بهدنبال سکون میان ممکنهای بینهایت
فصل اول «مادهی تاریک» برای من با همهی جذابیتهای رواییاش هنوز در مرحلهی تجسم «اگر»ها متوقف مانده بود. بلیک کراوچ جعبهای ساخته بود که تمام حسرتها، آرزوها و انتخابهای ازدسترفتهی انسان را به جهانهایی قابل ورود تبدیل میکرد، اما آنقدر درگیر حرکت جیسن میان این جهانها و بازگشت او به خانوادهاش بود که فرصت نمیکرد پیامد انسانی چنین ایدهای را تا انتها دنبال کند. همان زمان نوشتم که سریال همهی «من»های حاصل از انتخابهای مختلف را وارد آشوب میکند، اما میان سرگرمی، فانتزی کوانتومی و پرسش هستیشناختی تعادل کاملی نمیسازد و امیدوار بودم در ادامه، شخصیتهایی مانند رایان و آماندا بتوانند این تعادل را بازیابی کنند. فصل دوم دقیقاً از همین نقطه آغاز میکند؛ نه با پیچیدهترکردن صرف قوانین جعبه، بلکه با کنارزدن عطش مداوم برای کشف جهان بعدی. این بار آدمهایی را میبینیم که از بینهایت خسته شدهاند. از درهای متعدد گذشتهاند، نسخههای دیگر خود و عزیزانشان را دیدهاند و حالا سؤال مهم دیگر این نیست که «پشت در بعدی چه چیزی وجود دارد؟»؛ بلکه این است که آیا میان این همه امکان، جهانی پیدا میشود که بتوان در آن ایستاد، نفس کشید و زندگی کرد. فانتزی کوانتومی فصل اول در فصل دوم به درامی دربارهی جستوجوی سکون تبدیل میشود.
این تغییر فقط مضمونی نیست و مستقیماً در فرم روایی فصل دیده میشود. فصل اول تقریباً تمام جهانش را از مدار جیسن میساخت و هر جهان به اندازهای اهمیت داشت که او را یک قدم به خانه نزدیک یا از آن دور کند. فصل دوم مرکز را میشکند. رایان و آماندا مسیر خودشان را پیدا میکنند، لیتون به پروژهی خودش وارد میشود، بلر در خط دیگری حرکت میکند، دنیلا و چارلی از وضعیت همراهان جیسن بیرون میآیند و حتی جیسنهایی که در فصل قبل ممکن بود صرفاً بهصورت ازدحام نسخههای مشابه دیده شوند، امکان پیدا میکنند که صاحب روایت، انتخاب و آیندهی خودشان باشند. خود کراوچ هم گفته که در فصل دوم خواستهاند «دهانهی» داستان را بازتر کنند و دیگر فقط روی خانوادهی اصلی متمرکز نمانند. نتیجه، ساختاری است که درهمتنیدگی را بهجای توضیحدادن، تجربهپذیر میکند. خطوط روایی از یکدیگر جدا میشوند، دوباره به هم میرسند، نسخههای مختلف آدمها برای لحظاتی جای یکدیگر را در ذهن مخاطب میگیرند و تدوین مجبورمان میکند بهجای دنبالکردن یک مسیر مرکزی، شبکهای از زندگیها را در ذهن نگه داریم. چندجهانی دیگر منظرهای برای تماشاکردن نیست؛ تبدیل به ساختار خود روایت شده است.
فرم بصری هم دقیقاً با این گسترش همراه میشود. سازندگان بهجای آنکه برای هر جهان مجموعهای از تفاوتهای گلدرشت طراحی کنند، تشخیص جهان و نسخه را به جزئیات میسپارند؛ تغییر کوچک در لباس، اکسسوار، طراحی فضای زندگی، مدل رفتار یا حتی شیوهی حرفزدن یک نسخه از شخصیت. کراوچ گفته بازیگران عمداً نسخههای مختلف را بهاندازهای متفاوت میکنند که قابل تشخیص باشند، اما نه آنقدر که به تیپهای جداگانه تبدیل شوند، و تیم تولید برای هر جهان و هر نسخه پروندهی دقیقی از تاریخچه، لباس و اشیای مرتبط ساخته است. این جزئیات اهمیت زیادی دارند، چون فلسفهی فصل نیز بر همین تفاوت کوچک استوار است: دو جیسن ممکن است تا لحظهای از گذشته تقریباً یک نفر بوده باشند، اما چند انتخاب و چند تجربهی متفاوت کافی است تا دو خودآگاهی مستقل شکل بگیرد. قاب هم به همین دلیل لازم نیست دائماً فریاد بزند که وارد جهانی دیگر شدهایم. جهانها میتوانند ظاهراً شبیه باشند، اما رابطهی آدمها با فضا، رنگ، اشیا و یکدیگر بهتدریج تفاوت را آشکار میکند. حتی همان ضربهی صوتی آشنای عبور میان جهانها دیگر تنها علامت علمی-تخیلی سریال نیست؛ تبدیل به نشانهی ورود به امکانی میشود که ممکن است سرنوشت یک شخصیت را برای همیشه عوض کند.
