«نولان» که شش ماه پیش در یک تصادف رانندگی همسرش را از دست داده است و خودش نیز مدتی را در کما بهسر برده است، حالا با مشکلات حافظه روبهروست. او اتفاقات و آدمها را فراموش میکند و گذشته را بهدرستی بهیاد نمیآورد و دکترهای متعدد نیز نتوانستهاند او را برای بهتر شدن کمک کنند. او با کمک دختر کوچکاش «اِیوا» و یکی از دوستان صمیمیاش تلاش میکند به زندگی بازگردد. او در جستوجوی خود برای یافتن دکتری خوب با دکتر بروکس آشنا شده و از او کمک میگیرد.
فیلم «جعبه سیاه» را میتوان با توجه به مسیر داستان روایت شدهاش به دو نیمه تقسیم کرد؛ نیمهی اول که در بستری از ابهام و تردید طی میشود و کارگردان سعی کرده است وجوه رفتاری و احساسات نولان را نشان دهد و البته که توانسته است به خوبی نیز آن را انجام دهد؛ احساسات ضدونقیض نولان و خاطرات مبهمی که به یادش میآید. او از درون دخترش را دوست دارد. در واقع احساس دوست داشتن نسبت به دخترش را دارد، اما اینها فقط حس هستند و او خاطرهی چندانی در حافظهی خود از دخترش ندارد و همین امر باعث شده است رفتارهای او ضدونقیض باشد؛ لحظهای دخترش را دوست داشته باشد و لحظهای دیگر بر سر او فریاد زده و خسته و افسرده حتی نتواند خودش را هم تحمل کند. نیمهی دوم اما، رفتهرفته با آشنا شدن او با دکتر بروکس، بیننده نیز میتواند ابهامات را تشخیص داده و دلایل این رفتارهای او را درک کند. بیننده با کنار هم قرار دادن آنچه در داستان رخ میدهد میتواند راز حافظهی از دست رفتهی نولان را بفهمد. «جعبه ی سیاه» به عنوان ابزاری که میتواند وارد حافظه شده و آن را تصویر کند، در این مسیر به نولان کمک کرده و البته که علت بروز این مشکل را نیز آشکار میکند. داستانی تخیلی که در روایت خود توانسته است منطق روایی خود را داشته باشد. از سوی دیگر این فیلم اگرچه به نوعی فیلمی تخیلی بهنظر میرسد اما چه کسی میداند در آیندهای دور یا نزدیک دیدن ذهنیات افراد در مونیتور و یا ایدههای دیگر فیلم عملی نشود؟ همین خلاقیت در طرح داستانی نو توانسته است بر جذابیت آن بیفزاید و بیننده مشتاق برای دیدن پایان آن در برابر آن بنشیند. صداها و تصاویر و تعلیق ایجاد شده در سکانسهای فیلم نیز بیننده را درگیر داستان میکنند.
این فیلم تا حدودی میتواند بیننده را به یاد فیلم «خارج شو» —که در سال ۲۰۱۷ توسط جوردن پیل ساخته شد— بیندازد. در آن فیلم مرد سیاهپوستی برای دیدار خانوادهی عشقاش به خانهای بزرگ میرود و در آنجا با افرادی عجیب روبهرو میشود. فیلم پر از سکانسهای عجیب و غریب و تصاویر گیجکننده است و همین امر بیننده را درگیر داستان میکند. فیلم پیش رو اما به مهارت و پختگی آن فیلم نیست و سکانسهای یادآوری میتوانست با مهارت بیشتری پردازش شود، در واقع مهارت تصویرسازی و استفاده از جلوههای ویژه در این فیلم کمتر از فیلم ذکر شده است. اما در نهایت این فیلم هم با داستان گیرای خود میتواند بیننده را جذب کند. بازی بازیگر نقش نولان — ممودو اتیه— نیز در ارتباط گرفتن بیننده با تصاویر اثر مهمی داشته است.
«ایمانوئل آسای کافور» آمریکایی غناییالاصل که کار خود را از ساخت تبلیغات برای شرکتهایی مانند فیلیپس و میتسوبیشی آغاز کرده است، کارگردان این اثر است. او شش سال در ژاپن بهعنوان تهیهکننده و کارگردان کار کرده و فیلمهای کوتاهی که در آن سالها و سپس سالهای بعد ساخته است در فستیوالهای معتبر برگزیده شدهاند. او با ساخت این فیلم مهارت خود را در ساخت فیلم بلند نیز نشان داد و با پایانی که در این فیلم نشان داد، احتمالاً ما باید منتظر قسمتهای بعدی این فیلم نیز باشیم.