راستی خرس سیاه نماد چیست؟ با کمی جستوجو در روانکاوی رؤیاها و تخیلات فرد به این تعریف میرسیم: «خرس سیاه نشان از آن دارد که فرد بهراحتی عصبانی نمیشود. اما اگر موقعیتی را برای او ایجاد کنیم که تعادل ذهنی خود را از دست بدهد، تبدیل به یک حریف خطرناک و خشمگین میشود.»
لاورنس مایکل لوین، از آن دست کارگردانها و نویسندههایی است که اکثر آثار بیرونآمده از زیر دست او، فیلمهایی خوب، سنگین و قابل تأمل هستند. او در پرداخت شخصیتهای خود، آنها را وارد هزارتویی میکند که بر بستر یک روایت ساده و قابل لمس رخ میدهند. اما همین خط روایی ساده را چنان میشکند که مخاطب با دقت فراوان باید تکههای آن را کنار هم بچیند تا بتواند به عمق روایت برسد. شروع فیلم با زنی آغاز میشود که روبهروی یک دریاچه و با بیکینی قرمزرنگ خود روی یک حوله نشسته است. بعد از چند ثانیه خیره شدن در افق، حوله را به دور خود میپیچد و به درون کلبهای جنگلی میرود. پشت میز مینشیند و دفتر یادداشتاش را باز و شروع به نوشتن میکند. برش. آلیسون (همان زن بیکینیپوش) را در یک ماشین میبینیم. پیاده میشود و «گیب» از او استقبال میکند. او به خانهی جنگلی گیب و بلر آمده تا ایدهی فیلم جدید خود را روی کاغذ بیاورد. در همان ابتدا با دیالوگهایی معنادار مواجه هستیم. آلیسون در حال پاسخ دادن به گیب است و این دیالوگهای پینگپنگی بین آنها ردوبدل میشوند. آنها به بلر هم که میرسند، دیالوگها بین سه نفرشان تقسیم میشوند. یک جملهی کلیدی بین این دیالوگها دائم تکرار میشود: «دوست ندارم زیاد ازم تعریف بشه» همین نگاهها و خندههایی که کارگردان بهعمد روی چهرهی کاراکترها انداخته تا شب ادامه پیدا میکنند. گویی چیزی زیر آنها پنهان است و هیچکدام سعی ندارند آن را هویدا کنند. شبهنگام که همه، حتی بلر که حامله است، مست میشوند، آلیسون و گیب بعد از رفتن بلر به اتاق خواب شروع به مکالمه میکنند. آنها در هم میپیچند و بلر بهناگاه با دادوفریاد بر سر آنها ظاهر میشود. بلر درد احساس میکند و آلیسون با دماغ خونی سوار ماشین میشود تا او را به بیمارستان برساند. در میانهی راه تصادف میکنند و فید-اوت تصویر و صداهایی که همچنان وجود دارند. دوباره آلیسون بیکینیپوش، رو به همان نقطه در کنار دریاچه. فیلم از همین لحظه خود را استارت میزند. کاراکترها جایشان عوض میشود. آلیسون تبدیل به زن گیب شده است. گیب کارگردان فیلمی است که همسرش، آلیسون، نقش اول آن است و بلر بازیگر جذابی است که مقابل آلیسون بازی میکند. همان لوکیشن، اما اینبار آلیسون تحت فشار گیب قرار دارد تا بتواند بهترین بازی خود را ارائه دهد.
فیلم گامبهگام در حال هویدا کردن خود است. لاورنس مایکل لوین قرار است مانند فیلم «قناریهای وحشی» ما را به درون شخصیت اصلی فیلم ببرد. با کدهایی که در سکانسهای ابتدایی و قبل از چینش مجدد کاراکترها به ما میدهد، سعی دارد ما را وارد هزارتوی ذهن آلیسون کند. آلیسون در یک لوپ ذهنی گیر افتاده است. شاید تمام اینها اتفاقات نوشتهی تازهی او باشند. اما هر چه که هست، او همان خرس سیاه است. آرام و با خودخوری همهچیز را تحمل میکند. اما این تحمل تا جایی ادامه دارد. لوین در فیلم خود سعی کرده درونیات ذهنی یک زن را بهتصویر بکشد که مقابل چشمان خود خیانتی بزرگ را به عشقی که در آن فداکاری میکند شاهد است. شاید تمام این لوپها و رفتوبرگشتهای ذهنی، حاصل فشاری است که بر این خرس سیاه وارد شده است. آلیسون در پارهای از فیلم در جایگاه بلر قرار میگیرد و در پارهای دیگر وارد معرکهای تسلسلوار میشود. ساختار روایی کارگردان برای بهتصویر کشیدن این خودخوریهای ذهنی آنقدر ملموس است که مخاطب علیرغم پیچیده و سنگین بودن روایت، باز هم خود را با آن وفق میدهد و با صبر و تأمل سعی در کدگشایی آن دارد. در این فیلم همهچیز همانقدر که واقعی نشان داده میشود، ممکن است چیزی جز انتزاع ذهنی آلیسون نباشد؛ خط باریک بین انتزاع و واقعیت و چه زیباست اثری که مخاطب را به کنکاش وا میدارد.