جاستین بالدونی در سال ۲۰۱۳ مستندی را با نام «روزهای آخر من» که به مصاحبه و بررسی زندگی برخی بیماران صعبالعلاج میپرداخت، کلید زد. نام فیلم دردآور بود، اما وقتی مستند را مشاهده میکنیم چیزی جز امید به زندگی -حتی وقتی میدانی تا چند ماه دیگر وجود نخواهی داشت- را در آن نمیبینیم. یکی از این بیماران، پسر نوجوانی بهنام «زک سوبیک» بود که سرطان مغز استخوان داشت و بعد از ۲۴ دوره شیمی درمانی، ریههایاش درگیر شده بودند و عملاً دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت. اما او که به خوانندگی و آهنگسازی علاقه داشت، بههمراه دوست صمیمی خود «سمی براون» آثاری را ضبط و پخش کرد. یکی از آنها اثری بود با نام «ابرها» که با استقبال زیادی مواجه شد. او از درآمد حاصل از این موفقیت و در همان چند ماه پایان زندگیاش بنیادی را برای تحقیقات درمان بیماری سرطان ایجاد کرد که تاکنون به راه خود ادامه میدهد. حال و در سال ۲۰۲۰، بالدونی که بسیار تحتتأثیر این واقعه قرار گرفته بود، تصمیم گرفت تا زندگی ماههای آخر زک را تبدیل به یک فیلم بلند داستانی کند.
این فیلم هر چند یک بیوگرافی از شخصیتیست که طی چند سال اخیر فوت کرده است، اما روند روایتپردازیاش بر اساس ملودرامهاییست که قرار است نفس مخاطب را بند بیاورند. یکی از آسانیهای کار بلدونی، همکاری کامل خانوادهی زک با او و تیم همراهاش بوده است. هر دو خواهر زک و برادر بزرگترش بههمراه پدرومادر او همکاری کاملی با تیم بازیگری داشتهاند و سعی کردهاند با در اختیار قرار دادن منزل خود به آنها این حس نزدیکی فیلم به زندگی زک در آن چندماه را بیشتر و بیشتر کنند.
بازیگران فیلم هم مانند کارگردان تحت تأثیر واقعیت ماجرا بودهاند و در بازیهایشان میتوان این تأثیرپذیری را شاهد بود. اما مشکل آنجاست که بالدونی در این اثر داستانی نتوانسته پرداخت مناسبی به تمام شخصیتها داشته باشد. این مسئله را میتوان در دو قسمت از مستند سالهای ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ که قبل و بعد از مرگ زک ضبط شدهاند دید. هر دو خواهر زک نقش تعیینکنندهای در زندگی شخصی او داشتهاند و این نزدیکی خواهر و برادری را میتوان در مصاحبههای آنها شاهد بود. اما این دو شخصیت تأثیرگذار عملاً در فیلم زیر سایه رفتهاند و بالدونی ترجیح داده تا ارتباط سمی و زک را پررنگتر کند. همین عدم تناسب بین شخصیتپردازیها، فیلم را در سطح یک ملودرام متوسط پایین میآورد. بالدونی میتوانست با پرداخت مناسب و توزیع روایت بین شخصیتهای تأثیرگذار زندگی زک، یک اثر بلند و تأثیرگذار را روی پرده ببرد. اما متأسفانه در بعضی از سکانسها مخاطب از اثر دور میشود و احساس میکند با یکی از همان ملودرامهای تینیجری سروکار دارد. بالدونی باید این تلاش برای زندگی را بیشتر نشان میداد. «لائورا سوبیک» در رمان خود که بر اساس داستان زندگی پسر عروجکردهاش نگاشته است، تمام این جزئیات را لحاظ کرده است. اما بالدونی با داشتن این حجم از مستندات زنده باز هم نتوانسته آن اثری که لذت تمام از زندگیست را نشان دهد.
یکی از تفاوتهای فیلمساز مؤلف با یک صرفاً کارگردان در همین است که مؤلف همیشه در تکاپوی سروکله زدن با مفاهیم تأثیرگذار هستیست. بالدونی میتوانست اثر خود را تبدیل به یکی از آثار ماندگار در باب لذت بردن از ذات زندگی کند. اما فوران احساسات در ذهن او مانع از رسیدن به این جایگاه شد.