«چنس» پسر شش سالهایست که به همراه پدرش در آزمون استعدادیابی بیسبال شرکت کرده است و بهراحتی به عنوان استعداد برتر وارد تیم هم میشود. فیلم «چنس» بیوگرافی پسری بااستعداد است که قرار است زندگی او از دوران کودکی تا انتهای نوجوانی آن به تصویر کشیده شود. داستانی که براساس یک زندگی واقعی و شخصیتی واقعی ساخته شده و سکانسهای ابتدایی آن نوید اثرگذاری بالایی را هم میدهد. اما آیا فیلم توانسته است اتفاقات زندگی این پسر نوجوان را بهخوبی به تصویر بکشد؟
فیلمهای بسیاری را میتوان نام برد که با پرداختن به تنها یک برههی زمانی از زندگی یک نوجوان یا حتی چندین نوجوان توانسته است بینندهی خود را چنان در زندگی این افراد وارد کند که شناخت و درک موقعیت این نوجوانان برای همه راحت و قابلپذیرش باشد و نیازی هم به مقدمهچینیهای طولانی و بیاثر نباشد. فیلم «انجمن شاعران مرده» ؛ محصول ۱۹۸۹، داستان چندین نوجوان پسر است که در یک مدرسهی شبانهروزی هر یک تلاش میکنند خود را بهگونهای بیابند. مربی و معلم آنها نیز یکی از کسانی است که آنها را در این مسیر همراهی میکند. اما تمام این نوجوانان سرنوشت خوبی را در برابر خود نمیبینند و مشکلات خانوادگیشان گاه آنقدر زیاد است که یارای تحمل را هم از آنها میگیرد. فیلمی که در مسیر داستان خود به آرامی بینندهاش را با تکتک شخصیتها آشنا میکند و رویاها و خواستههای آنها را نشان میدهد و سعی میکند دلیل رفتارها و حتی آرزوهاشان را هم به تصویر کشد. ازاینروست که فیلم هرچه بیشتر به پایان خود نزدیک میشود دیدن اتفاقات تلخ آن را برای بینندهاش تلختر هم میکند. اتفاقی که هرگز در فیلم «چنس» رخ نمیدهد.
بزرگترین مشکل فیلم «چنس» عدم تعادل آن در پرداخت به اتفاقات داستاناش است. اگر فیلم را به دو نیمه تقسیم کنیم، نیمهی ابتدایی فیلم تنها به نشان دادن چنس در دوران کودکی و ابتدای نوجوانی آن میگذرد؛ زمانی که او جز بیسبال کار دیگری انجام نمیدهد. فیلم سعی کرده در این نیمه ما را با چنس و استعداد او بیشتر آشنا کند تا زمانی که در نیمهی دوم اتفاقات تلخ برای او رخ میدهند بتواند ما را تحتتأثیر قرار دهد. اما از آنجا که تمام نیمهی اول با برشهایی طولانی تنها چنس را در زمین بیسبال نشان میدهد و حتی دیالوگهای خاصی را هم میان او و اعضای خانواده یا مربیاش که در ظاهر او را بسیار دوست میدارد، ایجاد نمیکند عملاً این نیمه نیمهای بیفایده و بیهدف و بسیار ملالآور خواهد بود که هیچ حرفی برای گفتن در خود نخواهد داشت. نیمهی دوم اما نیمهی اصلی و مهم داستان است که با پرداخت درست به اتفاقات رخ داده در آن میتواند حرفهای بزرگی برای زدن داشته باشد. اما این نیمه برعکس نیمهی ابتدایی که در آن هیچ اتفاقی رخ نمیدهد، اتفاقات زیادی را در خود دارد که نتوانسته هیچکدام از آنها را بهخوبی پردازش کند. چنس دوستدختری پیدا میکند و به واسطه همین دوستدختر توسط فردی مورد آزارواذیت تلفنی قرار میگیرد. نهتنها او که دوستدخترش نیز پیامهای تهدیدآمیز دریافت میکند، پیامهایی که هر دو را میترسانند. فیلم اما نه هرگز چگونگی ایجاد رابطهی میان چنس و دوستدخترش را نشان میدهد و نه عمق آن را به تصویر میکشد. ما هرگز نمیفهمیم در نهایت چه کسی این دو نفر را تهدید کرده و هرگز نیز نمیتوانیم عمیقاً با این دو نفر احساس نزدیکی کنیم. انگیزهی فردی که این دو نفر را تهدید میکرده چه بوده است و چرا چنس باید با شدیدترین عمل به این اتفاقات واکنش نشان دهد؟ از آنجا که تمام این اتفاقات در واقعیت رخ داده و شخصیت چنس نیز واقعی بوده پس باید دلایل قانعکنندهای نیز برای این رخدادها وجود داشته باشد. اما کارگردان تازهکار فیلم نتوانسته است بهخوبی این رخدادها را نشان دهد و تفسیر کند. کارگردان شاید اگر نیمهی اول فیلم خود را به بیهودگی نمیگذراند، میتوانست با بسط و پرداخت بیشتر به همین نیمه داستانی حداقل متوسط را ارائه دهد.