پوستر فیلم بابایی

ساده و مصون از تأثیرات سانتیمانتالیسم زرد

بابایی
Daddio
محصول ۲۰۲۴ – ایالات متحده
ژانر درام
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

باید قبول کنیم که در دنیایی زیست می‌کنیم که همچون آب گل‌آلود است. بسیاری از آثار سینمایی برای مصون ماندن از تیر به‌اصطلاح بیدارشده‌ها(ووک‌ها) پیش از روی کاغذ آوردن فیلمنامه یا حتی تولید یک اثر نگاشته‌شده همه‌ی جوانب را رعایت می‌کنند یا حتی طبق دلخواه روز این جنبش خاکستری و خطرناک برخی اضافات را نیز به اثر الصاق می‌کنند. به چنین آثاری سانتیمانتالیست‌های زرد لقب می‌دهیم و در مرورهای مختلف به کرات از این اصطلاح استفاده کرده‌ایم. اما اینکه فیلسمازی زن در ایالات متحده‌ی امروزی جسارت این را داشته باشد که  درامی واقعی از روزمره‌‌ها و چالش‌های معمول یک زن را به تصویر بکشد موردی حداقل کمیاب است. خانم «کریستی هال» در اولین تجربه‌ی بلند و جدی خود در سینما به‌عنوان کارگردان سعی دارد بدون این پیام‌های پنهان و زرد روایت دیالوگ‌محور را در برابر مخاطب قرار دهد.

روایت بسیار ساده با خروج زنی جوان از فرودگاه جی.‌اف‌.کی نیویورک آغاز می‌شود. او پس از خروج با دادن آدرس به مسئول خط تاکسی فرودگاه سوار بر تاکسی شده و مسیر خود را به درون شهر آغاز می‌کند. در این میان دوربین کم و بیش او را نگران، ساکت، و در عین حال خیره به تلفن همراهی که در کیف‌اش وجود دارد تصویر می‌کند. با اولین جملات از زبان راننده‌ی تاکسی که او با کوتاه‌ترین جملات ممکن پاسخ می‌دهد این دیالوگ فرسایشی آغاز می‌شود. لوکیشن روایت همین تاکسی‌ست و کارگردان نیز قرار است دو زندگی را درون این ماشین به درون ذهن مخاطب وارد کند.

در این روایت کاراکتر زن هیچ‌گاه نام خود را بر زبان نمی‌آورد، اما راننده‌ی تاکسی کلارک نام دارد. گفت‌و‌گوهای این دو به‌ سمتی پیش می‌رود که کلارک از طریق شطحیاتی که در باب تجربه‌ی خود به عنوان راننده‌ی تاکسی ارائه می‌دهد، زن جوان را وارد جلسه‌ای از جنس گفت‌و‌گوهای بین یک پدر و دختر می‌برد. در اینجا تأکید کارگردان روی تجربه‌ی زیسته‌ی کلارک باعث می‌شود او را مردی بشناسیم که ابتدا در باب جنس خود به نوعی خودشناسی رسیده و در گام بعدی از طریق همین خودشناسی دست به تعبیر موقعیت کنونی زن جوان می‌زند. در همین حین مکالمات زن با فردی که معشوق اوست در برابر مخاطب قرار می‌‌‌گیرد. کلارک از طریق همین دیالوگ‌ها مسیر را به‌ سویی پیش می‌برد تا این زن جوان نیز کم‌کم خود را وارد این مسیر کند. در ابتدا دیالوگ‌ها با تمرکز کلارک روی وضع کنونی زن جوان مخاطب را وارد دنیای این شخصیت‌ها می‌کنند و سپس از طریق ورود زن جوان به این دیالوگ‌ها با گذشته‌ی او و کلارک روبرو می‌شویم. آنچه در این میان مهم است ابتدا تأکید کارگردان روی عقده‌‌ی الکترا و ترومای زندگی زن جوان است که کلارک با بازی روی همین اصل – نه از جایگاه یک روانکاو بلکه از زبان یک راننده‌ی تاکسی اهل نیویورک- از طریق پرسش‌هایی ایجازگونه در برابر زندگی کنونی زن جوان قرار می‌دهد. کارگردان بی‌آنکه بخواهد زن را از منظری که افراطی‌ها دوست دارند تعریف کنند در واقعیتی آمیخته با جامعه‌ی امروزی تصویر می‌کند. این جسارت کارگردان در تصویر کردن بخشی از واقعیت ستودنی است و اتفاقاً همین مسئله باعث کشش روایت در نظر مخاطب می‌شود؛ مخاطبی که ممکن است جای کلارک باشد، خودش بخشی از زندگی آن زن جوان را زیست کرده باشد یا حتی آن مردی باشد که زن جوان در حال رد و بدل کردن متن‌های کوتاه با اوست. خانم کریستی هال در اولین تجربه‌ی سینمایی خود با ایجازی قابل تحسین مخاطب را در برابر کاراکترهایی قرار می‌دهد که از همان ابتدا قرار نیست اضافاتی غلوشده در شخصیت خود داشته باشند و همین سادگی و بازنمایی بخشی از واقعیت زیست‌شده‌ی مخاطب است که باعث گیرایی اثر می‌شود.

اما مشکل روایت تصنع تصویر آن است. از همان ابتدا به‌راحتی می‌توان تشخیص داد که فیلمبرداری سر صحنه و با استفاده از اضافات شهری نیویرک است و نه خود شهر نیویورک و صدای دائمی‌اش در گوش. خانم کریستی هال با این انتخاب که شاید برآمده از کمبود بودجه و دیگر ملزومات سخت‌افزاری بوده است جان تصویر را خشک می‌کند. اما در کنار این ضعف شدید تکنیکی باید گفت این اثر از آن دست فیلم‌هایی خواهد شد که مخاطب در طول سال هر گاه که دل‌اش هم‌نشینی صادق بخواهد با آغوشی باز مقابل او خواهد نشست. شاید اگر آن ناهمگونی تکنیکی نبود اکنون با اثری کامل و قابل تأمل سر و کار داشتیم؛‌ به‌خصوص که پس از مدت‌ها بازی قابل اعتنایی از «داکوتا جانسن» در برابر منعطف‌ترین شخصیت‌پذیر میان بازیگران، «شان پن»، مشاهده کردیم.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