ژاک رانسیر در فلسفهی خود پنج مفهوم بنیادین را در رابطه با انسان و جامعه بیان میکند؛ ابتدا سیاست: فعالیتی که سوژهاش برابریست. دوم «مخالفت»: جدالی تمامناشدنی بین انسانها که در ذات انسان نهادینه شده است؛ به این صورت که یکی از طرفین صحبت بحث خود را درک میکند و همزمان صحبت طرف مقابل را نمیتواند بفهمد. سوم «پلیس»؛ نظم سمبلیک اجتماعی که هدفاش تعیین سهم مشارکت یا فقدان آن در هر بخش از جامعه است. البته این مفهوم را میتوان در لابهلای نظریات «میشل فوکو» در دههی ۱۹۷۰ نیز پیدا کرد. چهارم «برابری»: مجموعهای از اعمال که هدفشان تعیین برابری هر فرد با فرد دیگریست. و پنجم «پسادموکراسی»: سیستم اجماع مدرنیته بر پایهی هویت جامعه و افراد و شناخت جامعه بهعنوان کلیتی از اجزای آن. با نگاهی به این مفاهیم و ورود نظریههای رانسیر به دنیای سینما از تفسیری که او در باب آثار بلا تار دارد میتوانیم به دوربین یک کارگردان آلمانی برسیم؛ «جولین رادلمایر». این کارگردان آلمانی که خود را سازگار با نظریات هنری فیلسوفانی چون آدورنو و رانسیر میبیند، دوربیناش را بهدرون انتزاعی هجوآمیز از دنیای پیرامون ما در این سالها برده است. او بهمانند آثار قبلی خود، در فیلم جدیدش نیز هجوی تلخ از تقابل انسان و سرمایه را بهتصویر کشیده است.
فیلم «خونآشامان» یک روایت نیست بلکه واگویههای یک انسان مدرن در باب انسان مدرن است. رادلمایر در فیلم خود با تمام مفاهیم جامعهشناختی، سیاسی و اقتصادی بازی کرده است و با پوششی از جنس کلیشه مخاطب را در برابر چرخهی غلطی که دنیا در آن قرار دارد میگذارد. فیلم او بهسبک آثار کلاسیک با یک پرولوگ آغاز میشود و با یک اپیلوگ پایان میپذیرد. در هر دو بخش هم او از کتاب «سرمایه»ی مارکس استفاده میکند و مفاهیمی چون خونآشامی سرمایه، کار، کالا و انسان تبدیل به کلیدواژههای آن میشوند.
این فیلم یک افهی روشنفکری از کارگردان افادهای چپ بهسبک سینماگران معاصر فرانسوی نیست. نه، این فیلم روایتی سیال از کارگردانی آلمانیست که خوب میداند در چه بستری روایت خود را به تصویر بکشد. فیلم «حکایت زمستان کارگری» را بهیاد بیاورید؛ رادلمایر بهسبک فرمالیسم عریان آلمانی و بازی با رنگ و مقولهی هنر افرادی از جامعه را در برابر هم قرار میدهد. همانطور که در بالا اشاره شد او بهدنبال تعاریف رانسیری از برخی مفاهیم است و سعی دارد جامعه، برابری و عصیان را در همین کادر تصویر کند. فیلم کاملاً انتزاعی و درونی «خودانتقادی یک سگ بورژوآ» نیز هجوی دیگر بر مفاهیم کلاسیک کمونیستی در جامعهی بیطبقه است. حال او در فیلم «خونآشامان» کاملاً کنایی و طنزآمیز این مفاهیم را مرور میکند.
در دنیای رادلمایر ایدئولوژی وجود ندارد؛ چه ایسم چسبیده به کمون و چه ایسم کاپیتال. او در آثار خود بهدنبال هویت انسان است و در این راه همهچیز را رد می کند. یک آریستوکرات را در دنیای کاپیتالیستی تبدیل به خونآشام میکند و او را تا حد خردهبورژوآهای بروکرات پایین میآورد و از آن سو ذهن متحجر غرقشدهها در عصیان کارگری و جامعهی بیطبقه را در کالبد احمقهایی که با هر جمله رأی عوض میکنند نشان میدهد. کاراکتر اصلی فیلم او یعنی «لیووشکا» یک انسان بیهویت است که در هر بخشی از جامعه رنگ آن جنبش را به خود میگیرد؛ بهطور مثال او بازیگری روسیست که نقش اول یک فیلم انقلابی اثر آیزنشتاین را بازی کرده و حال قرار است به هالیوود برود. زمانی که کلیت این تصمیم را میبینیم به طنز تلخی که کارگردان در روایت خود پنهان کرده پی میبریم.
نکتهی دلگرمکنندهی دیگر آثاری از این دست شکلگیری حلقههای فیلمسازان جوان است که ما را بهیاد شکلگیری جنبشهای سینمایی در قرن بیستم میاندازد. در فیلم رادلمایر دوباره شاهد حضور فیلمساز گرجستانی، «الکساندر کوبریدزه»، در نقش اصلی هستیم. این نسل از کارگردانهای اروپایی طی چند سال اخیر باعث دمیدن روح تازهای به به کالبد بیجان سینمای اروپا شدهاند. فیلم «خونآشامان» هجوی تلخ به انسان هزارهی سوم است و سعی دارد با بهبازی گرفتن تحجرهای موجود در انسان قرن بیستمی کنایهای به بیهویتی انسان حال حاضر نیز بزند. اما آیا تودهای که در هر دوره با مخدری جدید دچار نشئگی ناموزون اجتماعی میشود تحمل دیدن عریان خود در قالب این آثار هنری را دارد؟