قسمت پنجم یکی از بهترین نتایج همین تصمیم روایی است. سریال برای یک قسمت تقریباً از حرکت اصلی دست میکشد و یکی از جیسنهای گمشده را دنبال میکند؛ مردی که دیگر توان ادامهی جستوجوی دنیلا و چارلی را ندارد و به جهانی میرود که در آن مادرش هنوز زنده است، اما مادر سالهاست برای جیسنی که در نوجوانی مرده سوگواری میکند. اینجا حضور «در جستوجوی زمان از دسترفته» مارسل پروست در دست جیسن صرفاً اکسسوار روشنفکرانه نیست. منطق پروستی به فرم دراماتیک قسمت تبدیل میشود. مسئلهی پروست بازگرداندن مکانیکی گذشته نیست؛ گذشته در اکنون دوباره تجربه و بازسازی میشود و «زمان بازیافته» چیزی برابر با بازگرداندن ساعت به عقب نیست. پژوهشهای ادبی دربارهی پروست نیز بر همین نقش حافظه در بازیابی گذشته از دل اکنون و تبدیل آن به تجربهای تازه تأکید کردهاند. مادر، پسر مردهی خودش را پس نگرفته و این جیسن نیز مادر جهان خودش را پیدا نکرده است. هر دو میدانند چیزی بنیادی میان آنها متفاوت است، اما تصمیم میگیرند از دو فقدان جداگانه یک اکنون مشترک بسازند. به همین دلیل ورود جیسنهای گمشدهی دیگر به این خانه چنان زیباست: مادر بهجای آنکه با یک «جایگزین» زندگی کند، پسران متعددی را میپذیرد که هرکدام تاریخ و رنج خود را دارند. جیسن نیز دیگر دنیلا را نمیجوید، عاشق میشود، کار میکند و به زندگیای میرسد که چند سال پیش حتی نمیتوانست تصورش کند. جعبه در گوشهای از این روایت بهتدریج اهمیت سابقش را از دست میدهد و زندگی روزمره جای سفر را میگیرد. خود قسمت نیز با گذر سالها، سکوتها، کارکردن، پیرشدن مادر و تغییر آرام رابطهها همین خروج از التهاب را در ریتمش میسازد.
قسمت هشتم همین ایده را از فرد به فضا منتقل میکند. خانهی لورل عملاً تبدیل به سالن انتظار چندجهانی میشود؛ مکانی که آدمهای برخاسته از جهانهای متفاوت برای مدتی از مسابقهی یافتن «بهترین زندگی» دست میکشند و فقط امکان کنار هم بودن پیدا میکنند. زیبایی این اپیزود در این است که تقریباً تمام آن در یک خانه میگذرد و فصل برای نشاندادن وسعت چندجهان، یکی از بستهترین فضاهایش را انتخاب میکند. جعبه به خانهی زنی وارد شده که مدتها در جهان خودش را به روی بیرون بسته است و همین جسم عظیم و ناممکن، به شکلی متناقض، دوباره درِ زندگی او را باز میکند. لورل ابتدا کسی است که جهان بیرون را پس زده، اما بهتدریج خانهاش را به پناهگاه کسانی تبدیل میکند که حتی از «بیرون جهان» آمدهاند. جیسن و آماندایی دیگر میتوانند در آنجا پس از سفرهای متعدد بفهمند که به یکدیگر علاقه دارند، چارلی دیگری میتواند وارد شود، لیتونها از آن عبور کنند و هیچکدام برای اثبات حق وجودشان مجبور نباشند دیگری را حذف کنند. در فصل اول جعبه اغلب مکانی برای انتخاب بود؛ در این قسمت خانهی لورل مکانی برای پذیرش میشود. همین تمرکز مکانی به اپیزود اجازه میدهد برخلاف شتاب ذاتی ایدهی چندجهانی، بایستد و نشان دهد شاید پاسخ آدمهایی که در بینهایت گرفتار شدهاند نه بازکردن دری دیگر، بلکه ماندن در یک اتاق و ساختن رابطهای تازه باشد.
