پوستر فیلم سلب مسئولیت

زنی که همه از او متنفر بودند!

سلب مسئولیت
Disclaimer
محصول ۲۰۲۴ – استرالیا، ایالات متحده، مکزیک
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

«آلفونسو کوآرون» یکی از رئوس مثلث مکزیکی سینمای هالیوود طی دو دهه‌ی اخیر بوده است. او در کنار «دل‌تورو» و «ایناریتو» پس از چند فیلم در کشور زادگاه‌اش وارد دنیای هالیوود شد و همان‌طور که انتظار می‌رفت در سینمای تجاری هم موفق بود. این سه کارگردان در سه اثر آخر خود به دنیای قبلی‌اشان بازگشتند؛ ایناریتو با «باردو»، دل‌ تورو با «پینوکیو» و کمی قبل‌تر از آن‌ها کوآرون با «روما». آقای کوآرون به‌سبک برخی از فیلمسازان سینمایی سعی کرده در روایت جدید خود اثری بلند را تبدیل به یک مینی‌سریال هفت ‌قسمتی کند. فیلم «سلب مسئولیت» که اقتباسی از رمان سال ۲۰۱۵ «رنه نایت» است، مخاطب را وارد فضایی دوسویه در باب دو خانواده‌ی سه‌نفره می‌کند؛ کاترین، رابرت و نیکلاس در برابر استیفن، نانسی و جاناتان. 

اما این روایت قرار نیست دو خانواده را در بطن رخدادهایی همزمان قرار دهد. مخاطب ابتدا وارد زندگی موفق کاترین به‌عنوان یک مستندساز می‌شود و سپس دنیای منزوی و خاک‌خورده‌ی استیفن را به‌عنوان یک معلم ابتدایی و تنها عضو باقی‌مانده از خانواده‌ای سه نفره از نظر می‌گذراند. این روایت‌های موازی تا جایی زندگی روزمره‌ی این دو را تصویر می‌کنند که کاترین به‌یک‌باره رمانی کوتاه را دریافت می‌کند که خط‌به‌خط در باب اتفاقی توصیف‌گری می‌کند که او ۲۰ سال پیش در ایتالیا از سر گذارنده بود. حال داستانی که مد نظر آقای کوآرون است شکل می‌گیرد و مانند آثار گذشته‌ی او این راوی‌ها و زاویه‌دیدها هستند که نقش اصلی را بر عهده می‌گیرند. مخاطب زمانی که در زندگی استیفن قرار می‌گیرد با روایت این مرد روی اتفاقاتی که از سر می‌گذراند روبه‌رو می‌شود. استیفن راوی خود است و گاه در نقش راوی حتی تفاسیری را در باب اتفاقاتی که رخ می‌دهند ارائه می‌دهد. از آن‌سو راوی زندگی کاترین و اتفاقاتی که او از سر می‌گذراند نانسی است. آقای کوآرون از طریق این راویان به مخاطب نشان می‌دهد که آنچه در گذشته رخ داده و در حال تصویر شدن است صرفاً از زاویه‌دید نانسی است و نه کاترین و نه آن چیزی که واقعاً رخ داده است. این نوع نشانه‌های روایی در سینمای آقای کوآرون یک موتیف است و به‌نوعی امضای روایت‌های او محسوب می‌شود. آقای کوآرون حتی در برخی از روایت‌های خود از یک راوی خارج از کاراکترهای اصلی نیز بهره می‌برد و روایت را به‌ آن‌سمت سوق می‌دهد. در روایت‌گری نانسی از زندگی کاترین با زاویه‌دید دوم‌شخص مواجه هستیم که نمونه‌ی آن را در داستان‌هایی چون «آئورا»ی «کارلوس فوئنتس» مشاهده می‌کنیم. این زاویه‌دید در بخش زندگی کاترین از آن جهت است که نانسی در حال نگارش همان رمان است و خط‌به‌خط آن را مطالعه می‌کند.

آقای کوآرون تا قبل از قسمت ششم مخاطب را درگیر دنیایی برزخ‌گونه می‌کند که در هر سوی آن چاره‌ای جز قضاوتی تند علیه کاترین ندارد. او در دام انتقامی گیر افتاده که نانسی ترتیب داده است؛ انتقام مادری که می‌دانسته پسرش چه می‌کرده و می‌کند، اما انتقام مرگ او از زنی اغواگر که عکس‌های برهنه‌اش در کوله‌پشتی پسرش قرار داشته اولویت دارد. آقای کوآرون تا قبل از قسمت ششم این تلاش موفق را به ثمر می‌نشاند و با شخصیت‌پردازی ریزبینانه از کاراکترهای درگیر ماجرا و بسط دادن فضای پیرامونی آن‌ها اجازه می‌دهد مخاطب در روایت همفکرانی پیدا کند که در کنار آن‌ها کاترین را با بدترین الفاظ خطاب کنند. 

