طی دو دههی اخیر آثار سینمایی زیادی را در باب بالرینهایی که برای به کمال رسیدن از جان مایه میگذارند شنیدهایم. بیشتر این آثار مربوط به کاراکترهایی نوجوان است که تحت فشار یا با یکدیگر به دشمنی خونین روی میآورند یا از درون از هم پاشیده میشوند؛ فیلم «پرندگان بهشت» که در سال قبل مرور کردیم نمونهای از این دسته فیلمهاست. «ژوتا لینارس»، کارگردان اسپانیایی، سعی کرده از زاویهدید خود یکی از همین روایتها را روی پرده ببرد.
این فیلم دو کاراکتر اصلی دارد؛ «آرورا» و «ایرِنه». آرورا بههمراه مادر زندگی میکند و زندگی متوسطی دارند. مادر آرورا که خود یک بالرین بوده، تمام تلاشاش این است که آرورا در رقص باله به هر آنچه میخواهد برسد. ایرنه در خانوادهای تقریباً متمول بزرگ شده است. خانواده حتی نمیدانند او رقص باله را بهعنوان یک هدف دنبال میکند. این دو در یک آکادمی رقص باله با یکدیگر همگروه هستند. ایرنه، پس از خودکشی نقش اول، حال عهدهدار این نقش شده است.
در پردهی اول فیلم احساس میکنیم قرار است همان مسیر آثار مشابه را شاهد باشیم؛ ایرنه با دشمنی همگروهیها مواجه میشود و جنگی تمامعیار برای بهدست آوردن جایگاهی بالاتر شکل میگیرد. یا آرورا که دوست صمیمی ایرنه است در نهایت تبدیل به دشمن و رقیب شماره یک او میشود. البته کارگردان جلوی این حدسها را نمیگیرد. او با کمی شیطنت حتی مخاطب را وارد مرحلهی یقین هم میکند. اما روایت او قرار است چیز دیگری بگوید. لینارس متن اثر خود را به حاشیهی این ماجرا اختصاص داده است. او فیلم خود را در جایی میگستراند که ایرنه باید به کمال برسد تا رضایت را از دیگران بگیرد. فشاری که بر این کاراکتر وارد میشود بطن اصلی این فیلم است. از آن سو کاراکتر آرورا نیز وجود دارد. آرورا نشانهای قرمز روی گونهی راست خود دارد. همین باعث شده تا او از جمع فاصله بگیرد و اعتمادبهنفس نداشته باشد. کارگردان در پردهی اول بهخوبی از هر دوی این کاراکترها و مشکلاتاشان رونمایی میکند. اما در پارهی دوم فیلم دیگر با یک روایت منسجم روبهرو نیستیم. لینارس نه میتواند وارد زندگی و تنهایی آرورا شود و نه قادر است بهدرستی فشار وارد بر ایرنه را تصویر کند. روایتی که در پردهی اول نوید یک فیلم خوب را میداد، در پارهی دوم خود آشفته و باریبههرجهت نشان داده میشود.
لینارس سعی دارد مخاطب را متقاعد کند که نوعی تلهپاتی بین آرورا و ایرنه برقرار است. اما نمی تواند این دورآگاهی را در قاب دوربین خود نشان دهد. او حتی در چند سکانس وارد دنیای سوررئالیستی نیز میشود. اما این کافی نیست. او به آرورا قدرتی داده که هنگام رقص خود را میان انتزاعی ذهنی قرار میدهد و جایی میرود که هیچکس جز خودش در آنجا وجود ندارد. آرورا هنگامی که میرقصد در بطن داستان قرار میگیرد و حرکات دست و پای او متناسب با نقشی که به او سپرده شده تجلی پیدا میکند. لینارس در جلوهگر کردن این زیبایی انتزاعی ناتوان است. گویی او دوست ندارد آرورا را به کمال برساند و دغدغهاش ایرنه است. نمیتوان دو کاراکتر را اینگونه به هم نزدیک کرد، وقتی حتی پایههای این نزدیکی را درست بنا نکردهایم. در نهایت این فیلم که میتوانست تبدیل به درامی سیاه شود، در آشفتگی کامل به پایان میرسد. حتی در یکسوم پایانی با اثری تقریباً جنایی روبهرو میشویم که بیشازپیش ما را از کارگردان اسپانیایی ناامید میکند.
شاید کارگردان جوانی چون لینارس، اگر این آثار را همچون آزمونوخطای سینمایی خود در نظر بگیرد، در آینده قادر خواهد بود تصاویری را خلق کند که از ابتدا تا انتها انسجام بصری و روایی را در خود داشته باشند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.