همه بالغ شده بودند اما…
در مرور دو فیلم «تلفن سیاه» و «دره» به کارنامهی سینمایی آقای «اسکات دریکسن» اشاره کردهایم. در این دو اثر با کارگردانی عجول و شلخته مواجه بودیم که اگر میتوانست روی همان خط متوسط آثار قبلیاش حرکت کند، دچار چنین آشفتگیای نمیشد. دریکسن در اثر جدید خود گویی با نگاهی بالغتر به دنیای «تلفن سیاه» و اثر کوتاه آقای هیل بازگشته است.
در فیلم اول شاهد درهمآمیزی رؤیاهای صادقهی کاراکتر «گوئن» و اسارت «فینی» بودیم. بهنوعی تکنیکهای خوب کارگردانی در پردهی اول و تثبیت کاراکتر «بچهقاپ» مانع فرو رفتن فیلم در مغاک آشفتگی شد. آنچه در پردهی سوم «تلفن سیاه» دیدیم چیزی جز تلاش کودکانه و سردرگم کارگردان برای رهاسازی فیلم از دلهرهای خونین نبود. حال دریکسن به یک دهه بعد، یعنی سال ۱۹۸۲، رفته است. فینی و گوئن به جوانانی در شهر خود بدل شدهاند که همه آنها را قهرمان و ساحره مینامند؛ فینی بهسبب کشتن بچهقاپ و گوئن بهدلیل رؤیاهایی که میبیند. آغاز فیلم نیز با افتتاحیهای زیبا همراه است که مخاطب را برای یافتن ارتباطی معنادار میان مادر در سال ۱۹۵۷ و گوئن در سال ۱۹۸۲ مشتاقتر میکند.
در ۷۱ دقیقهی نخست این فیلم با پکیجی کامل از یک دلهره در سینمای جریان اصلی مواجه هستیم. دریکسن در این مدت آنقدر ظریف و در عینحال فرممحور مرز بین واقعیت و انتزاع را باریک میکند که مخاطب جز از طریق تغییر قابها ممکن است در تشخیص این مرز دچار سردرگمی شود. استفاده از فستموشن در ابتدای هر رؤیا، همچون زنگ خطری برای ورود به دنیایی است که در آن هر اتفاقی ممکن است. دریکسن موفق شده مخاطب را طی این ۷۱ دقیقه درگیر این دنیا کند. از سوی دیگر، بطن اصلی فیلم که همان دلهره است، با جامپاسکرهای بهجا، سکونهای پرتعلیق و در نهایت استفاده از شبهای بورانی و نور کم، مخاطب علاقهمند به این ژانر را تحت تأثیر قرار میدهد. بهنوعی باید گفت طی این مدت، کاراکتر بچهقاپ با موتیفهای کلامی و بصریای که دریکسن به او میبخشد، تبدیل به یکی از کاراکترهای شرور کالت در دنیای سینما میشود.
اما پس از دقیقهی ۷۱ چه؟ از این لحظه تا دقیقهی ۸۴ روایت طبق انتظار وارد مسیر هیجانانگیز و آمادگی کاراکترها برای درگیری نهایی میشود. اما در دقیقهی ۸۴ نقطهضعف اصلی روایت در فیلم اول بار دیگر پررنگ میشود: پدر گوئن و فینی. این کاراکتر – که از قضا مورد علاقهی دریکسن نیز هست – با ورود نابهنگام خود و ماشین برفروب، هم ضربآهنگ فیلم را از بین میبرد و هم منطق روایی را تا پایان داستان به چالش میکشد. پس از این ورود، عملاً آن خط باریک بین واقعیت و انتزاع به تقابلهای کودکانه با روحی بدل میشود که از جهنم یخزده وارد این جهان شده است. شاید اگر فرانسیس لاورنس در «کنستانتین» پردهی سوم این روایت را کارگردانی میکرد، اکنون دیگر شاهد سقوط یک پکیج کامل در درهی خودخواهی کارگردان نبودیم. پردهی سوم همهی داشتههای ۷۱ دقیقهی طلایی فیلم را بر باد میدهد.
دریکسن در این اثر به بلوغ رسیده است؛ اما گویی این بلوغ زودرس بوده و باید منتظر فیلم سوم و بلوغ کامل کارگردان ماند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.