قاتلی که از درون ابر انسان نیچه سر برآورد
«گوتز اشپیلمن» برای مخاطب جهانی سینما با فیلم «تلافی» محصول ۲۰۰۹ شناخته شده است. چرا که این فیلم در همان سال کاندید بهترین فیلم خارجیزبان در آکادمی اسکار شد. اشپیلمن در اثر جدید جنایی خود سعی دارد از درون رخداد میدان کارلو آلبرتو و جنون نیچه، قاتلی مجنون را به مخاطب معرفی کند.
داستان فیلم او در یک روستای کوچک در نزدیکی وین میگذرد. اشپیلمن روایت را با تکههایی از خاطرهی یک افسر پلیس و دوستدختر سابقاش در این روستا آغاز میکند. پس از این مرور خاطرهی ویدیویی به ۱۲ سال بعد میرویم. نیروهای پلیس جسد زنی را در رودخانهی روستا پیدا کردهاند و تشخیص اولیهی مرگ او سکته است. پس از این رخداد، نیروهای پلیس به پرسوجو از اقوام و نزدیکان این زن اقدام میکنند. در حین همین پرسوجوهاست که کاراکترهای تأثیرگذار در روایت سر بر میآورند. اشپیلمن پس از این سکانسهای کوتاه به یک هفتهی قبل بازمیگردد و آنچه را که طی این هفته در روستا گذشته است مرور میکند.
اشپیلمن در روایت خود کاراکتری با نام «لنر» دارد که فرزند پیرزن صاحب قلعه است. لنر در گفتوگوهای کوتاهی که با بازپرس پلیس دارد از علاقهی خود به نیچه میگوید. آنچه در شخصیتپردازی این کاراکتر بسیار مهم است فرو رفتن او در رخداد سال ۱۸۸۹ در تورین است. طبق آنچه میگویند، نیچه هنگامی که درحال قدم زدن در میدان کارلو آلبرتوی تورین بوده شاهد شلاق خوردن اسبی توسط صاحباش میشود. او بهیکباره منقلب میشود و اسب را در آغوش میگیرد. جنون نیچه از همین صحنه آغاز شده است. اما لنر در این روایت بهنوعی نیچه را تخطئه میکند. بهگمان او نیچهای که خدا را کشت و ابر انسان را خلق کرد، چگونه خود را در لحظهای وا داد و دیگر نتوانست به زندگی عادی بازگردد. اشپیلمن از طریق این کاراکتر سعی دارد بهگونهای دیگر با این درام جنایی دستوپنجه نرم کند. باید گفت که همین دیالوگها هستند که اثر را قوام میبخشند.
اگر دیالوگهای بین لنر و بازپرس پلیس را از این فیلم بگیریم، چیزی جز کلیشههای رایج در یک اثر متوسط از آن باقی نمیماند. روند داستان بهگونهای است که مخاطب در ابتدای پردهی دوم بهراحتی میتواند ماجرا را تفسیر کند و دیگر منتظر اشپیلمن و حفرههای رواییاش نماند. داستان او حول کاراکتر لنر میچرخد و همین نقطهضعف روایت محسوب میشود. اشپیلمن در این روایت قادر نیست مخاطب را به درون لایههای درونی کاراکتر لنر ببرد و همهچیز را به دیالوگها واگذار میکند. حتی «مارتین» که باید همچون مفصلی بین خردهروایتها حضور داشته باشد در میان دیالوگها محو میشود. اثر اشپیلمن خردهروایت ضعیفی هم در باب یک خرافه بین روستائیان دارد و آن هم حضور فرشتههای نگهبان در جنگل است. جز چند دیالوگ یک خطی بین کاراکترها، این خردهروایت دیگر جان نمیگیرد و عقیم باقی میماند.
باید گفت که فیلم جدید گوتز اشپیلمن حداقل توانسته بین کاراکتر لنر و نیچه ارتباطی عمیق ایجاد کند. شاید اگر او روی بسط دادن همین رابطه تلاش میکرد، روایتاش یکی از آثار ماندگار و تأثیرگذار در ژانر جنایی لقب میگرفت. بهنوعی اینگونه میتوان گفت که اشپیلمن همین قصد را داشته، اما ترس از رو برگرداندن مخاطب باعث شده کلیشهها را به تلاش برای خلق ابر انسان قاتل و مجنون ترجیح دهد و در نهایت این اثر ۹۰ دقیقهای مقابل ما قرار بگیرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.