پوستر فیلم خداحافظ احمق‌ها

بیا عادت نکنیم

خداحافظ احمق‌ها
Bye Bye Morons
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۳.۵
نویسنده سارا

«سوز» زنی چهل‌واندی ساله و آرایشگری موفق است. او بعد از شنیدن اینکه اسپری‌های مویی که همواره از آنها استفاده می‌کرده، باعث ایجاد بیماری خودایمنی در بدن او شده و پایان زندگی‌اش را نزدیک کرده، تصمیم می‌گیرد برای یافتن کودکی که در پانزده‌سالگی مجبور شده است آن را ترک کند، تلاش کند. در این راه با مردی پنجاه ساله، ژان، که در بهترین روزهای شغل‌اش از کار اخراج شده است و نیز مردی نابینا که در زیرزمین ساختمانی در قسمت بایگانی کار می‌کند، آشنا می‌شود.
فیلم «خداحافظ احمق‌ها» کمدی‌ای سیاه و ادای احترامی‌ست به فیلم «برزیل»(۱۹۸۵) ساخته‌ی «تری گلیام» زیرا در هر دو فیلم ما با دنیایی مواجه هستیم که با سرعتی باورنکردنی در حال تغییر است چنانکه حتی آدم‌های پیرامونی آن نیز از سرعت این تغییر غافل‌اند و هر یک به نوعی برای رسیدن به آن در حال نابود کردن تدریجی خود هستند. اما اگر در فیلم «برزیل» آدم‌ها در دنیایی گیر کرده‌اند که هیچ حق انتخابی ندارند و باید در این محیط ماشینی زندگی کنند، در دنیای فیلم «دوپونتل» این آدم‌ها هستند که طبق خواسته‌ی خود در ابتدا این دنیا را به وجود آورده‌اند و سپس به زندگی در آن عادت کرده‌اند. درواقع فیلم «خداحافظ احمق‌ها» فیلمی واقع‌گرایانه است که با اتفاقات اغراق‌آمیز شده‌‌اش هم ما را به دنیای خودمان نزدیک‌تر می‌کند و هم وجوه دردناک آن را برای‌مان به صورتی باورنکردنی بزرگ جلوه می‌دهد تا ما بتوانیم آنها را به خوبی ببینیم. دوپونتل با فیلم خود ذره‌بینی را در برابر اتفاقات قرار داده است تا چشمان ما را که به واقعیت‌های دردناک روزمره‌مان عادت کرده‌ایم، باز کند و قطعاً اگر این ذره‌بین که همان اغراق‌آمیزبودن داستان او است نبود هرگز این فیلم این‌چنین متأثرکننده و درعین حال طنزآمیز نشده بود.
فیلم «خداحافظ احمق‌ها» چنان است که ما در دردناک‌ترین سکانس‌های ممکن آن، دقیقاً زمانی که از چشمان‌مان اشک جاری‌ست، می‌توانیم با صدای بلند به تمام اتفاقات بخندیم و از موقعیتی که شخصیت‌های داستان یا شاید بهتر است بگوییم خودمان در آن گرفتار شده‌ایم در حیرت بمانیم.
فیلم «خداحافظ احمق‌ها» از همان ابتدا با سرعت دیوانه‌واری آغاز می‌شود. شخصیت‌ها با دیالوگ‌هایی پشت‌سرهم و دوربین با تغییر مدام قاب‌های خود آشفتگی و عصبی بودن دنیای خود را به ما منتقل می‌کند. سوز بدون شنیدن حرف‌های انتهایی دکتر همانقدر سریع از اتاق خارج می‌شود که ژان بعد از اخراج‌اش از اتاق مدیر. یکی دیوانه‌وار به دنبال زندگی‌ای که دیگر فرصتی برای استفاده از آن ندارد و دیگری برای پایان زندگی‌ای که تا حالا نکرده است، می‌دوند. دوربین هم با همان حرکت سریع خود سعی می‌کند شخصیت‌های‌اش را دنبال کند، اما در ابتدا با یک صندلی‌ خالی که درحال چرخش است -نشان از دنیایی که بدون ما نیز می‌چرخد- و سپس دری که باز است و کسی دیگر در درگاه آن نیست، مواجه می‌شود. در ادامه این دویدن‌ها برای دست‌یافتن به لحظاتی که از دست رفته‌اند با تعقیب‌وگریزی که با حضور پلیس است، درهم‌ می‌آمیزد و سکانس‌های دراماتیک و نیز طنزآمیزی را ایجاد می‌کند. این طنزهای سیاه یا بهتر است بگوییم «پوچ» آنچنان ماهرانه در مسیر روایت داستان قرار گرفته‌اند که هرگز جدا از آنها دیده نمی‌شوند. داستان‌هایی که از موضوعاتی مهم و اثرگذار مانند آلزایمر، مرگ، خودکشی، فرار، انکار شدن، مجبور شدن، رها کردن فرزند، مادر شدن و البته عادت کردن حرف می‌زنند.
این فیلم با قاب‌های خود نیز به زیبایی توانسته است درک روایت خود را برای ما آسان‌تر کند. این سه شخصیت اصلی داستان درحال حرکت خلاف جهت دنیا هستند و تصاویر با نشان دادن تمام آدم‌های پیرامونی آنها که همواره سرهاشان فروشده در گوشی‌های موبایل است توانسته آن را به زیبایی نشان دهد. سکانسی که در آن سوز و مرد نابینا در ماشین نشسته‌اند و مرد نابینا سعی می‌کند با آدرس دادن به سوز او را برای رسیدن به مقصدش راهنمایی کند یکی از سکانس‌های اثرگذاری است که نشان می‌دهد دوپونتل تا چه میزان به داستان خود واقف بوده است. آدرس‌هایی که مرد نابینا از چند سال پیش می‌دهد با آنچه که بر روی شیشه‌های ماشین انعکاس داده می‌شوند زمین تا آسمان متفاوت هستند و همه‌چیز به طرز عجیبی درحال تغییر است. نماهای پرنده‌ی تکرارشونده در فیلم در سکانس‌هایی که شخصیت‌ها در میان فشارهای عصبی خود در مکانی تنها و دور دیده می‌شوند هم روایتی دیگر از این دنیای دگرگون شده است. از موسیقی آرام‌بخش و نوای زیبای فیلم که در سکانس‌های مهم شنیده می‌شود هم نباید گذشت، به ویژه زمانی که در پایان فیلم با صدای فریادهای وحشیانه‌ و درعین‌حال خنده‌دار پلیس همراه می‌شود و تمام حرف داستان خود را بیان می‌کند.