«بلینک»، «میراکل»، «آندره» و «جونیور» چهار دوست دوران کودکی هستند که هنوز هم بعد از گذشت سالها این دوستی را حفظ کردهاند. بلینک اما تنها کسیست که یک دختر کوچک دارد و به تازگی با «دمیرا» ازدواج کرده است. همه آرزوهای بزرگی دارند که برای رسیدن به آنها امیدوارند، اما با وقوع طوفان کاترینا و خراب شدن بسیاری خانهها و شغلها وضع اقتصادی خانوادهها افول پیدا میکند. پس این چهار دوست برای گذران زندگی به سراغ یکی از عموزادههای خود که خلافکار است، میروند. همین امر مسیر زندگی آنها را تغییر میدهد.
پلات کلی داستان فیلم «شهر بیرحم» به فیلم «سگهای انباری»، محصول ۱۹۹۲، شباهت دارد. فیلم «سگهای انباری» داستان شش سارق است که از سوی گنگستری برای سرقت یک فروشگاه الماس استخدام میشوند، اما یک نفر آنها را لو میدهد و در حین سرقت دونفر از آنها کشته میشوند. صحنهی اصلی دزدی در فیلم نشان داده نمیشود و روایت اصلی داستان، اتفاقات قبل و بعد از این جریان خواهد بود. این فیلم پر شده است از صحنههای خشونت، دیالوگهای طولانی درباره فرهنگ عامه و ارجاعات بیشمار از فیلمهای تاریخ سینما. فیلم «سگهای انباری» با ساختار زمانی بههمریخته و غیرخطی، داستان پازلگونه و حتی طنز خاص تارانتینویی نیز توانسته خود را یکی از فیلمهای به یادماندنی تاریخ سینما کند. موسیقی نیز مانند تمام کارهای تارانتینو از مشخصههای این فیلم محسوب میشود. در فیلم «شهر بیرحم» نیز چهار دوست دست به سرقت از یک کازینو میزنند، اما ناگهان پلیسها بیرون از کازینو آنها را به رگبار گلوله میبندند و درنتیجه یکی از آنها در همان ابتدا کشته میشود. اینکه چه کسی و چرا آنها را لو داده در ادامهی داستان مشخص میشود. شخصیت این چهار جوان در ابتدا باهوش و وفادار نشان داده میشود. بعد از سرقت نیز این وفاداری در آنها بیشتر هم شده و فیلم به خوبی توانسته حس میان آنها را نشان داده و باعث شود بیننده بتواند با آنها همدردی کند.
فیلم «شهر بیرحم» در ابتدا شرایط زندگی چهار شخصیت اصلیاش، بهخصوص بلینک، را به خوبی توصیف میکند. درواقع این فیلم توانسته مسیر رسیدن آنها را به سمت خلاف و دزدی کاملا شرح دهد و پایهی اصلی داستان را محکم کند. استعداد بلینک که شخصی مهمتر از دوستان دیگرش در مسیر داستان است نیز یکی از جذابیتهای فیلم محسوب میشود. هوش و استعداد او در کشیدن کتابهای کمیک میتواند راه روشنی برای او و برای داستان باشد. نگاه ویژهی فیلم به این شخصیت و همسرش توانسته هوشیارانه به کارگردان کمک کند و خلاقیتی ساده را هم در روند داستان ایجاد کند. شخصیتهایی که در ادامهی داستان وارد میشوند هم همه در یک مسیر مشخص و بدون ابهام پیش میروند. اما این فیلم نمیتواند المانهای خاص و برتری که برای فیلم «سگهای انباری» ذکر کردیم، را داشته باشد. نه خشونت چندانی نشان داده میشود و نه ساختار فیلم ساختاری پیچیده است. شخصیتها به خوبی تعریف میشوند و همهچیز ساده و قابل قبول پیش میرود، اما هیچکدام از این ویژگیها نمیتواند یک فیلم را خاص کند. برای خاص شدن فیلم نیاز به خلاقیت و داستانی شاید مرموزتر و پرحاشیهتر است. بیننده از اواسط داستان میتواند حدس بزند که پایان فیلم چه خواهد شد و همین قابلپیشبینی بودن از جذابیت آن کاسته است.