پوستر فیلم شب شیطان: ظهور ناین راگ

شیطان‌های خنده‌دار

شب شیطان: ظهور ناین راگ
Devil's Night: Dawn of the Nain Rouge
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده سارا

در ابتدای فیلم چاقوی قدیمی از موزه دزدیده می‌شود. این چاقو توانایی بازگرداندن شیطان را دارد. شیطان به یک شهر کوچک آمده و به قتل‌های متعدد دست می‌زند. پلیس‌ها توجهی به داستان وجود شیطان نمی‌کنند. تنها یک پلیس به نام «بیلی» برای پیدا کردن این شیطان تلاش می‌کند.
شیطان‌ها سوژه‌های ارزان، بی‌دردسر و بدون نیاز به پرداختی هستند که می‌توان به‌راحتی از آنها استفاده کرد. نیازی نیست برای‌شان توضیح و داستانی درست کرد. چرا که شیطان همیشه هست و همیشه هم در یک مسیر و برای نابودی بشر بوده است. پس چه چیزی بهتر از این سوژه برای ساخت یک فیلم آبکی دیگر. اما این‌بار شیطان کمی از نظر ظاهری متفاوت است. فیلم از یک‌سری داستان‌های درهم‌و‌برهم با شخصیت‌های زیاد تشکیل شده است؛ دیالوگ‌های بی‌معنی که اصل و اساس داستان را برهم می‌زنند و سکانس‌های بی‌معنی‌تر برای کش‌دار شدن فیلم. یکی از داستان‌های بی‌معنیِ روایت شده در فیلم داستان همان چاقوی جادوئی‌ست. چاقو توسط یک بومی آمریکایی از استخوان یک گرگ ساخته شده. گرگی که توسط یک فرانسوی کشته شده است. و باید از این چاقو فقط برای آنچه نیاز بشر است، استفاده شود. این چاقو به‌همراه خود یک محافظ دارد که هرکسی را به جز شخصی که چاقو را دارد می‌تواند بکشد. حال سوال اینجاست این چاقو دقیقاً چیست و چرا این نیرو را دارد؟ چه اتفاقی برای‌اش افتاده که این نیرو را کسب کرده؟ البته با نگاهی به فیلم «کنستانتین» و آن پرداخت زیبا در مورد چاقوی شیطان می‌توان حدس زد که کارگردان چگونه به این نتیجه رسیده است که پیرنگ اصلی فیلم خود را روی این چاقو قرار دهد. فیلم به داستان شخصیت‌های‌اش هم یا نمی‌پردازد یا پرداختی نادرست دارد. داستان گذشته‌ی بیلی و اینکه او یکی از مهم‌ترین دوستان‌اش را در جنگ از دست داده است، چه نقشی در فیلم دارد؟ آیا باید تصور کرد از دست دادن دوست‌اش در گذشته باعث شده او به نیروهای شیطانی اعتقاد پیدا کند؟ در اینجا فیلم از پرداختی نادرست برای نشان دادن بیلی استفاده کرده است. حتی همین پرداخت را دیگر شخصیت‌های ورودپیداکرده به داستان هم ندارند. داستان کشیش یا آن زنی که در نهایت کشیش را می‌کشد چیست؟ داستان رئیس باند موادمخدر چیست و درنهایت چه اتفاقی برای‌اش می‌افتد؟ از طرفی وجود سکانس‌های زیادی که شیطان را در بالای پشت‌بام‌ها نشان می‌دهد که در حال خودنمایی به دوربین است قرار است باعث چه چیزی در فیلم شود؟ ترس؟ یا خنده؟ بیننده شیطانی با دم نازک، بلند و قرمز رنگ را می بیند درحالی که ماسکی زشت و قرمز هم زده است و به دوربین خیره شده و با صورت و دهان‌اش حرکاتی به سمت بیننده انجام می‌دهد. حال بیننده باید از دیدن این سکانس‌ها چه حسی داشته باشد؟
علاوه بر اینها فیلم پر از برش‌های نادرست و عجله‌ای ست که بیننده را برای فهمیدن داستان گیج می‌کند. در چندین مرتبه بیننده به‌طور ناگهانی پلیس‌ها و به‌ویژه بیلی را مشاهده می‌کند که در حال جست‌وجو برای یافتن چیزی هستند. نه مشخص است دنبال چه هستند، نه مشخص است چگونه و به‌یک‌باره در آن موقعیت قرار گرفته‌اند و نه حتی مشخص می‌شود نتیجه‌ی به‌دست آمده از جست‌وجوی‌شان چیست. انگار فقط کارگردان می‌خواسته با نشان دادن این سکانس‌ها به بیننده بگوید که پلیس در حال پیگیری علت قتل‌هاست! همیشه هم این بیلی است که شیطان را می‌بیند و دیگران از دیدن‌اش عاجزاند و وجود آن را باور نمی‌کنند. بازی بازیگران این اثر نیز جای بحثی ندارد. بازی‌ای مصنوعی که گریم استفاده شده روی صورت‌شان نیز این بازی مصنوعی را بیشتر جلوه می‌دهد. ژانر دلهره از زمانی که سینما به‌عنوان هنر هفتم پذیرفته شده، بخش جدایی‌ناپذیر آن شده و کم‌کم از لابه‌لای داستان‌های شفاهی و کتاب‌ها و تابلوهای نقاشی به پرده‌ی سینماها منتقل شده است. اما آنچه مسلم است، پرده‌ی لغزان سینما فقط آثاری را روی خود حفظ می‌کند که همچون تابلویی ماندگار یا نوشته‌ای زیبا روی کاغذ، دلیلی برای ماندگاری داشته باشند.