«او همیشه با من است؛ باد. او صورت من را نوازش میکند، وقتی تنها هستم و از چشمانام اشک جاری میکند و آنچه را که نمیتوانم، درک کنم، ملموس میکند مثلِ مرگ…» صدای «کنزا» روی تصاویری از ابرها که در حال حرکتاند شنیده میشود. صدایی کودکانه اما پخته و زیبا.
فیلم «بولادو» رئالیسمی جادوئیست. تصاویر واقعی از آدمهای واقعی حرف میزنند و در میان خود افسانه و افسون را نیز در برابرمان حرکت میدهند. «اویرا»، پدر کنزا، مردی آرام است که تلاش میکند، دست به هیچکدام از خاطرات گذشته نزند و با زندگی، زندگی کند. او پلیس است و تمام سعیاش این است که به مانند همه زندگی کند. کنزا را باید با لباس فرم به مدرسه بفرستد. او را از بازی کردن با حیوانات ولگرد اطراف خانه منع کند و نیز اجازه ندهد، بهتنهایی از مدرسه به خانه بیاید. او نماد یک انسان واقعگراست. او حتی ترجیح میدهد، فکر کند، هرگز همسری نداشته تا اینکه به آن بیندیشد که همسرش مرده است. انکارِ وجودِ همسر و عشق برایاش آسانتر از درکِ دردِ نبود اوست. درواقع او منکر مرگ شده است. در برابر این مرد اما پدربزرگ کنزا قرار دارد، «ولجو». پیرمردی قدیمی با افکار و امیالی قدیمی، اما همه برآمده از روحی سرشار که از گذشتگان در او دمیده شده است. برای او روح معنایی والا دارد و مردگان زندهاند، مرگ جاریست و آن را در همه چیزی میبیند. او از اشیای بیجان و فلزات دورریختهشده درختانی میسازد که با ارواح و مردگان سخن میگویند و آنها را در میان خود جای میدهند.
کنزا اما دختری نوجوان و تازه به بلوغ رسیده است که در بحران ابتدایی روزهای بلوغاش بدون اینکه کسی او را درک کند، با خود کلنجار رفته و سعی میکند راهاش را میان این دو دنیای متفاوت پدر و پدربزرگ بیابد. او در نبودِ مادرش و کسی که همرنگ و همجنسِ و همدردِ او باشد، خود را جدا از پدر دیده و خشم نهفته در دروناش باعث میشود، دست به مخالفت با پدر بزند و سعی کند با کوچکترین حرفهای او نیز مقابله کند. اما آیا او با پدر مقابله میکند؟ او مهر پدر را میبیند، اما دنیای پدر را درک نمیکند. کنزا پدر که مادر را انکار کرده و حتی نامی از او نمیبرد را نمیتواند، بفهمد. پدربزرگ اما دنیای متفاوتی دارد. پدربزرگ در این دنیا نیست. در جایی دیگر حرکت میکند و کنزا علاقهمند به شناختِ این دنیا سعی میکند، با ولجو همراه شود. دنیای ولجو جادوئیست و باعث میشود، کنزا به مادر متصل شود. این اتصال، این ریشه، این یافتنِ کسی که همدرد اوست، میتواند کنزا را در این دنیا و درک آن هم کمک کند.
فیلم «بولادو» نه تنها در داستان خود جادوئیست، بلکه در تصاویر نیز سرشار از جادوست. آسمان، زمین، دریا و از همه مهمتر باد جزئی ثابت از دنیای این فیلم محسوب شده و هیچکدام از دیگری جدا نیستند. صدای پیرامونی جزء مهم داستان است که حتی در هنگام شنیدن موسیقیای آرام هم در پسزمینه شنیده میشود. در کنار این تصاویر و طبیعت جاندار اما دوربین شاتهایی را از ماشینهای تخریبشده و فلزهایی که زنگ زدهاند را هم نشان میدهد. فلزهایی که قرار است، آنها هم بهواسطهی باد و ارواح جان پیدا کنند. درواقع انسان زنده میتواند به هر چیزی روح دهد حتی اگر آنها فلزهای بیهوده باشند. قاببندیهایی که ما را با دنیای جادوئی و واقعی روبهرومان بهتر و بیشتر آشنا میکنند.
کلوزآپهای زیبای دوربین از این سه نفر در هنگامی که هر یک در دنیای خود به سر میبرند و لانگشاتهایی که این سه را گاه در برابر هم و گاه در کنار هم قرار میدهد، نیز از زیباییهای فیلم محسوب میشوند. شات ابتدایی که هر سه در اطراف میزی نشستهاند؛ پدر و پدربزرگ در دو سوی میز و کنزا در وسط آن قرار گرفته، خود نماد اتفاقیست که قرار است، در ادامه رخ دهد. و شات پایانی زیبای فیلم نیز نماد آن است که با پذیرش هر آنچه که ما را با روح و شاید بهتر است بگوییم با مرگ آشنا میکند، میتوان روی والای زندگی را بهتر دید و در آن غرق شد.