این دو قسمت در واقع مهمترین گام سریال برای پاسخدادن به مسئلهای هستند که از فصل اول درون آن وجود داشت: «من» دیگر چیست؟ از لاک تا بحثهای معاصر هویت شخصی، تداوم حافظه و آگاهی یکی از راههای اصلی توضیح استمرار شخص بوده است؛ اما وقتی یک زندگی به چند شاخه تقسیم شود، مسئله پیچیدهتر میشود. در بحثهای درک پارفیت از هویت، انشعاب روانشناختی دقیقاً نشان میدهد که دو موجود میتوانند پیوستگی بسیار قدرتمندی با یک گذشتهی مشترک داشته باشند بیآنکه بتوان هر دو را از نظر عددی همان یک شخص دانست. نظریهی همتایان دیوید لوئیس نیز از زاویهای دیگر کمک میکند تا تصور کنیم «نسخهی ممکن من» الزاماً خود من نیست، بلکه فردی در جهان دیگر است که در ویژگیهای مهمی با من شباهت دارد و زندگی خودش را دارد. فصل دوم «مادهی تاریک» بدون تبدیلشدن به کلاس فلسفه، همین بحران را درام میکند. هر جیسن، هر دنیلا و هر لیتون بعد از انشعاب چیزی تجربه کردهاند که نسخهی دیگر تجربه نکرده است و همان تجربه کافی است تا حق آنها بر زندگی خودشان مستقل شود. فصل اول میپرسید اگر جایی نسخهای از من به همهی چیزهایی که حسرتشان را میخورم رسیده باشد، آیا میتوانم جای او را بگیرم؟ فصل دوم پاسخ اخلاقی روشنتری میدهد: هر «من» حق زندگی دارد، اما هیچ «من»ی حق تصاحب زندگی «من» دیگر را ندارد.
جذابیت این مسئله آنجاست که سریال وسوسهی تصاحب را کاملاً قابل فهم نگه میدارد. تفکر خلافواقع بخشی عادی از ذهن انسان است؛ ما دائماً تصور میکنیم اگر تصمیم دیگری گرفته بودیم چه اتفاقی میافتاد و همین «اگر»ها میتوانند حسرت، ناامیدی یا حتی آسودگی تولید کنند. جعبه فقط این عادت ذهنی را به مکان تبدیل کرده است. تفاوت در این است که دیگر نمیتوان گفت «اگر فلان تصمیم را گرفته بودم شاید زندگیام بهتر بود» و سپس به زندگی ادامه داد؛ حالا میتوان در را باز کرد، وارد آن زندگی شد و با نسخهای از خود مواجه شد که آن تصمیم را گرفته است. وسوسه دقیقاً همینجا آغاز میشود. شاید برای چند دقیقه هم که شده بخواهیم جای آن نسخه بنشینیم و چیزی را تجربه کنیم که از دست دادهایم. اما فصل دوم نشان میدهد همین لحظهی ظاهراً بیضرر میتواند نظم زندگی دیگری را نابود کند. جیسن مهاجم فصل اول افراطیترین شکل همین میل بود: انسانی که از مشاهدهی زندگی ممکن خودش به ادعای مالکیت بر آن رسید. در مقابل، جیسن قسمت پنجم راه دیگری پیدا میکند؛ وارد جهانی دیگر میشود، اما برای تصاحب زندگی جیسن مرده نه، بلکه برای ساختن زندگیای که پیشتر وجود نداشته است. همین تفاوت اخلاقی، یکی از بزرگترین بلوغهای فصل دوم است.
