در مرور فیلم «زندگیهای گذشته» به این نکته اشاره کردیم که کارگردان اثر گویی نمیدانست از گذشتهی خود چه میخواهد و قرار است چه چیزی را به مخاطب ارائه دهد. او صرفاً در حال سرک کشیدن به درون برخی مفاهیم شرقی و سازگار کردن آنها در بخشی از زندگی خود در ایالات متحده بود. آقای «شان ونگ» اما در اثر خود بسیار ساختارمند به بخشی از دوران نوجوانی خود رفته است که گویی همچنان در آن نقطه سیر میکند؛ تابستان ۲۰۰۸ که در حال ورود به دوران نوجوانی و دبیرستان است. آقای ونگ پیش از این اثر بلند در دو اثر دیگر نیز سعی کرده بخشی را به خاطرات خود با مادربزرگ و بخشی دیگر را به ارتباط به خود از طریق عکسها بپردازد. حال او سعی دارد یک تابستان کامل را در برابر مخاطب قرار دهد که طی آن همهچیز را از دست میدهد و در عوض نوجوانی و فیلمسازی را بهدست میآورد.
اگر پس از پایان یافتن فیلم به درون واژهایی چون اصالت کاراکترها و موقعیتها ورود کردید، باید گفت که ذهن شما در نقطهی خوبی خود را وا داده است. آقای ونگ در اثر خود گویی از قبل میدانسته کریس ونگ نوجوان چه نقاط ضعفی دارد، چگونه همهچیز را میتواند خراب کند و چگونه در تنهایی خود به آیندهای که معنایاش را نمیداند خیره شود. همهچیز با شیطنتهای کریس و دوستان صمیمیاش در محله آغاز میشود و از این طریق تابستان پر ماجرای او مخاطب را دعوت به تماشا میکند. کریس نوجوانی تایوانی-آمریکایی است که همراه خواهر، مادر و مادربزرگ زندگی میکند. مادر نقاش است و گویی این زندگی همهی آن قریحهی جوانی را از او گرفته است. در نتیجه مادر روی دیگر کریس است که گویی هیچکدام از آن چیزی که اکنون هستند راضی نیستند. اما ویوین دیگر در حال ورود به دوران جدیدی از زندگی خود بدون حضور خانواده است. او شوق دارد و مادر اضطراب و غم. مادربزرگ نیز همان پیرزن تیپیکال شرق آسیایی است که دائم نگران خوراک و تفریحات بچههاست و طعنههایاش به عروس تمامی ندارد. آقای ونگ این خانوادهی چهارنفره را در همان پردهی اول و در کنار ماجراجوییهای کریس و دوستاناش شخصیتپردازی میکند و اجازه میدهد از دل روتین زندگی آنها موقعیتهای کمدی شیرینی مخاطب را مشتاق به همراهی این کاراکترها کند.
آقای ونگ در بطن همهی شلوغیهایی که در اثر خود ارائه میدهد سعی دارد کریس را همچون اتصالدهندهی این همهمهها به تصویر بکشد. کریس در طی این تابستان عاشق میشود، خود را دچار نوعی جداافتادگی نسبت به دیگران میبیند، دچار نوعی سرگشتگی جنسی میشود، دوستان جدید مییابد، فروپاشی ذهنی را تجربه میکند و در نهایت از همهی این رخدادها خود را مییابد. این خودیافتگی را در اثر درست از زاویهدید یک تازهنوجوان مشاهده میکنیم و نه از زاویهدید کارگردانی که نگاه بیرونی و دانای کل به ماجرا دارد. همین نکته است که باعث میشود روایت آقای ونگ دچار نوعی اصالت روایی شود. آقای ونگ از سویی دیگر از المانهای آثار پستمدرن آمریکایی و جنبش مامبلکور بهره برده است تا کاراکتر اصلی روایت خود را بیشتر و بیشتر تحت تأثیر دنیای پیرامون قرار دهد. کریس در این اثر همان نوجوانی است که در دورهی اوج گرفتن یوتوب و شبکههای اجتماعی دچار نوعی سرگشتگی میان صفحات مجازی میشود و در آن همهمه به انزوایی اجباری میرسد. اما پدر! آقای ونگ پدر غایب را در این اثر از لابهلای خاطرات مادر، طعنههای مادربزرگ و در نهایت مشاجرهی کریس و مادرش به مخاطب ارائه میدهد و گویی غیاب این پدر برای کارگردان همچون ترکهی نازکی میماند که دائم خاطرات او را با سوز لمس میکند. فیلم «دیدی» روایتی ساده و در عین حال سرشار از نوستالژیهایی است که کارگردان جوان آن با مخاطب سینما بهاشتراک گذاشته است؛ آن هم بدون لحظهای دور کردن مخاطب از این بازنمایی.