پوستر فیلم کروئلا

انتقام تحت قواعد دیزنی

کروئلا
Cruella
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

«کرگ گیلسپی» از سال ۲۰۰۷ وارد دنیای فیلم‌های بلند سینمایی شده است و تا کنون و با احتساب فیلم آخرش ۷ اثر را روی پرده برده است. شش اثر قبلی او در ژانرهای مختلفی تولید شده‌اند؛ «آقای وودکاک» محصول ۲۰۰۷ که یک کمدی سیاه بود و علی‌رغم بی‌تفاوتی منتقدان به آن یکی از آثار خوب در این ژانر به‌حساب می‌آمد. همان سال فیلم «لارس و دختر واقعی»‌را روی پرده برد و این بار مخاطبان و منتقدان زبان به تحسین این اثر گشودند؛ درامی عاشقانه و ساده. اما گیلسپی باز هم نشان داد که به تنوع ژانری علاقه‌مند است و این بار در سال ۲۰۱۱ دست به ساخت فیلمی تحت ژانر کمدی-دلهره زد و این اثر هم قابل قبول بود؛ «شب دهشت». اما در سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۶ دو اثر دیگر را از او در ژانرهای اکشن و درام ورزشی شاهد بودیم؛ «بازوی میلیون دلاری» به‌سال ۲۰۱۴ و «بهترین ساعات» به‌سال ۲۰۱۶. گیلسپی بعد از این تجربه‌های موفق در ژانرهای متنوع نشان داده بود که کارگردان مورد اعتماد استودیوها می‌تواند لقب بگیرد و به‌همین منظور یکی از پروژه‌های مهم هالیوودی با نام «من، تونیا» را به او سپردند. گیلسپی هم نشان داد که از پس این کار به‌خوبی برآمده و از دل همین کار بازیگرانی چون «مارگو رابی» هم تبدیل به ستاره‌های هالیوودی شدند. تمام این مقدمه به این دلیل بود که بدانیم با چه کارگردانی طرف هستیم و بعد از دیدن تنوع ژانری در آثارش و اتفاقاً موفقیت در همه‌ی آنها به این نتیجه برسیم که قبول کردن یک پروژه در دیزنی و دانستن محدودیت‌های این کمپانی برای ساخت آثار به‌هیچ‌وجه او را نمی‌ترساند.
زمانی که صحبت از دیزنی و آثار ساخته‌شده‌ی این کمپانی می‌کنیم باید بدانیم که همه‌چیز در معنای متعادل و کودکانه‌ باید افت کند. در این کمپانی دیگر خبری از خشونت، خون، درگیری‌های خشن و حتی انتقام‌های انسانی در کار نیست. گیلسپی با دانستن تمام این محدودیت‌ها و تجربه‌های موفقی که در به‌تصویر کشیدن خشونت داشته پروژه‌ی «کروئلا» را قبول کرده است. او تمام سعی خود را کرده تا بتواند سیاهی این اثر را پررنگ کند و چیزی شبیه یک «شهر گناه» نیمه‌کاره را ارائه دهد.
دختری با موی دو رنگ (سفید و سیاه) با مادر خود زندگی می‌کند. این دختر دو شخصیت مجزا با نام‌های «استلا» و «کروئلا» دارد؛ استلا دختری ساده و مردمی و کروئلا دختری خشن و بی‌رحم. راوی (اما استونز) با ضربآهنگ بسیار بالا بخشی از زندگی روزمره‌ی استلا و مادرش را برای مخاطب روایت می‌کند. با سقوط ناگهانی مادر استلا از پرتگاه، در یک مهمانی فشن و عجیب‌و‌غریب، او به‌تنهایی عازم لندن می‌شود.
مخاطب فیلم‌های دیزنی را با تمام این محدودیت‌های فرمی و محتوایی پذیرفته است. او می‌داند که در این آثار نباید منتظر نوعی ساختارشکنی باشد. اما گیلسپی در اثر خود چند ساختار دیزنی را بدون هیچ جلب توجهی شکسته است. ابتدا او تمام آن درون‌مایه‌ی عاشقانه‌های آبکی و داستان‌های جن و پری را از اثر خود گرفته است و قرار نیست استلا و جسپر با نگاه‌های عاشقانه دلبری کنند. دوم اینکه کارگردان در تمامی اثر خود از موسیقی خشن هِوی متال و بعضاً جز استفاده کرده که همین استفاده‌های کوتاه و هیجانی باعث خیز اثر و جدا شدن‌اش از روایت‌های معمول دیزنی می‌شود. برای درک این نکته نگاهی به «مولان» که در سال قبل مرور کردیم بیندازید؛ مولان خنثی و فقط پر از رنگ و لعاب. اما گیلسپی در اثر خود و با بازی منعطف و خوب اما استونز توانسته آن خط فاصله‌ی بین استلا و کروئلا را پررنگ کند. شاید نبرد او و بارنس در دنیای فشن باشد اما کارگردان با هنرمندی رنگ‌های اضافه و مجلل را از اثر گرفته و سعی کرده پالت رنگی اثر با برتری رنگ‌های خنثی در کل فیلم جریان داشته باشد.
فیلم کروئلا اثری در دنیای دیزنی است اما با ذکاوت کارگردان خود کمی دچار ساختارشکنی شده و از آن سانتیمانتالیسم حاکم بر این دنیا فاصله گرفته است و همین مسئله باعث می‌شود گستره‌ی مخاطب این اثر فراتر از کودکان و نوجوانان رود.