همهچیز جز غیرمنتظره
«راکسین هلبرگ» جوان در اولین گام خود در سینمای بلند داستانی سعی دارد به رستگاری رسیدن یک کاراکتر زن را تبدیل به درونمایهی اصلی روایتاش کند. اما آیا صرفاً وصلهپینه کردن کلیشهها همراه با دوربین روی دست و استفاده از المانهای سینمای تجربی میتواند اثری را که هیچ عمقی ندارد نجات دهد؟ خانم راکسین در اثر جدید خود ثابت میکند که بدون داشتن روایتی شستهورفته و کامل نمیتوان با هیچ افزودنی تکنیکیای روایت را نجات داد.
داستان از همان نقطهی آغاز خود دچار ابهامی مضحک است. «میا اسکات» بهعنوان کاراکتر اصلی روایت و دانشجوی رزونامهنگاری قرار است برای حضور در یک دورهی گزارشنویسی با محوریت یکی از مجریان بزرگ تلویزیونی با نام «دایان هگر» تست دهد. چند نما از آمادگی او برای مصاحبه و استرس بیشازحدی که دارد و در عین حال تصاویری که از دایان هگر در تلویزیون میبیند مخاطب را به این وا میدارد که با یکی از کاراکترهای کلیشهای مواجه است که قصد دارد پا جای پای الگوی خود بگذارد. اما خانم هلبرگ قصد دارد کاراکتر میا را از درون پیچوخمهای جاهطلبی به رستگاریای از جنس انسانیت برساند. میا دانشجوی روزنامهنگاری است اما جز چند نمای کوتاه از او در دانشگاه نمیبینیم و بههمین سبب دوستان اطراف او جز عدهای کاراکتر کاغذی نیستند و بیش از این هم رشد نمیکنند. از آنسو دایان هگر قرار است تبدیل به شروری شود که وسیله را با هدف توجیه میکند؛ تزی که قرار است در فیلم آنتی تز آن را شاهد باشیم. اما کارگردان توانایی طرح مسئله را ندارد، چه برسد به اثبات آنتیتز؛ اگر صرفاً دیالوگهای کلیشهای و شعاری قرار است این تز و آنتیتز را مقابل چشم مخاطب قرار دهند که دیگر چه نیازی به روایتی سینمایی بود؟
رخدادهای فیلم خانم هلبرگ تکههایی جدا از هم هستند که هیچگاه تبدیل به کلی واحد نمیشوند. از پیدا شدن سروکلهی ایگور بهعنوان نوجوانی هنرمند و در عین حال دچار تروما تا تلاش میا برای رسیدن به نقطهای که پا جای پای دایان بگذارد. خانم هلبرگ بهراحتی میتوانست حسادتهای میا را همچون دانشجوی کماستعدادی که سعی دارد لقمهای بزرگتر از توانایی خود را بردارد گسترده کند، اما او فقط به زنگ زدن به دفتر سناتور و دور انداختن پروتفولیوی همکلاسیاش بسنده میکند و دیگر نیازی نمیبیند این رذالت اخلاقی را عریضتر کند. یا نوع مناسبات میا با ایگور و پدرش که ایگور در این میان تبدیل به همان نوجوان احمقی میشود که علیرغم داشتن تجربههای فراوان در مواجهه با روزنامهنگاران زرد باز هم فریب ناشیگریهای میا را میخورد. کاراکتر میا، زمانی که آن را جدای از آن چیزی که در قابهای خانم هلبرگ میبینیم، یکی از آن شخصیتهای سینمایی است که میتوانست مخاطب را وارد گذرگاههای اخلاقی پیش روی یک روزنامهنگار قرار دهد. در این روایت خانم هلبرگ توانایی عمق دادن به میا و رخدادهای پیرامون او را ندارد و در نهایت با همان نگاههای دایان بهعنوان شروری که شکست خورده و دم به تله داده و نگاه پیروزمندانه و کلیشهای میا داستان را خاتمه میدهد. داستان این فیلم حتی روایت خطی قابل اعتنایی هم ندارد و صرفاً ایدهای خوب و قابل تأمل را کاملاً آشفته و بی سر و ته تصویر میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.