پوستر فیلم بیا بازی

باید داستان را تا آخر بخونی

بیا بازی
Come Play
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده سارا

«اولیور» در حال دیدن انیمیشن باب‌اسفنجی‌ست. صدای پدر و مادرش از طبقه‌ی پایین شنیده می‌شود که در حال جروبحث هستند. اولیور از جای بلند می‌شود. تصویر از داخل گوشی اولیور او را نشان می‌دهد که درِ اتاق خود را می‌بندد. صدای خفیفِ نفس‌کشیدن دردناکی نیز از پشت مونیتور شنیده می‌شود. این اولین سکانس فیلم است. سکانسی که اولین شوک را به بیننده وارد می‌کند. چه کسی اولیور را نگاه می‌کند؟ این ترس و این نگاه در تمام سکانس‌ها تا انتها همراه بیننده خواهد بود.
اولیور پسر کوچکی‌ست که از بیماری اوتیسم رنج می‌برد. او توانایی صحبت کردن ندارد. پس گوشی همراه به عنوان صدای اولیور است. او از طریق نوشتن با اطرافیان‌اش ارتباط برقرار می‌کند. اطرافیانی که به پدر و مادر و معلم گفتاردرمانِ او محدود می‌شوند. در سکانس دوم فیلم، اولیور با روشن شدن ناگهانی گوشی خود که همراه با صداست، بیدار می‌شود. روی صفحه‌ی گوشی او داستانی از یک هیولای ترسناک مشاهده می‌شود: «این لری‌ست. او هرگز وانمود نمی‌کند. او از دیگران متفاوت است، پس همیشه مسخره می‌شود. او نیاز به یک دوست دارد.» چراغ‌ها خاموش و روشن می‌شوند. صداهای عجیبی شنیده می‌شود. صدای پا می‌آید و درِ اتاقی که اولیور آن را بسته، خود‌به‌خود باز می‌شود. فیلم در سکانس دوم خود نیز با ایجاد شرایطی ترسناک مانند: تغییر نور و ایجاد صداهای عجیب به‌همراه موسیقی‌ای وحشت‌زا بیننده را به درون خود می‌کشد. بیننده دیگر نمی‌تواند از آن خارج شود.
در واقع هوشیاری کارگردان برای ایجاد فضایی ترسناک با همین المان‌های ساده در کنار داستانی که از پایه‌ی قوی ایجاد شده است، کمک کرده بیننده در تمام سکانس‌های فیلم ترس را حس کند. دیگر با خاموش و روشن شدن چراغ‌ها یا با شنیدن صدای نفس کشیدنی دردناک و یا حتی با حسی که شخصیت داستان دارد، بیننده می‌تواند به راحتی بترسد. بیننده همواره منتظر لری‌ست تا وارد شود. و لری هم وارد می‌شود. پویایی داستان و وجود شخصیتی که با چشم مسلح حتی دیده هم نمی‌شود، بیننده را با داستان همراه می‌کند. داستان نیازی به شخصیت‌های واقعی و زشت، اژدهایی ترسناک یا دلقکی با چهره‌ای وحشت‌زا ندارد، کافی‌ست بیننده فقط حس کند چیزی در محیط قرار دارد. این حس را هم دوربین به بیننده انتقال می‌دهد. همان‌طور که موسیقیِ فیلم با ریتم ترسناک خود می‌تواند ایجاد تعلیق کند، دوربین نیز با حرکات خود می‌تواند منجر به نشان دادن چیزی شود که حتی نیست. جابه‌جایی دوربین در سکانسی که لری با بچه‌ها در خانه است به خوبی احساسِ بودنِ شخصیتی را در آن محیط به بیننده القا می‌کند؛ حتی قبل از اینکه او مشاهده شود. این حس در تمام سکانس‌هایی که لری دیده نمی‌شود اما هست، وجود دارد. همراهی دوربین همراه با شخصیت‌ها، حرکت دوربین با لریِ نامرئی و آن هنگام که چراغ‌ها ناگهان خاموش می‌شوند، همه در ایجاد این حس ترس کمک‌کننده است.
شخصیت اولیور در همان نگاه اول بیننده را به‌یاد شخصیت «دنی» در فیلم «درخشش» می اندازد؛ با همان موهای بور و کوتاه‌شده روی پیشانی. بازی بازیگر این نقش «ازی رابرتسون» قبلاً در فیلم «داستان ازدواج» ستایش شده بود اما در این فیلم او شاهکار کرده است. او به‌خوبی و با تبحر و تسلطِ یک بازیگرِ ماهر توانسته نقشِ یک کودک اوتیسم و کسی که دچار ترس و اضطراب است را بازی کند. او مهم‌ترین نقش را در ایجاد فضای ترس در فیلم داشته است. نباید از بازی «جیلیان جیکوبز» در نقش مادر نیز چشم‌پوشی کرد. او هم به‌خوبی نقش یک مادر فداکار و مضطرب را بازی کرده است.
فیلم «بیا بازی» در واقع فیلمی ترسناک با داستانی حساب شده و روایتی زیباست. حتی می‌توان آن را تمثیلی از دنیای پیرامون‌مان نیز دانست. این‌که چنان همه‌ی ما به دنیای تکنولوژی متصل شده‌ایم و چنان در آن گرفتار شده‌ایم که از داشتن فعالیت‌های واقعی و حتی دوستان واقعی هم دور مانده‌ایم. «لری» هیولایی‌ست از دنیای تکنولوژی و شاید هشداری‌ست به دنیای واقعی. او اگر وارد دنیای ما شود و ما را با خود ببرد چه می‌شود؟ اگر اسیر دنیای تکنولوژی شویم چه خواهد شد؟
«جاکوب چیس» در سال ۲۰۱۷ فیلمی کوتاه به نام «لری» را ساخت و حالا بر اساس همان داستان این فیلم را ساخته است و اغراق‌آمیز نخواهد بود اگر بگوییم به بهترین شکل ممکن نیز این فیلم را ساخته است.