برخی آثار ایدهی زیبایی دارند، اما زمانی که روی پردهی سینما میروند نشانی از آن ایدهی ابتدایی ندارند. «توبی میکینز» پیش از ساخت این فیلم دو فیلم کوتاه در ژانر دلهره ساخته است و اتفاقاً در همان دو اثر بهخوبی توانسته بود ایدهی خود را تبدیل به تصویر کند. بهطور حتم چنین کارگردانی در اولین فیلم بلند داستانی خود هم در همان ژانر قصهپردازی میکند.
این فیلم در باب یک دختر برنامهنویس است که بهسبب پذیرفته نشدن در شرکتهای بزرگ مجبور به نظافت در یک ساختمان خالی است. اما این روی معمول روایت است. فیلم قبل از ورود به زندگی «کایلا» همچون کلیشههای ژانر دلهره با یک افتتاحیه آغاز میشود. مخاطب در این افتتاحیه در جریان یک بازی با نام «نفرینکننده» قرار میگیرد. این بازی جایزهای نزدیک به ۱۳۰هزار دلار دارد. اما شرکتکننده با قبول این بازی باید تا انتها و در هر زو یک بار در معرض بازی قرار بگیرد؛ دستوراتی که به آنی فرد را در مواجهه با دنیایی قرار میدهد که سازندهی بازی میخواهد. فرد در دنیای واقعی است، اما همهچیز طبق توصیفات بازی تغییر شکل میدهد. این ایده بهنظر من در ژانر دلهره بسیار کمنظیر است. بودهاند آثاری که در ژانرهای دیگر یا همین ژانر دلهره دنیایی نزدیک به این فیلم را ساختهاند. اما ایدهی کارگردان در دستکاری همان دنیای ساده و واقعی اطراف کاراکتر خلاقانه است.
ایدهی خوب کارگردان اما در عمل بهصورت روایتی تصویر میشود که بسیار شلخته است. فیلم گویی از این سکانس به آن سکانس فقط در حال نمایش پارههایی تصویری است که در کنار هم نمیتوانند پازل مد نظر کارگردان را کامل کنند. بههمین سبب از ابتدا تا انتهای فیلم نمی توانیم هیچکدام از کاراکترها را بپذیریم؛ حتی کاراکتر کایلا که نقش اصلی فیلم است. کارگردان در ابتدای فیلم بهنوعی از یک بازی عجیبوغریب رونمایی میکند که واقعیت اطراف هر شخصی را که وارد آن میشود دستکاری میکند. بهعبارتی این بازی انتهایی ندارد جز انتقال نفرین از یک فرد به فرد دیگر. از سویی دیگر کارگردان سعی دارد آن کهنالگوهای دلهرهآور را با دنیای دیجیتال ترکیب کند تا این فضا را بسازد. اما مخاطب این پیوستگی را در فیلم شاهد نیست. فیلم آنقدر از این سو به آن سو میپرد که دیگر روایتی باقی نمیماند. بهطور مثال کاراکتر مادر که نقش مهمی در شخصیت کایلا دارد. کارگردان در معرفی این شخصیت فقط به همین بسنده کرده که در غم فقدان پسر غرقشدهاش به مواد مخدر روی آورده است. اما نه چهرهپردازی مادر و نه کنشهایاش نشان از یک معتاد به مواد مخدر ندارد. کارگردان نیز بسیار اصرار دارد که به این کاراکتر ابهتی بیشتری دهد تا مخاطب بداند که کایلا در چگونه فضایی زندگی میکند. این ضعف در شخصیتپردازی در همهی کاراکترهای فیلم هویداست؛ هرچند بازیگران تمام سعی خود را کردهاند. این فیلم در فضای شهری جریان دارد. اما ما هیچ چیزی از پویایی شهر نمیبینیم. کارگردان فقط از یک صحنه به صحنهی دیگر میرود، بدون آنکه ما درکی از شهر داشته باشیم. در نهایت فیلم با همان چهار کاراکتر اصلی و چند کاراکتر فرعی و بدون هیچ هنروری در خلوت به پایان میرسد؛ گویی خود فیلم هم توسط آن بازی نفرین شده بود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.