پوستر فیلم آرزوی کریسمس چارلی

تب کریسمس و فیلم‌های ضعیف آن

آرزوی کریسمس چارلی
Charlies Christmas Wish
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده سارا

«چارلی» سگ کوچک و سفید رنگی‌ست که آرزو دارد در کریسمس صاحب خانه شود. به زودی آرزوی‌اش برآورده شده و «جیمی» او را به خانه می‌برد. مادر جیمی مغازه‌ی شیرینی‌پزی دارد و پدرش نیز به تازه‌گی از افغانستان بازگشته است. این خانواده‌ی کوچک در نزدیکی کریسمس هر کدام دغدغه‌های خود را دارند.
با نزدیک شدن کریسمس تب آن سینما را هم می‌گیرد. درنتیجه هر کارگردان تازه‌کاری سعی می‌کند به بهانه‌ی آن فیلمی ساخته و شانس‌اش را برای دیده شدن امتحان کند. فیلم «آرزوی کریسمس چارلی» نیز از این دست فیلم‌هاست. فیلمی که از همه چیز حرف می‌زند و در عین حال از چیزی سخن نمی‌گوید. فیلمی سطحی که با دیدن‌اش نباید به آن توجه و دقت کرد، چرا که داستان پر از ایراد است و توجه به آن یعنی دیدن تمام ایرادات.
روایت این فیلم از شخصیت‌های زیادی تشکیل شده که هیچ‌کدام به درستی شناخته نمی‌شوند. مادر چارلی که صاحب یک قنادی‌ست با کارمندان‌اش کار می‌کند و فیلم در میان اتفاقات‌اش گاهی به این شیرینی‌پزی وارد شده و تلاش این افراد را برای بهتر کردن کریسمس دیگران نشان می‌دهد؛ سکانس‌هایی اضافی که فقط برای نشان دادن شیرینی‌های کریسمس و ایجاد جذابیت تصویری ساخته شده و معنای دیگری ندارند. پدر چارلی نیز تازه از افغانستان آمده و گفته می‌شود دچار افسردگی‌ست، اما بازی بازیگر این نقش آنقدر مصنوعی بوده که نمی‌تواند افسردگی یا حتی خشونت موجود در رفتارهای‌اش را به درستی نشان دهد. دیگر شخصیت‌های فیلم هم از هنگ و دو پلیسی که مسئول گرفتن سگ‌ها هستن تا شخصیت‌هایی که بعداً با پدر چارلی دوست شده و به داستان وارد می‌شوند، همه و همه به صورت گذری و در سکانس‌های ناگهانی وارد داستان شده و بدون داشتن هویت مشخصی هم از آن خارج میٰ‌شوند. داستان آشفته‌ای که می‌خواهد از همه‌ی این شخصیت‌ها حرف بزند، اما با این کارش حتی شخصیت جیمی که فرد اصلی داستان محسوب می‌شود، را هم فراموش می‌کند و نمی‌تواند به درستی به بیننده بشناساند.
از سوی دیگر برش‌های نادرست فیلم روایت‌اش را ناقص کرده است. مثلاً زمانی که چارلی تصادف می‌کند؛ در این سکانس صدای آژیر پلیس ناگهان پدر را یاد جنگ می‌اندازد و چارلی که حتی قلاده هم دارد در وسط خیابان دیده می‌شود در حالی که بر زمین افتاده است. اینکه چگونه سگ از قلاده جدا شده و به سرعت به وسط خیابان رسیده و یک ماشین به او زده است جای سوال دارد. از طرفی این ماشین ناگهان از کجا آمده و ناگهان به کجا رفته که هیچ نشانی از آن دیده نمی‌شود؟ اینکه هنگ هم در همان لحظه پیدا می‌شود و چارلی را به بیمارستان می‌برد، اما اتفاقی برای‌اش نیفتاده نیز آنقدر روایت داستان را احمقانه کرده که پذیرش واقعی بودن‌شان را سخت می‌‌کند. مابقی داستان فیلم و اتفاقاتی که در آن رخ می‌دهد هم در همین سطح بوده و قرار نیست رخداد خاصی را به بینندگان‌ نشان دهد. بازی بازیگران نیز ضعیف است و هیچ احساس نزدیکی‌ را در بیننده ایجاد نمی‌کند. شاید تنها بازیگر خوب این فیلم را بتوان همان چارلی سگ کوچک و بازیگوش دانست که قهرمان داستان هم محسوب می‌شود. قهرمانی که او هم تنها کاری که انجام می‌دهد، بودن در تمام سکانس‌های آشفته‌ی فیلم است.