پوستر فیلم خوشی

ماهی سیاه کوچولو

خوشی
Bliss
Glück
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

زن‌ها، به‌اندازه‌‌ی تک‌تک روزهای قرن بیستم، برای هویت خود در این جهان جنگیده‌اند؛ از تلاش برای گرفتن حق رأی در بریتانیا تا قوت گرفتن جنبش فمینیسم و اتفاقات دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در ایالات متحده و دیگر کشورها. سینما نیز به نوبه‌ی خود، چه از طریق فیلمسازان زن و چه از طریق پروتاگونیست‌های زن در روایت‌ها، سعی کرده زن را همچون یک انسان و نه یک ابژه‌ی جنسی در جامعه‌ی مردسالار نشان دهد. شاید یکی از مناقشه‌برانگیزترین مسائل در مورد زن به تن او بازمی‌گردد که اساس تمام نگاه‌های جنسیت‌زده به اوست. کل جنبش‌های حامی زنان طی این سال‌ها سعی کرده‌اند زن را حاکم بر تن خود و نه یک عروسک خیمه‌شب‌بازی برای بازی‌های جنسی نشان دهند. اینکه تا چه حد موفق بوده‌اند را باید در دنیای بیرون و میان مردمان عادی تماشا کرد. خانم «هنریکا کول» در جدیدترین اثر خود سعی دارد با نگاهی نیمه‌مستند-نیمه‌داستانی به زن، تن او و رهایی ذهنی‌اش بپردازد.
«ساشا» زنی حدود چهل و اندی ساله است که به عنوان یک کارگر جنسی(اصطلاحی به جای فاحشه است و آن را نوعی احترام به افرادی که در این حوزه مشغول کار هستند می‌دانند) در برلین است و در یک خانه‌ی عشق‌بازی به‌همراه دیگر زن‌ها مشغول کار است. فضایی که کارگردان برای فیلم خود در نظر گرفته کاملاً واقعی است و تمام کاراکترهای اطراف ساشا نیز در دنیای واقعی مشغول به همین کار هستند. آنچه در ابتدا و با دیدن این کاراکتر داستانی در فضایی کاملاً رئالیستی به چشم می‌خورد اعتمادبه‌نفس زن‌های شاغل در آنجا، مدیریتی که کاملاً آن‌ها را در انتخاب مشتری و گفتن «نه» آزاد گذاشته است و در نهایت نوعی تقابل با دنیای مردانه‌ی بیرون است. کارگردان در این فیلم سعی دارد دنیای بیرون را با همان نگاه عرف، مردسالارانه و رفتاری آمیخته‌با‌شرم نسبت به این زن‌ها به‌تصویر بکشد و این مکان را تبدیل به خانه‌ای امن برای آن‌ها کرده است. ورود دختری جوان و ایتالیایی با نان «ماریا» به این خانه زندگی ساشا را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. کارگردان باز هم برای کاراکتر ماریا از فردی استفاده کرده که در دنیای بیرون هم یک کارگر جنسی و رقاص عریان است. خانم کول با این انتخاب‌ها سعی دارد فضای روایت خود را تا جایی که می‌تواند به رئالیسم موجود در جهان پیرامون ما نزدیک کند. اما او قرار نبوده مستند بسازد. پس ما انتظار یک روایت با اتفاقات دراماتیک را داریم. کار فیلم‌ساز در این خلاقیت که فیلم خود را در فضایی واقعی به‌تصویر بکشد قابل تقدیر است، اما این فضاسازی نیاز به ساختار منطقی روایت دارد. دوربین روی دست، ابهام ایجادشده در قاب‌بندی دوربین و موسیقی الکترونیک همه‌اشان باید روی یک روایت بنشینند. این فیلم روایت منسجمی ندارد، عجول است و با ایجازگویی غیرمنطقی به پایان می‌رسد. شاید اگر بدون دیالوگ و با همان موسیقی الکترونیک بسیاری از صحنه‌ها را برش می‌زد و در نهایت ۱۵ دقیقه باقی می‌ماند، می‌توانستیم یک موزیک‌ویدیوی آوانگارد و بسیار قابل تأمل را شاهد باشیم. اما این فیلم با تمام خلاقیت‌های کارگردان و تلاش او برای رسیدن به یک فرم مستقل همچنان در روایت ابتر است و نمی‌تواند دنیای ساشا، ماریا و تقابل زن و جهان پیرامون را به‌تصویر بکشد.