«اریک» و پسرجوان سفیدپوست دیگری در میان آفتاب سوزان کشور کنیا و در کنار تعدادی بومی سیاهپوست در حال ساخت خانه هستند. مرد سفیدپوست آمریکایی کمی آب از بطریای که دارد، مینوشد و مابقی آب را بر روی سرش میریزد. آن سوتر زنی بومی که نوزادی کوچک را در دست دارد، برای یافتن کمی آب بر زمین مینشیند و سعی میکند، کمی ازآب جمع شده و کثیف بر روی زمین را به فرزندش بنوشاند، اما متوجه میشود فرزندش مرده است.
فیلم «به دنبال باران» با همان سکانس ابتدایی تکلیف خود را با ما روشن کرده و میتوان حدس زد که قرار است دو ساعت دیگر فیلم چگونه بگذرد. ما با فیلمی بیمنطق، بدون پرداخت شخصیت و بدون هرگونه اتفاقی که بتوان آن را به زندگی واقعی شباهت داد، روبهرو هستیم. همان سکانس اول باعث ایجاد سوالات زیادی میشود. اریک به همراه دو نفر دیگر برای انجام کمکهای بشردوستانه به کنیا رفتهاند، پس حرکتی که آن مرد سفیدپوست که داوطلبانه برای کمک به کشوری فقیر رفته است، کاملاً غیرمنطقیست. چطور میشود تو به کشوری بروی که میدانی فاقد آب و کمترین امکانات است و اینگونه رفتار کنی؟ مشخص است که نویسنده هیچ ذهنیتی از اینگونه کشورها و اینگونه افراد ندارد و سکانس ابتدایی تنها ساخته شده تا بیننده را تحت تأثیر اریک و میزان خوب بودن او قرار دهد. حال چرا قرار است اریک خوب به نظر برسد؟ زیرا قرار است او دچار نوعی بیماری شود که هم بیناییاش را از دست دهد و هم نخاعاش را دچار مشکل کند. پس اینگونه باز هم بیننده تحت تأثیر اتفاقات داستان قرار گرفته و این ابراز همدردیها فیلم را برتر خواهد کرد. البته این چیزیست که کارگردان تصور میکند، رخ میدهد، اما در واقعیت بیننده متوجه تمام این نمایشهای تصویری میشود.
اریک که بعد از سکانس اول به سرعت به آمریکا بازگشته است، به کار عکسبرداری خود برمیگردد و خیلی اتفاقی با دختری به نام «ونسا» آشنا میشود. ونسا به عنوان یکی از شخصیتهای مهم داستان هم هیچ تعریف درستی ندارد و مشخص نمیشود، دقیقاً دلیل شکلگیری روابط محبتآمیز این دو چه بوده است. فیلم در یکی دو سکانس آنها را خندان در کنار هم نشان میدهد و سکانس سوم اریک در کنار خانواده ونسا و در مهمانی آنها شرکت کرده است. باز هم خیلی به سرعت خانوادهی ونسا عاشق اریک میشوند، زیرا او به کنیا رفته و به مردم آنجا کمک کرده است! همه چیز به همین میزان سطحی و حتی احمقانه است. از سوی دیگر سرگذشت اریک و ارتباط او با پدرش در گذشته نهتنها داستان را بهتر نکرده بلکه تمام وجوه داستان را احمقانهتر هم کرده است. فیلم بیجهت جلو رفته و برای هیچ چیز دلیل منطقی ندارد. مابقی شخصیتهای داستان نیز هیچکدام معنای خاصی در فیلم نداشته و تعریف درستی نشدهاند.
یکی از تأثرگذارترین شخصیتای این فیلم «استو»، دوست اریک، است که تنها دو سال با او همخانه است، اما به گونهای با اریک رفتار میکند، انگار حتی برادر اوست. او که بعد از بیماری اریک مسئولیت نگهداری او را برعهده گرفته و دلسوزانه به او کمک میکند، کیست؟ او حتی به خاطر اریک بورسیهی تحصیلی دانشگاه خود که سالها برایاش زحمت کشیده را هم رها کرده تا به اریک کمک کند. چرا؟ فیلم حتی زحمت نشان دادن گوشهای از زندگی استو را به خود نمیدهد و این شخصیت تنها هست تا اریک را کمک کند. از مابقی اتفاقات داستان هم میتوان با همین اطلاعات گذشت. در نهایت هم همهچیز در همین سطح مانده و اریک با ونسا ازدواج میکند و در سکانس پایانی ونسا و اریک با چهار، پنج فرزند در اطرافشان بدون اینکه حتی قیافهشان کمی پیرتر شده باشد، شاد دیده میشوند!