امیلی هریس در دومین اثر جدی خود با نام «کارمیلا» بهسراغ رمانی قدیمی از «شرایدن لو فانو» به همین نام (۱۸۷۲) رفته است. این رمان یکی از اولین آثار با محوریت خونآشامها بوده است. اما هریس در این اثر بهسراغ اقتباسی آزاد و البته فمینیستی رفته است. کارگردان قرار نیست داستانی در ژانر دلهره برای ما به نمایش بگذارد. او در این اثر به تقابل بین زن و نیازهایاش و تحجر رفته است.
لارا دختریست در یکی از املاک بریتانیا و همراه پدر و مشاور پدر – خانم فاونتین- زندگی میکند. خانم فاونتین دیواری از محدودیتها را دور لارا چیده است و به او اجازهی تکان خوردن، جز در حصار همین دیوارها، را نمیدهد. لارا اما تشنهی جستوجوی حقیقت در دنیای پیرامون است. او مشتاقانه منتظر دختری بهاسم شارلوت است که قرار است در تابستان پیش رو بیاید و همبازی او شود. اما شارلوت مریض میشود و لارا باید همچنان تنها و بی همدم ادامه دهد. طی یک تصادف در نزدیکی خانهی آنها دختری رابه خانه میآورند و از او مراقبت میکنند تا بتوانند در اسرع وقت والدیناش را بیابند. لارا هم خوشحال است و هم نگران، چون اجازه ندارد به اتاق او برود. اما حس کنجکاوی بر او غلبه میکند و یک شب به دیدن دختر میرود. لارا نام او را میپرسد. اما دختر پاسخی نمیدهد. باز از او میخواهد ناماش را بگوید. دختر پاسخ میدهد که خودت نامی برایم انتخاب کن و لارا «کارمیلا» را انتخاب میکند.
داستان فیلم «کارمیلا» حول زندگی لارا در خانهای از محدودیتها میچرخد. گویا امیلی هریس خانم فاونتین را در قامت تحجر به تصویر کشیده است. لارا به ازای هر اشتباهی و هر کنجکاوی در باب «تن» خود باید دو زانو و مقابل خانم فاونتین توبه کند.
هر چه فیلم رو به جلو میرود، مرز بین واقعیت و وهم از بین میرود. در هیچجای فیلم با اطمینان نمیتوان عنوان کرد که لارا در رویای خود بهسر میبرد یا در واقعیت افسونگر گرفتار شده است. اما مرز بین این وهم و واقعیت کجاست؟ بگذارید کارمیلا را همان رویا و هوس لارا در نظر بگیریم. همان تخیلی که پس از خواندن کتابهای پدر به سراغ او میآید. همان کنجکاوی او در باب «تن». کارمیلا جسمیت تخیلهای لاراست و همین است که نام او را نیز لارا انتخاب میکند.
فیلم در پارهی ابتدایی خود بازی با نور است؛ کارگردان در تصاویر بیرونیِ روز با نور خورشید و چهرههایی که روی آنها از نوردهی استفاده کرده است و محیط را رویاگونه ساخته است، بازی میکند. اما در شب و با نور شمعها از تخیل وارد وهم میشود. این تقابل نورهای روز و شب در کنار قاببندی زیبای کارگردان باعث شده در پارهی اول، مخاطب بهطور کامل غرق در دنیای رمزگونهی لارا شود. اما با ورود کارمیلا، مخاطب دیگر نمیتواند با قاطعیت از تسلط روی داستان سخن بگوید. کارمیلا پیامآور رهاشدگی تن در لاراست. لارا با خلق کارمیلا دنیای زنانگی خود را درمینوردد. نگاه هریس بهنوعی فمینیسمی ذهنی و درونی است. او در این نگاه بهسراغ سیبل همیشگی زنان – یعنی مرد – نرفته است، بلکه نقطهی مقابل او در این جنگ، تحجر سنتی در قبال زن است. این تحجر حتی میتواند در وجود زن هم حلول کند. هریس در صحنهی رابطهی جنسی خانم فاونتین و پزشک تیر خلاص را به این تحجر میزند و ما را به یاد این غزل از حافظ میاندازد که در پایان چند بیت آن را با هم مرور میکنیم:
«زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبهفرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند»