معجزهی سینما هنوز زنده است
ویکتور اریسه تنها ۳ اثر بلند در کارنامهی فیلمسازی خود دارد. اما همین ۳ اثر نام او را بهعنوان یکی از وزنههای سنگین سینمای اسپانیاییزبان در سرتاسر جهان چرخانده است. بهطور مثال فیلم اول او با نام «روح کندوی زنبور عسل» همان اثری است که باعث شده «گیرمو دل تورو» فیلم «هزارتوی پن» را خلق کند. اریسه قبل از قرار گرفتن پشت دوربین در سینما حضور داشت و آثار سینمایی را در مجلات اسپانیایی ریویو و نقد میکرد. اما این کارگردان اسپانیایی از سال ۱۹۹۲ دیگر اثری روی پرده نبرد و تا کنون که فیلم «چشمانات را ببند» مقابل چشم قرار گفته است، در سکوتی مطلق خود را نگه داشته بود. البته این را فراموش نکنیم که او طی این ۳۲ سال ورکشاپهای مختلفی را در سرتاسر جهان برگزار کرد و در آثار آنتالوژی همراه جیم جارموش، کوریسماکی و دیگران اپیزودهایی را خلق کرد، اما فیلم بلندی که امضای او را در خود داشته باشد طی این سه دهه خلق نشد.
فیلم با نمایی باز از یک عمارت در حومهی پاریس آغاز میشود. طبق آن چیزی که اریسه در ابتدای فیلم روی صفحه میآورد در سال ۱۹۴۷ قرار داریم و این عمارت نیز متعلق به آقای «لوی» است. فرانک بهدعوت او وارد این خانه شده و قرار است بهدنبال دختر این مرد به شانگهای برود؛ دختری که توسط مادر چینیاش به آسیا برده شده و حال این مرد تنها در آستانهی مرگ میخواهد در آغوش دختر و خیره به او نفسهای آخر را بکشد. پس از این ملاقات به اسپانیای سال ۲۰۱۲ وارد میشویم. آنچه در ابتدا دیده بودیم بخشی از فیلم ناتمام «میگل گارای» است که کاراکتر فرانک در فیلم که نام اصلیاش «خولیو آرناس» است در یکی از شبهای پایانی فیلمبرداری برای همیشه مفقود میشود و تا اکنون ردی از او بر جای نمانده است. میگل به دعوت یک برنامهی معروف تلویزیونی با نام «پروندههای ناتمام» به مادرید آمده تا در چند جلسه مصاحبه ابعاد جدیدی از مفقود شدن خولیو را به مخاطب ارائه دهد.
آقای اریسه در این فیلم بهشیوهای کاملاً کنایی خود را درون کالبد میگل قرار داده است. اریسه نیز از سال ۱۹۹۲ دیگر فیلمی نساخته است. او میگل را نه یک کاراکتر عصبی یا حتی زودرنج تصویر کرده است، بلکه میگل در عوض کاراکتری اوزویی دارد که طی سالها رنج تقدیر را نیز پذیرفته و اکنون از این عزلت خود ناراضی نیست. میگل پس از ورود به مادرید و از طریق سکانسهایی که اریسه برای او چیده است وارد گذشته میشود؛ او به دختر خولیو سر میزند، بخشهایی از مصاحبهاش با ماریا ریواس را مشاهده میکنیم، به دفتر تدوینگر و آرشیودار سابق خود میرود و در نهایت معشوقهای با نام «ماریا» را ملاقات میکند که بهخاطر خولیو او را ترک کرده بود. در همهی این ملاقاتها و گفتوگوها ابعادی از گذشتهی میگل، خولیو و آن شایعاتی که پشت سر خولیو بودهاند برای مخاطب آشکار میشود. اریسه بدون حتی یک شات فلشبک مخاطب را درگیر کاراکتری میکند که اکنون پس از سالها دوباره نام سینما را برای خود پررنگ میبیند. میگل پس از ناتمام ماندن فیلماش، دیگر به سینما بازنگشت. اما چرا میگل خود اریسه است. اریسه در مصاحبهای چنین عنوان کرده بود که فیلم دوماش با نام «جنوب» در سال ۱۹۸۳ برای همیشه ناقص مانده است. میکل نیز دومین فیلم خود را برای همیشه رها کرده و بیآنکه حسرت خود را از دوری سینما بر سر دیگران خالی کند، به زندگی در یک کاراوان در کنار دریا و ماهیگیری بسنده کرده است.
معجزهی دوربین اریسه در این اثر قابهاییست که میگیرد. اگر سه اثر قبلی این کارگردان را مشاهده کرده باشید، بدون شک دیزالوهای نرم و آهستهی او را بین سکانسها احساس کردهاید. این برشهای نرم در این اثر بلند و سه ساعته نیز روح و چشم مخاطب را نوازش میدهند. به سکانس اتوبوس دقت کنید. بعید است در سینما فیلمسازی اینقدر دقیق و متنوع سفری اتوبوسی را در شب و طی یک سکانس اینقدر آرام تصویر کند. اریسه در این سکانس ابتدا نمایی به سبک کیارستمی از پشت شیشهی جلوی اتوبوس میگیرد، یک برش ساده میزند و سپس از در شات دوم رانندهی خیره به جاده را تصویر میکند، در شات سوم در نمایی با عمق زیاد تا انتهای اتوبوس تصویری از مسافران، تاریکی اتوبوس و نورهای شبی که روشن شدهاند و اتوبوس را همچون دالانی بیانتها به رخ میکشند به مخاطب ارائه میدهد. در پایان سکانس میگل در خواب را میبینیم که به شیشهی کناری تکیه داده است و برای ورود به روز بعد همان دیزالو نرم و آهستهی اریسه ما را وارد بخش دیگری از روایت میکند.
اریسه در طول این سه ساعت بهاندازهی سه دهه دوریاش از سینما عشقبازی میکند. مکالمههای زیبای بین میگل و مکس در باب تاریخ سینما تن هر مخاطب سینمایی را میلرزاند. میگل پس از جان گرفتن دوبارهی ماجرای خولیو گویی دوباره به فکر بازگشت به سینماست و در این بین و پس از پیدا شدن خولیو گویی نور امیدی در زندگیاش تابانده شده است. او از طریق این فیلم نیمهتمام قصد دارد بازگشت خولیو به زندگی و رهایی از یادزدودگی پسگستر را مقابل پردهی سینما تبدیل به یکی دیگر از معجزات سینما کند. اما واکنش مکس به این رویا چیزی شبیه حسرتی بهاندازهی همهی عمر سینماست. مکس در پاسخ به خواسته و تلاش میگل چنین میگوید: «معجزه در سینما بعد از درایر مرد». اریسه در اثر خود با سینما معاشقه میکند. کاراکترهای او روی انسانیترین نقطهی هستی ایستادهاند و همچون زنجیری در یک مدینهی فاضلهی سینمایی هیچگاه آشفته نمیشوند. این لذت تماشای قابهای ویکتور اریسه است و هدیهی این ۳ ساعت که رنج سه دهه را در خود دارد برای مخاطب سینما چیزی جز معجزهی هنر هفتم نیست.
فیلم «چشمانات را ببند» آنقدر روایت وسیعی دارد که هر مخاطبی با هر پیشینهای میتواند خود را درون دالانهای فیلم غرق کند. این فیلم یکی از خطیترین روایتهای سینمایی را دارد که روی همین خط راست گم شدن، رها کردن، نوستالژی و در نهایت یافتن و معجزه مخاطب را روی قالی پرندهی ذهن پیش میبرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.