بازاریاب دورهگردی که گنگستر شد
«راد بلکهرست» در جدیدترین اثر خود به سال ۱۹۹۲ در ایالات متحده رفته است؛ زمانی که بازاریابی دورهگرد با نام «کلیف» بهسبب مشکلات سعی دارد هزینهی درمان فرزند و خانواده را بههمراه همکار قدیمیاش، «ریکی»، از راهی غیرمعمول تأمین کند. این پلات هیجانانگیز با افتتاحیهای که مربوط به ۱۷ ماه قبل از رخدادهای فیلم است آغاز میشود و بهنوعی شریان اصلی روایت را در خود دارد؛ قاب عکسی از یک خانوادهی چهارنفره که پس از شلیکی بیرون از قاب آغشته به خون میشود و با یک پن ساده به سمت چپ مردی را مشاهده میکنیم که در دفتر خود دست به خودکشی زده است. ریکی و کلیف بهمحض ورود به دفتر و مواجهه با این رخداد گویی دنیا را روی سر خود خرابشده میبینند.
کارگردان پس از این افتتاحیه سعی دارد تا انتهای پردهی اول مخاطب را درگیر زندگی روزمرهی کلیف کند. او بههمراه همسر کاملاً مذهبی خود زندگی میکند و هر روز قبل از اینکه مشغول به کار شود بههمراه همسر به دیدار فرزند میرود و پس از کار و قبل از بازگشت به خانه در کلابی شبانه شام میخورد. کار او بازاریابی برای شرکت سازندهی شوک الکتریکی است و آنچه که در برابر مخاطب قرار میگیرد عدم موفقیت این بازاریاب در کار خود است. کارگردان بهیکباره ریکی را بار دیگر سر راه این کاراکتر قرار میدهد و دومینوی مضحک روایت از همین نقطه آغاز میشود. گویی باید سر و کلهی ریکی پیدا میشد تا رئیس کلیف از او در باب شرکت قبلی و نحوهی خودکشی همکارش باخبر شود. لقمههای آمادهی آقای کارگردان برای کاراکتر کلیف که سر بزنگاه وارد دردسر شود و سر بزنگاه نیز از دردسر خارج شود باعث میشود کل داستان تحتالشعاع این تصمیمهای اتوزده قرار بگیرد. در نتیجهی همین تصمیمهاست که روایت آقای بلکهرست را تبدیل به داستانی شستهورفته و بهدور از هر هیجان میکند.
این اثر قرار نیست تبدیل به یک نئونوآر شود و اضافات کارگردان در زندگی ظاهری و پنهان کلیف نیز باعث شکلگرفتن روایتی تودرتو نمیشود. شاید آن چیزی که گاه باعث میشود روایت در چشم مخاطب خود را کمی قابل تحمل جلوه دهد شاتهای منفرد کارگردان در بین انبوهی از رخدادهای قبلپیشبینی است. بهطور مثال تأکید او روی قاب عکسی که در افتتاحیه دیدیم و دیدن دوبارهی آن در اتاق کار کلیف در نهایت باعث میشود به رابطهی کلیف با زن درون عکس مشکوک شویم و در نهایت این حدس و گمان به واقعیت بدل میشود. یا در سکانسی که برای اولین بار همسر کلیف را شاهد هستیم و هر دوی آنها در سرویس بهداشتی مشغول مسواک زده هستند، بهناگاه با رفلهی این دو کاراکتر روی آینه در کنار قاب عکس پسربچهای خندان روبهرو میشویم، بهدنبال نقش این پسربچه در زندگی این دو کاراکتر هستیم که کارگردان طبق همان برنامهریزی و دکوپاژی ذهنی خود در سکانس بعدی ما را با فرزند بیمار این زوج مواجه میکند. روایت آقای بلکهرست بیش از روشنایی خورشید بر پهنهی آسمان روز قابل پیشبینی است و همین مسئله باعث کمرمق شدن داستان او میشود. این روایت پتانسیلی بسیار بالاتر از چیزی را داشت که شاهد بودیم و میتوانست در پهنهی جادههای زمستانی و تاریکی شب سکانسهایی بهمراتب جاندارتر را روی پرده ببرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.