برای مخاطب امروزی آخرین تقابلاش با کاراکترهایی که در لوکیشینی محدود و برای رسیدن به آزادی تلاش میکنند به سریال کرهای «بازی مرکب» باز میگردد. قبل از این سریال سری فیلمهای «مکعب» یا فیلمی همچون «آزمون» در ذهن مخاطب پررنگتر بودند. در این ساختار روایی عدهای که یکدیگر را نمیشناسند در فضایی بسته مقابل هم بیدار میشوند. افتتاحیهی فیلم به سردرگمی این کاراکترها بازمیگردد و اینکه بیشتر آنها احساس یک شوخی بامزه از سوی دوستان را دارند. اما کارگردان یا با حذف ناگهانی یکی از کاراکترها یا اتفاقی که آنها را مجبور به فرار میکند وارد مسیر اصلی روایت، یعنی تلاش برای بقا، میکند. کارگردان ژاپنی، «یاسوهیکو شیمیزو»، در اثر جدید خود وارد بازی مکعب شده و قصد دارد نتیجهای اخلاقی از آن بگیرد.
«یوئیچی گوتو» چشماناش را میگشاید و در فضایی مکعبگونه و سربسته با پسری نوجوان در یک سو و مردی جوان بالای سر خود روبهرو میشود. آنها هیچکدام سخنی نمیگویند. با ورود ناگهانی یک مرد از درون یکی از شش دریچهای که در سطوح ششگانهی این مکعب تعبیه شدهاند باز هم همچنان در حال فرض کردن این اتفاق همچون یک شوخی بچهگانه از سوی عدهای هستند. زنی تنها نیز به جمع آنها اضافه میشود و اینبار با سقوط یک جنازه به درون این فضا تازه به این نتیجه میرسند که همهچیز رنگی جدی دارد. اینگونه فیلمها معمولاً با یک پرولوگ آغاز میشوند که یک کاراکتر ناشناس در این فضا کشته میشود تا مخاطب قبل از ورود به فیلم دچار ذهنیتی از فضا و روایت شود. احساس میکردم اگر یکی از روایتهای اینچنینی در سینمای غرب را بتوان در سینمای بدنهی شرق تصویر کرد شاید با محصول بهتری مواجه شویم. اما دیدن این اثر مرا پشیمان کرد و نشان داد که نسخهی غربی بهمراتب ضربآهنگ بهتری داشت.
پس از فیلم مضحک «سکو» در سال ۲۰۲۰ بود که عدهای یقه دریدند که دائم با ارجاع به فرامتن سعی کردند این اثر متوسط اسپانیایی را در حد یک شاهکار فلسفی و اجتماعی نشان دهند. اما آنچه در فیلم شاهد بودیم چیزی نبود که این دوستان در ذهن میپروراندند؛ درست مانند قیاس فیلمهای «پارازیت» و «سوختن» از کرهی جنوبی. زمانی که یک اثر نتواند در روایت خود صادق باشد و دائم از زبان کاراکترها و دیالوگهایی پرطمطراق شعاری دستبهدامان مخاطب برای اندکی توجه شود، باید گفت این اثر چیزی جز یک شو تبلیغاتی نیست. حال و روز «مکعب» آقای شمیمزو نیز بهتر از فیلم سکو نیست. گویا کارگردان فراموش میکند که ۶ کاراکتر فعال در این فیلم دارد که هر کدام باید داستانی داشته باشند. اما او خیلی راحت فقط با مرکزیت قرار دادن یک کاراکتر و استفادهی تمام فلشبکها برای او سقوطی آزاد میکند. ابتدا اینکه در اینگونه فیلمها کارگردان معمولاً از زمان حال خارج نمیشود و اگر قصد خرج داشته باشد، آن هم بهصورت فلشبک، سعی میکند بین تمام کاراکترها چنین اتفاقی رخ دهد. در این فیلم نیز ما فقط ۶ کاراکتر داریم و این حق مخاطب است (چون در این آثار کاراکترها معمولاً یک نقطهاشتراک در پیشینهی خود دارند) که بداند با چه روایتی سروکار دارد. اما آقای شیمیزو گاه بهسراغ خشونت خانگی میرود، گاه از خیانت میگوید، گاه مسیر را عوض میکند و بهسراغ تحقیر میرود و دائم مسیر عوض میکند. در فیلم «مرا نکش» نیز به این اشاره کردیم که گویا چنین کارگردانهایی جسارت این را ندارند که به روایت خود هویتی مستقل دهند. در نتیجه با یک شترگاوپلنگ بی سر و ته مواجه میشویم که این فیلم نمونهای از آن است.