پوستر فیلم سروان وولکونوگوف فرار کرد

هیچ‌کس تو را نخواهد بخشید

سروان وولکونوگوف فرار کرد
Captain Volkonogov Escaped
محصول ۲۰۲۲ – روسیه، استونی، فرانسه
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

برخی رخدادها را در تاریخ کشورها نمی‌توان با هیچ پاک‌کنی از برگه‌های تاریخ پاک کرد. اتحاد جماهیر شوروی تحت حکمرانی استالین در سال ۱۹۳۸ با چنان رخدادی مواجه شد. زمانی که «نیکولای یژوف» به ریاست «کمیساریای خلق در امور داخلی» منصوب شد طی دوسال ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ و طبق آماری که «کورینا کور»، تاریخدان، می‌دهد دو میلیون و پانصدهزار نفر را با برچسب عنصر نامطلوب و به بهانه‌های دشمنی با ملت و جاسوس دولت‌های متخاصم دستگیر کرد و از این میان و طبق آماری که وجود دارد بین هفتصدهزار تا یک میلیون و سیصدهزار نفر اعدام شدند. این دوره نام «پاکسازی بزرگ» را به خود گرفته است. بسیاری بر این عقیده‌اند که استالین با اینکه یژوف را در سال ۱۹۴۰ به‌سبب این کشتار بی‌رحمانه اعدام کرد، اما خودش هم نقش پررنگی در این ماجرا داشته است. در هر حال زوج روس، خانم «ناتالیا مرکولوآ» و همسرش «الکسی چوپوف»، در جدیدترین اثر خود داستانی از این سال سیاه را روی پرده‌ی سینما برده‌اند.

برخی درون‌مایه‌ها آن‌قدر تلخ هستند که خودشان بزرگ‌ترین غلو به‌شمار می‌روند و اگر فقط بخواهیم آن‌ها را بازنمایی کنیم تبدیل به روایتی بسیار تلخ خواهد شد. این زوج کارگردان مخاطب را به‌یک‌باره وارد هیاهوی پاکسازی بزرگ می‌کنند و از زاویه‌دید یکی از افسران مشغول در کمیساریا ما را به درون این وحشت بزرگ می‌برند. وولکونوگوف در میان تمام ان آشوب‌ها و ندانم‌ها و مغز‌شویی‌های حکمرانی تمامیت‌خواه به‌یک‌باره و با پرونده‌ای که از اعدام‌شده‌ها در دست دارد سفری را برای طلب بخشش آغاز می‌کند.

آنچه این زوج کارگردان به‌لحاظ فرم روایی به اثر خود اضافه کرده‌اند لایه‌ای نازک از ابزوردیسم و سوررئالیسم است که باعث می‌شود مخاطب بیشتر و بیشتر در این سال‌های سیاه مردمان شوروی غرق شود. آن‌ها از همان ابتدا سعی ندارند روایت را همچون لوحی نوشته در برابر مخاطب قرار دهند، بلکه در عوض ما را در بطن رخدادهایی قرار می‌دهند که وولکونوگوف درگیرشان می‌شود و قطره‌قطره این سیاهی را بیشتر آشکار می‌کند. او در هر ایستگاه با بازماندگانی مواجه می‌شود که هنوز امید دارند عزیزشان زنده است و در بند به‌سر می‌برد؛ دختری که همین چند روز پیش برای پدرش جوراب فرستاده است، مردی که در نبود همسر دائم‌الخمر شده و دائم در حال سرزنش خود است و زنی که به مرز جنون رسیده است. از آن‌سو بازماندگانی را می‌بینیم که گویی یک گوسفند را تقدیم حزب کمونیست و جبهه‌ی خلق شوروی کرده‌اند و به‌راحتی پذیرفته‌اند که پدر یا فرزندشان یک خائن است. زوج کارگردان در پرده‌ی دوم و ایستگاه‌به‌ایستگاه ما را در برابر این تناقض‌های آشکار قرار می‌دهند و از طریق کاراکتر خود لحظه‌ای را در زندگی این مردم درنگ می‌کنند. وولکونوگوف به‌دنبال بخشش است و برای قدم گذاشتن در بهشتی که حتی به آن اعتقادی ندارد سعی دارد حتی شده از یک نفر طلب بخشش کند. او در این جست‌و‌جو لحظه‌به‌لحظه وا می‌رود و گویی بعد از هر مواجهه با یکی از این خانواده‌ها ذره‌ای از او فرو می‌ریزد. زوج کارگردان با زیرکی در برخی از این تقابل‌ها فلش‌بک‌هایی را به گذشته می‌زنند و تلخی درام خود را چندبرابر می‌کنند. به آن فلش‌بک آموزش اعدام توجه کنید. این سکانس معنای دقیقی از همان لایه‌ی نازک ابزوردیسم در فیلم است. یا سکانس‌های گرفتن اعتراف و متدی که برای اعتراف اجباری و درج در پرونده برای قانونی جلوه دادن اعدام‌ها در برابر مخاطب قرار می‌گیرند این لایه‌ی نازک ابزوردیسم را در اثر پررنگ‌تر می‌کنند.

روایت جدید این زوج کارگردان از طریق قاب‌هایی کاملاً داستانی گوشه‌ی کوچکی از دهشت بزرگی را تصویر می‌کنند که گویی از فضای بیرون محاکمه‌ی کافکا را روایت می‌کند. آنچه در این اثر دردآور است بازنمایی مردمانی‌ست که با تمام وجود این دروغ بزرگ را باور می‌کردند و به‌خوبی در فیلم همه‌اشان تصویر می‌شوند؛ از دوست‌دختر وولکونوگوف تا آن مردی که پسرش اعدام شده و پسربچه‌ای که در حال سوزاندن لباس‌ها و وسایل پدر اعدام‌شده‌اش است. در دنیای آن‌ها حکومت هیچ‌گاه دروغ نمی‌گوید و قرار نیست با هر وزشی کمر خم کند. زوج کارگردان در اثری که به‌ظاهر خطی مستقیم تا رستگاری وولکونوگوف می‌کشد، روایت خود را از سالی سیاه در تاریخ روسیه در برابر مخاطب قرار می‌دهند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