روایت آقای کوآرون تا قبل از دو قسمت گره‌گشایی پایانی خط سیری از جنس انتقام دارد. اما کارگردان در آن بین نشانه‌هایی را قرار داده که مخاطب برای لحظاتی نسبت به اتفاقات دچار شک و تردید شود. یکی از آن نشانه‌ها لحظاتی است که جاناتان برای نجات نیکلاس ۵ ساله به دریا می‌زند، اما نیکلاس کوچک با پارو از او دوری می‌کند. نشانه‌ی دیگر اضطراب و انزوای دائمی نیکلاس ۲۵ ساله در زمان حال است که گویی بخشی از آن گذشته در ذهن او دچار خلأ شده و همین باعث سردرگمی او در ایجاد رابطه با مادر شده است. حتی این خلأ و این شکستگی در خط خاطرات گذشته‌ی نیکلاس را می‌توان از طریق میزانسن زیرکانه‌ی کارگردان در قسمت پنجم و هنگام اوردوز نیکلاس تشخیص داد‌؛ شکستگی پنجره که فرمی شبیه نقشه‌ی ایتالیا پیدا کرده است. آقای کوآرون به‌خوبی با این نشانه‌های کوچک بازی می‌کند تا روایت در آن ۵ قسمت صرفاً تبدیل به حقه‌ای برای کشاندن مخاطب به گره‌گشایی پایانی نشود.

از سویی دیگر این روایت از دو منظر وارد مقوله‌ی روانکاوی شخصیت‌های کاترین و نیکلاس می‌شود؛ دو سوی یک تجاوز! آقای کوآرون ترومای حاصل از مشاهده‌ی این صحنه‌ی دردناک را از طریق تلاش ناخودآگاه ذهن نیکلاس برای پیدا کردن این خلأ که نمی‌داند چیست تصویر می‌کند. از سویی دیگر کاترین دچار سکوتی در نتیجه‌ی مرگ ناخواسته‌ی جاناتان می‌شود و همین سکوت و فراموشی خودخواسته روی ناخودآگاه روابط اجتماعی‌اش تأثیر می‌گذارد. اما آقای کوآرون دست از سر رابرت نیز برنمی‌دارد و خودکم‌بینی این مرد را در مواجهه با همسر مشهور و موفق‌اش تصویر می‌کند. اما دوگانگی عشقبازی و تعرض در ذهن رابرت که دو واکنش متفاوت را از سوی بر‌می‌انگیزد نشان از تن تنهای کاترین دارد؛ ‌اینکه رابرت واقعاً از فهم این نکته که عکس‌های اروتیک کاترین و آن شب عشقبازی صرفاً در نتیجه‌ی یک تعرض و تجاوز بوده دچار آرامش می‌شود و سعی دارد زندگی را برای کاترین از طریق ترحمی عاشقانه شیرین کند در برابر تندخویی خصمانه‌ی او در اولین مواجهه‌اش با عکس‌ها و خواندن رمان قرار می‌گیرد. این دوگانگی همان نکته‌ای است که آقای کوآرون از طریق روایت خود به ذهن مخاطب و اطرافیان کاترین منتقل می‌کند. باید گفت این انتقال بدون حتی لحظه‌ای سکته تبدیل به درون‌مایه‌ی اصلی روایت می‌شود.

اما در باب عنوان فیلم هم ذکر این نکته کافی است که مخاطب در این اثر با رخدادهایی مواجه می‌شود که برخی از آن‌ها به صورت کاملاً داستانی و تخیلی از طریق ذهن پدر و مادری انتقامجو در بطن زندگی کاراکتری چون کاترین قرار می‌گیرد. اما اصلی‌ترین چیزی که باعث می‌شود نام این اثر معنایی درون‌مایه‌ای پیدا کند روان‌پریشی و ضداجتماع بودن جاناتان و پوشش نانسی روی تمام این آشفتگی‌ها و در نتیجه ضعف استیفن برای مقابله با این لاپوشانی‌هاست. آقای کوآرون به‌هیچ‌وجه سعی ندارد آن رخدادی را که برای ساشا اتفاق افتاده تصویر کند و حتی برای لحظه‌ای نیز وارد گذشته‌ی قبل از سفر ایتالیا نمی‌شود. او تصور آن اتفاقات دهشتناک را بر عهده‌ی ذهن مخاطب می‌گذارد و اجازه می‌دهد از طریق نشانه‌هایی که در اختیارش می‌گذارد آن را تصویرسازی ذهنی کند. او در عوض نتیجه‌ی آن رخدادها را از طریق روایتی متکی بر راویان مختلف تصویر می‌کند. در پایان داستان نیز با استفاده از یک راوی بیرون از روایت فضا را در اختیار کاترین و نیکلاس در میان خانه‌ای که این‌بار برای اولین بار نور آفتاب به درون آن تابیده شده می‌گذارد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