«تیلی» شش ماه پیش پدر و مادرش را در یک سانحهی هوایی از دست داده است و در افسردگی کامل با خالهاش زندگی میکند. پدرش رئیس اف.بی.آی بوده و «ریچارد»، پدرخواندهاش، که مأمور اف.بی.آی است به مرگ آنها مشکوک است. ریچارد متوجه میشود هواپیما قبل از سوار شدن دوستاناش دستکاری شده و مظنون نیز شخصی به نام «مارکو» است. از سوی دیگر تیلی با آشنا شدن با پسری همسن خودش به نام «نیکو» امید به زندگی را دوباره مییابد، اما بعداً مشخص میشود که نیکو برادر مارکو است و پدر این دو برادر توسط ریچارد به اتهام بمبگذاری کشتهشده است. حال مارکو آمده است تا انتقام پدرش را از تیلی نیز بگیرد.
داستانهای انتقامجویانه همیشه بر مبنای انتقام قهرمان از ضدقهرمان داستان بوده و همین امر جذابیتی برای اینگونه فیلمها محسوب میشده است. اما در این فیلم اینبار انتقامگیرنده یک تروریست است که میخواهد نه تنها از خانوادهی آن شخص که پدرش را کشته انتقام بگیرد، بلکه میخواهد با یک بمبگذاری بزرگ بسیاری دیگر از مردم آمریکا را هم بکشد. داستان فیلم داستانی سطحی با شخصیتهایی سطحیست که همه نیز به دنبال انتقام هستند. در ابتدا ریچارد برای مرگ خواهرش که در بمبگذاری کشته شده، بهدنبال پدرِ مارکو است. بعد از کشتن این مرد، پسرش یعنی مارکو بهدنبال انتقام پدرش است و خانوادهی تیلی را میکشد. این بار این ریچارد است که بهدنبال انتقام از مارکو میباشد و همینطور داستان در انتقام و انتقامجویی آنقدر ادامه مییابد که معلوم است در نهایت چه کسی باقی خواهد ماند. نه شخصیت ریچارد و نه حتی مارکو بهدرستی به بیننده معرفی نمیشوند، زیرا داستان وقتی برای شناساندن آنها ندارد و فقط به دنبال ماجراجویی است. تنها اینکه ریچارد یک مأمور آمریکایی وفادار است و مارکو یک مهاجر نمکنشناس که از همهی آمریکا بدش میآید، قرار است پرداخت این شخصیتها باشد! این یک رویِ داستان است.
رویِ دیگر داستان اما به ماجرای عشق تیلی و نیکو میپردازد و البته خانوادهی تیلی. تیلی با خالهاش که طبق معمول اینگونه داستانها همجنسگراست، زندگی میکند. او در ابتدا با خاله و همسرش چندان رفتار درستی ندارد و همیشه مست است. اما با ورود نیکو که مردی پرتلاش است و آمریکا را دوست دارد، تلاش میکند رفتارهایاش را تغییر دهد. ازقضا این پسر برادر همان مرد ضدقهرمان داستان است، درنتیجه این برادر قهرمان مانع از بمبگذاری و کشتهشدن انسانها توسط برادر دیگرش میشود. داستان بههمین اندازه سطحی است و اتفاقات به همین اندازه ساده رخ میدهند.
پلات داستان تنها مشکل فیلم نیست. بازیگر نقش مارکو «اسکات ادکینز» است، همان بازیگر و رزمیکار انگلیسی، که در اینجا نقش یک مهاجر غیرقانونی آلبانیتبار را بازی میکند. او با آن لهجهی غلیظ انگلیسی خود اینجا باید لهجهی یک مهاجر نابلد را صحبت کند و حتی اگر داستان فیلم و شخصیت او جذاب بود، بهطور قطع بازیگری و لهجهی افتضاح او میتوانست داستان را خراب کند. اما حالا با فیلمی در این سطح پایین دیگر کسی انتظاری هم از لحن و کلام او نخواهد داشت.
«آندری بارتکویاک» کارگردان این فیلم که سینماتوگرافر قابل ذکری است از زمانی که پا به عرصهی کارگردانی گذاشته نتوانسته است فیلمی درخور بسازد و شاید بهتر است به همان شغل گذشتهی خود بازگردد.
لازم به ذکر است که این فیلم با فیلمی به همین نام با بازی «هامفری بوگارت» و «الیزابث اسکات» محصول سال ۱۹۴۷ هیچ تشابهی جز در نام خود ندارد.