فیلمهای گروه B یا همان فیلمهای ارزان قیمت، از آن دست فیلمهایی هستند که لوکیشن آنها در نهایت یک ویلا یا یک سوله است و عوامل فیلم هم افرادی هستند که یا برای دیده شدن مقابل دوربین رفتهاند یا با کارگردان آشنایی قبلی دارند. تا حدی میتوان گفت که این فیلمها یک دورهمی دوستانه هستند. تقریباً اکثر آنها نیز در ژانر دلهره تولید میشوند تا مخاطب این ژانر حتی شده بر حسب اتفاق نیز آنها را مشاهده کند.
مارسل والتز، کارگردانی است که پای خود را از ساخت آثار ضعیف فراتر نگذاشته است. حال در سال جدید فیلم «نابینا» را مقابل دوربین برده است. فیلم روایتگر بازیگر زنیست که در اوج دوران شهرت خود و پس از یک سانحه بیناییاش را از دست داده است. او همچنان نتوانسته خود را با زندگی جدید تطبیق دهد. در همین حین یکی از طرفداران سابق او که ظاهراً علاقهی خاصی به عروسک دارد، قصد دارد تا او را از آن خود کند.
این فیلم و تمام فیلمهای مانند این، قرار نیست یک روایت ساده و حتی خطی را از ابتدا تا انتها به مخاطب ارائه دهند. آنچه که بیش از هر چیزی در این آثار مشهود است، نبودن یک خط داستانی قدرتمند برای نگهداشتن پیرنگهای فرعی در کنار خود است. به همین سبب است که در این آثار بهوفور جامپکاتهای عاری از هدف را مشاهده می کنیم. کاراکترهای فیلم نیز قرار نیست شخصیتهایی را به ما نشان دهند که هر کدام در زیرمتن خود پیشداستانی قوی را یدک بکشند. فیلمهای زیادی را طی مرور آثار سال ۲۰۲۰ از سینمای گروه B شاهد بودهایم و متأسفانه مشکل تمامی آنها در اولین گامشان است. زمانی که روایت نتواند حفرهی بزرگ خود را بپوشاند، دیگر نمیتوان به تکنیکهای استفادهشده در فیلم هم وقعی نهاد. این فیلم در همان ابتداییترین پایهی فرم خود دچار مشکل است. از ابتدا در بین سکانسها شاهد صحنههایی هستیم که قاتل با ریسههای عروسی و عروسک آنها را تزئین کرده است. اما هیچگاه متوجه نمیشویم علت این همه تزئین چیست. اصلاً هدف قاتل چیست؟ آیا او واقعاً یک طرفدار دیوانه است؟ یا یک قاتل سریالیست؟
خوشبختانه در ژانر دلهره و اسلشر هر ساله فیلمهای زیادی ساخته میشوند و میتوان از بین انبوه این آثار چند فیلم قابل تحمل را برای تماشا انتخاب کرد. برای همین فیلمهایی مانند فیلم «نابینا» بعید است که در سبد تماشای مخاطب ژانر دلهره جایی داشته باشند.