دختری با نام «بکس» بههمراه دوستپسر خود به اروپای شرقی میرود تا از قصری که مادرش برای او بهارث گذاشته بازدید کند؛ همان داستان همیشگی برای شروع ژانر دلهره. گویا این قصر در روایت کارگردان قرار بوده مملو از شیاطین باشد. کارگردان این اثر هم با استفاده از مضامین مربوط به شیطان در این ژانر و فیلمهایی که از قبل دیده – بهخصوص بچهی رزماری- سعی کرده فیلم خود را بسازد. اما اضافه کردن تمام این مخلفات به روایتی که هیچ پیرنگی ندارد، نتیجهاش همانی میشود که قرار است نزدیک به ۲ ساعت از وقت بیننده را بگیرد. تقریباً در تمام آثار دلهرهی ارزانقیمت حضور چند دختر جوان و عشق بازیگری که از قضا باید بلوند هم باشند تبدیل به یک مد شده و بعد از گذارندن پردهی اول که به همخوابگی آنها با کاراکترهای مرد فیلم سپری میشود، وارد پردهی دوم و شروع دلهرههای تصنعی میشویم. این فیلم هم چیزی جدای از توصیفی که در باب فیلمهای این دسته کردیم، نیست. بکس و دوستپسرش جان وارد این قصر میشوند و اتفاقات عجیبوغریب شروع به رخ دادن میکنند. آنچه که در این فیلم بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده است، نبود یک خط روایت، حتی خطی و مستقیم، است. همین به مخاطب اجازه نمیدهد تا برای درک اتفاقات به فیلم نزدیک شود. چیزی که باقی میماند فقطوفقط مشاهدهی فیلمی است که مخاطب دائم آرزو میکند تا زودتر از شر آن خلاص شود. مخاطب کمحوصله مانند سیدنی لومت عمل میکند و بعد از گذشتن از دقیقهی ۱۰، فیلم را تمامشده میانگارد و دیگر تمایلی به ادامهی آن ندارد. از تلاشهای نافرجام کارگردان برای نگه داشتن مخاطب پای فیلم، شاید این باشد که وارد دنیای ورد و طلسم و دروازهی شیاطین میشود. اما اینها هم نمیتوانند به فیلم کمک کنند و در نهایت با تکهپارههای تصویری مواجه هستیم که مخاطب پیگیر این ژانر را هم راضی نگاه نخواهد داشت.
این فیلم با این مضمون میتوانست با کمی تأمل کارگردان و البته استفاده از گروه بازیگری و تدوین مناسب تبدیل به یک اثر متوسط در ژانر دلهره شود. اما این اتفاق نیفتاده است. پس از پایان فیلم، هر چه در ذهن مرور میکنیم، دلیل سکانس افتتاحیه را نمیفهمیم و دائم با این سؤال ذهن خود را درگیر میکنیم که اگر این سکانس حذف میشد چه اتفاقی رخ میداد؟ پاسخ جز این نیست که هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد. مکالماتی که بین دوستان بکس و جان در کلوب شبانه اتفاق میافتد نیز دلیل دیگری است بر تحت تأثیر بودن کارگردان از دنیای کارگردانهای دیگر؛ بهخصوص زمانی که در حال صحبت از نظریهی ریسمان و بعدهای دیگری که در دنیای پیرامون ما وجود دارند، پی میبریم که کارگردان بسیار تحت تأثیر نولان بوده است. نهتنها این دیالوگها، بلکه کل تصاویر این فیلم نمیتوانند باعث همگرایی مخاطب و فیلم شوند و در نتیجه انتهای فیلم یعنی آزادی مخاطب از دست اثری که در خود نشانی از یک فیلم ندارد.