«روبی» قرار است با دو اینفلوئنسر فیتنسکار اینستاگرامی یک برنامهی مشترک بسازد. آنها مکانی در میان جنگلی خصوصی را برای این کار انتخاب کردهاند. روبی اما صبح روزِ قرار خواب میماند و دیرتر از آن دو دختر و فیلمبردارشان به مکان تعیینشده میرود. او در همان ابتدا با «گریس»، زن صاحب زمین و جنگل، ملاقات میکند و گریس دستبندی برای ردیابی به او میدهد. گریس این دستبند را به دیگر همکاران روبی نیز داده است. در ادامه اما ورود روبی و همکاراناش به آن جنگل خصوصی باعث رخ دادن اتفاقات وحشتناکی برای آنها میشود.
چندین سال است که ساخته شدن فیلمهای هیجانانگیز و ترسناک دربارهی به دام افتادن افراد در مکانی نامعلوم و شکار شدن آنها توسط افراد یا افرادی خاص باب شده است. فیلمهایی که در آنها تلاش میشود با ایجاد تعقیبوگریزهای پرهیجان مخاطب اینگونه داستانها جذب روایت شوند. فیلم «استخوانشکن» هم دقیقاً همین پیرنگ را دارد، با این تفاوت که این فیلم فقط آن بخش تعقیبوگریزها را نشان میدهد و هیچ تلاشی برای شرح شخصیتهای خود نمیکند.
این فیلم در ابتدای روایت به جای پرداخت به شخصیت اصلی و قهرمان داستاناش، روبی، تنها او را در اتفاقات روزمرهاش دنبال میکند. او ورزش میکند. به خواستگاری دوستپسرش جواب مثبت میدهد. سپس دوباره ورزش میکند. دوش میگیرد. میخوابد و با افرادی که قرار است با آنها همکاری کند تنها برای چند ثانیه حرف میزند. هیچ اتفاقی که بتواند خاص بودن این شخصیت را به تصویر درآورد در این فیلم نشان داده نمیشود. داستان گریس حتی از این هم بدتر است. گریس چرا قاتلی استخوانشکن شده و از خورد کردن استخوانهای افراد لذت میبرد؟ او کیست و چرا به این رفتارها روی آورده است؟ در دیگر سوی مگر میشود این همه آدم در یک مکان کشته شوند و هیچکس به دنبال سرنوشت این افراد نباشد؟ یعنی از میان آن همه آدمی که به این مکان آمده و ناپدید شدهاند آشنایی نبوده که علت را جویا شود؟ این فیلم برای دو اینفلوئنسر فیتنسکار خود نیز به جز یک مکالمهی کوتاه چند ثانیهای زمانی را اختصاص نمیدهد تا تمام شخصیتهای قرار گرفته در مسیر این داستان بدون هیچ پرداختی نتوانند حتی برای لحظهای باعث ارتباط برقرار کردن مخاطب با آنها شوند.
بازی بازیگران نیز دردی از این فیلم دوا نمیکند و زخمی بزرگتر بر آن وارد میکند، زیرا هیچکدام توانایی ابراز احساسات شخصیتهایی که بازی میکنند را ندارند. از همه مهمتر المان موسیقی که میتواند در اینگونه فیلمها بسیار استفاده گردد و منجر به ایجاد تعلیق در سکانسهای هیجانانگیز شود، نادیده گرفته شده است و جز در چند سکانس کوتاه دیگر از آن استفاده نشود. به همین دلیل تعقیبوگریزهای مسیر داستان هم هیجانی را ایجاد نمیکنند.
باید از کارگردان این فیلم که اتفاقاً کارگردان کمکاری هم نیست پرسید انگیزهی او برای ساخت اینچنین فیلمی چه بوده است؟ «نیکلاس وینتر» با ساخت فیلمهای کوتاه و بلند بسیار حداقل باید دربارهی قابهای دوربین خود چیزی میآموخت، اما او هیچچیز از فیلمسازی نمیداند. وقتی کارگردانی نداند مهمترین المان ساخت یک فیلم داستان آن است، دیگر باید توقعی از دانستن دیگر المانهای فیلمسازی از او نداشت. او در واقع فیلمساز نیست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.