دنیلا و چارلی نیز در این فصل از همین راه به شخصیتهایی مستقلتر تبدیل میشوند. در نگاه اول ممکن است بازی جنیفر کانلی و اوکس فگلی در بخشهایی از فصل خام یا حتی بیش از اندازه منفعل به نظر برسد، اما این عدم قطعیت برای من بخشی از وضعیت آنهاست. آنها فقط یک تجربهی تروماتیک پشت سر نگذاشتهاند؛ اساس درکشان از واقعیت فرو ریخته است. دنیلا مدتی با جیسنی زندگی کرده که خودش نبوده، جیسن مهاجم کشته شده، نسخههای دیگری از همسرش وجود دارند و حالا باید در جهانی ظاهراً باثبات دوباره تصمیم بگیرد «اعتماد» چه معنایی دارد. عدم اطمینان او فقط ترس از جیسن بعدی نیست؛ بخشی از خودش نیز برای سالها ناگفته مانده است. مواجههی او با دنیلای دیگر در قسمت دهم به همین دلیل اهمیت دارد. او برای تصاحب زندگی نسخهی دیگرش نیامده؛ دنبال چارلی خودش است. اما ناگهان با زنی مواجه میشود که بخشی از تصمیمهایی را گرفته که او نگرفته و بخشی از چیزهایی را گفته که خودش پنهان کرده است. نسخهی دیگر به آینه تبدیل میشود، نه رقیب. دنیلا از امکان دیگر خودش چیزی یاد میگیرد و آن شناخت را با خودش حمل میکند. سه قسمت پایانی به همین دلیل پختگیای را میسازند که اگر از ابتدا در شخصیت وجود داشت، غیرطبیعی بود؛ او و چارلی باید ابتدا سردرگمی را تجربه میکردند تا بتوانند در پایان با آگاهی بیشتری انتخاب کنند.
لیتون نیز از مسیر دیگری همین مسئله را طی میکند. او برخلاف جیسن قسمت پنجم نمیخواهد از امکانها عبور کند و به سکون برسد؛ میخواهد میان جهانهای موجود، آرمانشهر را پیدا کند. اما هر جهانی که ظاهراً پاسخ یک مسئله را داده، فقدان یا خشونت دیگری را درون خودش دارد. اینجا «جهان کامل» نه بهعنوان مقصد، بلکه بهعنوان خطای نگاه انسانی مطرح میشود. انسان ثابت نیست که بتوان جهانی ثابت را دقیقاً متناسب با خواستههایش طراحی کرد؛ خودِ کسی که وارد جهان تازه میشود در طول سفر تغییر میکند و ممکن است آرزویی که نقطهی آغازش بوده دیگر در پایان ارزشی برایش نداشته باشد. مسیر کوتاه لیتون در میان آرمانشهرهای شکستخورده همین مسئله را به تصویر میکشد و خاموشکردن جعبه در پایان نیز از دل همین تجربه بیرون میآید. این تصمیم ضدعلم یا ناشی از وحشت در برابر ناشناخته نیست. جعبه توانایی عظیمی به انسان داده، اما امکان نامحدود بهتدریج خودِ امکان انتخاب را بیارزش کرده است. اگر بعد از هر تصمیم بتوان در دیگری را باز کرد و نتیجهای تازه امتحان کرد، ماندن پای یک انتخاب چه معنایی خواهد داشت؟ جعبه زمانی آزادی میدهد، اما وقتی تمام درها دائماً باز بمانند میتواند آزادی را به ناتوانی در انتخاب تبدیل کند.
تنها جایی که این چندگانگی اخلاقی برای من بهشدت آسیب میبیند، بلر است. جهانی که کراوچ در فصل دوم ساخته بر امکان تغییر، اختلاف منظر و حق مستقل نسخهها استوار است، اما بلر اغلب شبیه صدایی از بیرون این جهان نوشته شده که میخواهد با منطقی خشک دربارهی درست و غلط حکم صادر کند. مسئله این نیست که یک شخصیت نمیتواند موضع اخلاقی قاطعی داشته باشد؛ اتفاقاً وجود چنین شخصیتی در برابر این آشوب میتوانست بسیار مفید باشد. مشکل در این است که شخصیتپردازی او بهاندازهی پیچیدگی مسئله رشد نکرده و اجرای بازیگر نیز کمکی به چندلایهشدنش نمیکند. نتیجه این میشود که هر بار بلر وارد مرکز بحث اخلاقی میشود، انعطافی که سریال با زحمت در نسخههای متعدد جیسن، دنیلا، لیتون، رایان و آماندا ساخته، ناگهان به دوگانهای ساده تقلیل پیدا میکند. انگار خالق اثر برای لحظاتی به جهان خودش اعتماد ندارد و نیاز پیدا میکند کسی را وسط قاب بگذارد تا حکم را با صدای بلند اعلام کند. این انتخاب بهخصوص در فصلی که بهترین لحظاتش از قضا زمانی شکل میگیرند که شخصیتها بدون داوری فوری کنار یکدیگر زندگی میکنند، بیشتر به چشم میآید.
