اصرار بیجا روی بینامی
درامهای جادهای همیشه جذاب بودهاند. در تاریخ سینما نیز بسیاری از کارگردانها از طریق همین درامها درونمایههای خود را که به مقصد رهایی یا فقدان و امید منتهی میشدند تصویر میکردند. خانم «اما وستنبرگ» در جدیدترین اثر خود سعی دارد مخاطب را با یک پدر و دختر بینام با بازی «ایوان مکگرگور» و دخترش همراه کند. خانم وستنبرگ روایت را از همان ابتدا با کلیشهی دختر عصیانگر و پدری که سعی در آرام کردن او دارد آغاز میکند و در این بین موسیقی متن زیبا و تکههای فلشبک از زمان کودکی این دختر و بازیهای پدر با او کمکم مخاطب را با هویت اثر روبهرو میکند. دختر جوان این فیلم نقاشی افسرده است که شب قبل پدر و مادرش او را در حالت اوردوز پیدا میکنند و حال پدر قصد دارد دختر را به یک مرکز بازپروری در سانتافه ببرد.
خانم وستنبرگ در روایت خود سعی دارد مخاطب را از طریق تکههای فلشبک در ذهن دختر و مکالمات او با پدر در بطن روایت قرار دهد و در این بین ایستگاههایی را برای گذر این دو نفر بهسوی با هم بودنی دوباره قرار داده است. در این ایستگاههای روایی که در آنها یک یا چند شخص موقعیتهایی دراماتیک را برای این پدر و دختر ایجاد میکنند؛ از زن رانندهی یدککش تا تنفروشی که سودای برادوی را در سر دارد و مردی که دختر را بههمراه همسرش دچار مسمومیت میکند تا جیباش را خالی کند. در همهی این تقابلها کارگردان مخاطب را با تنوعی از زاویههای دوربین روبه رو میکند و همین تنوع زیبا باعث درگیری مخاطب با رابطهی این پدر و دختر میشود.
اما مشکل زمانی خود را نشان میدهد که خانم کارگردان در روایت غرق میشود و در این بین موقعیتهایی ایجاد میشود که پدر باید برای پیدا کردن دختر نام او را با هراس صدا بزند، اما چون نباید این دو نامی داشته باشند با سکانسهایی بیروح و جان مواجه میشویم. در این روایت پردهی سوم همان عامل سقوط روایت به درون چاه متوسط بودن است. کارگردان و سه نویسندهاش گویی روی این بینامی تمرکز زیادی داشتهاند و همین تمرکز بیجا باعث بر هم خوردن تعادل روایت میشود. در برخی از صحنهها گویی مکگرگور واقعاً دوست دارد نام دخترش را فریاد بزند و در خیابان از نگرانی این نام را بارها و بارها تکرار کند. این کار کارگردان همچون سدی بلااستفاده مقابل جریان آرام یک رودخانه میماند و باعث میشود مخاطب در پردهی سوم روایت و درست همانجایی که کارگردان قصد دارد احساسات پدرانگی را به روایت اضافه کند، از آن دور و دورتر شود. وزنهی روایی و فرمی پردههای اول و دوم آنقدری سنگین نیست که این سد بیمصرف را در پردهی سوم بشکند.
فیلم «عشق لعنتی» همانقدر که در پردهی اول و دوم چشم مخاطب سینما را نوازش میدهد، در پردهی سوم خود نه اسیر کلیشهها بلکه اسیر خام بودن ایدهپردازی کارگردان میشود. حتی زمانی که کارگردان سعی دارد از نامی که پدر در کودکی برای دخترش استفاده میکرده-توربو-بهره ببرد، باز هم قادر به بازگرداندن روح به اثرش نیست. اوج سقوط پردهی سوم همان دفترچهی خاطرات معروف و کلیشهشدهای است که کارکردش در چند نمای دو ثانیهای و در نهایت تیترخوانی دختر است و مخاطب حتی قادر نیست یکی از آنها را در باب پدری که خود قبلاً اسیر اعتیاد بوده از زبان دختر بشنود. روایت خانم وستنبرگ در روایت خود نشان میدهد که کار با دوربین را بهخوبی و با توشهای پر بار از تجربههای دیداری و تجربی خود در سینما میداند، اما ایدهپردازی روایتاش مسیری دراز بهاندازهی سفر جادهای این پدر و دختر بینام پیش رو دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.