رایان و آماندا اما تقریباً نقطهی مقابل همین ضعفاند. آنها در فصل اول ظرفیتهایی داشتند که روایت فرصت کافی برای بالفعلکردنشان پیدا نکرد، اما این بار بخش مهمی از هیجان، حرکت و کشف جهان بر دوش آنها قرار گرفته است. آماندا که در فصل قبل بهواسطهی دانش روانشناختیاش اغلب نقش تحلیلکنندهی دیگران را داشت، حال خودش تبدیل به کیس خودش میشود؛ کسی که دیگر نمیتواند با فاصله از آشوب به آن نگاه کند و باید برای خانه، رابطه و آیندهی شخصی خودش تصمیم بگیرد. رایان نیز از ابزار علمی روایت به شخصیتی وارد ماجرا تبدیل میشود. تلاش این دو برای برگشتن به خط اصلی زندگیشان بهتدریج با پرسشی سختتر مواجه میشود: اگر آن «خانه» دیگر همان چیزی نباشد که در حافظه نگه داشتهاند چه؟ آنها همچنان میخواهند بازگردند، اما سفر به آنها یاد داده ثبات الزاماً در مختصات جهان اولیه قرار ندارد. همین جابهجایی معنای خانه از «نقطهی آغاز» به «جایی که بتوان در آن زندگی کرد» در جیسن قسمت پنجم، خانهی لورل و مسیر آماندا و رایان به اشکال مختلف تکرار میشود و فصل را منسجم نگه میدارد.
پایان فصل نیز به همین دلیل برای من بیش از آنکه یک کلیفهنگر صرف باشد، جمعبندی موقت این مسیر است. مواجههی دنیلا و چارلی با جهانی که مکس در آن زنده است میتوانست بهسادگی به ملودرامی دربارهی بازگشت عزیز ازدسترفته تبدیل شود، اما فصل ترجیح میدهد مسئله را به پذیرش سوگ پیوند بزند. صاحب فقدان میتواند سوژهی فقدان را ببیند، لمس کند و چیزی را که سالها فقط در ذهنش بوده برای لحظهای واقعی تجربه کند، بیآنکه نتیجهی ضروری این تجربه تصاحب آن جهان باشد. خاموششدن جعبهها نیز معنای «بستن در به روی امکان» پیدا نمیکند؛ بیشتر شبیه پذیرش این حقیقت است که برای زیستن باید سرانجام بعضی درها بسته شوند. فصل دوم «مادهی تاریک» از من نمیخواهد چندجهانی را باور کنم؛ همانطور که فصل اول نیز از نظر علمی بیشتر فانتزی کوانتومی بود تا صورتبندی جدی فیزیک. اما اینبار از همان فانتزی برای ساختن فرم روایی و بصریای استفاده میکند که اجازه میدهد ایده در زندگی شخصیتها رسوب کند. آدمها دیگر صرفاً از جهانی عجیب به جهان بعدی نمیدوند؛ میایستند، پیر میشوند، عاشق میشوند، سوگواری میکنند، انتخاب میکنند و گاهی تصمیم میگیرند دیگر در بعدی را باز نکنند. اگر فصل اول دربارهی همهی «اگرهای من» بود، فصل دوم دربارهی لحظهای است که در میان تمام آن اگرها باید یکی را انتخاب کرد و پذیرفت باقی امکانها، هرقدر وسوسهکننده، متعلق به زندگیهای دیگری هستند. اینبار «مادهی تاریک» سرانجام فهمیده که بینهایت ممکن فقط زمانی معنا دارد که انسان جرئت کند در یکی از آنها بماند.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
بعد از ورود میتوانی با هویت سینمایی یا با نام مهمان نظر بدهی.