رویای آنها فقط زیستن است
خانم «آندرهآ آرنولد» فیلمسازیست که میتوان در ساختارهای آثارش انعطاف را بهوضوح مشاهده کرد. او هر زمان نیاز باشد از طریق یک اثر کوتاه مخاطب را درگیر روایت خود میکند و گاهی از طریق مستند و آثار بلند داستانی واکاوی کاراکترها و زیستن آنها را انجام میدهد. برای درک دنیای داستانی او کافیست از «جادهی سرخ» آغاز کنیم و به «عزیز آمریکایی» برسیم. او در این آثار روایتگر زندگی دختران نوجوان و جوانی بوده است که هر کدام در طول روایت دچار نوعی آمیختگی شدید با رنج زیستن میشوند؛ حتی کاراکتر «کاترین» در اثر اقتباسی «بلندیهای بادگیر». آنچه در میان این روایتها بهوضوح مخاطب را بیشتر و بیشتر درگیر میکند خطوط باریکی از رئالیسم جادویی است که باعث میشود کاراکترها به آنی و بدون شگفتیهای سوررئالیسم وارد این رویا-واقعیتها شوند. خانم آرنولد در اثر جدید خود در جغرافیایی که خود در آن زیست کرده دست به پرداخت روایتی زده که هم در کارنامهی فیلمسازی او یک گام رو به جلوست و هم حاوی موتیفهای تصویریاش است.
خانم آرنولد همچون یک راهنمای تور دست مخاطب را میگیرد و در منطقهی کنت شمالی و روی یک پل در کنار کاراکتر «بیلی» قرار میدهد. او در حال فیلم گرفتن از آسمان و پرندگان است. بیلی تازهنوجوانی ۱۲ ساله است که به همراه پدرش، باگ، و برادرش، هانتر، زندگی میکند. زمانی که بهیکباره برای اولین بار باگ را همراه با اسکوترش مشاهده میکنیم، خانم آرنولد اجازه میدهد تا او را برادر بزرگتر بیلی فرض کنیم و این فرض را تا راه پلههای آپارتمان نیز در ذهن مخاطب نگاه میدارد. اما زمانی که بیلی او را بابا صدا میزند، مخاطب گویی درون واقعیتی قرار گرفته که کارگردان قصد دارد او را بیشتر و بیشتر در آن نگاه دارد. به عبور باگ و بیلی با اسکوتر از میان خیابانها و رسیدن به خانهاشان دقت کنید. کارگردان به عمد مخاطب را همراه این دو و موسیقی بسیار بلند همراه باگ میکند تا کلونیای را که بیلی در آن محبوس شده به وضوح به تصویر بکشد. در اینجا زنان و مردان پیر حضور ندارند، بلکه پدران ۱۴ ساله و پدربزرگهای ۳۰ ساله هستند که کل خیابانها را به تسخیر خود در آوردهاند. در این منطقه از شهر که حال تبدیل به یک اجتماع شده است گویی برای رویا داشتن باید فرار کرد.
بیلی درست در میان این هیاهوست که با خبر پدر مبنی بر مراسم ازدواجاش مواجه میشود. این سومین زنی است که باگ قرار است به همسری برگزیند. برآشفتگی بیلی از این خبر باعث میشود تا این رخداد تبدیل به همان نقطهی پایانی داستان شود و مخاطب طی یک هفته در چند و چون زندگی بیلی قرار بگیرد. نحوهی شکوفایی روایت آنقدر تحت تأثیر دوربین روی دست و لرزش آن است که مخاطب کمی زمان میطلبد تا درون این رئالیسم اجتماعی قرار بگیرد. خانم آرنولد سعی دارد در این روایت کاراکترها را بر اساس محیطی که در آن زیست میکند وادار به رویاپردازی کند و همین باعث شکل گرفتن درام میشود. بیلی تازهنوجوانی است که به تازگی خون سرخ حاصل عادت ماهانه و درد آن را کشف کرده است. او در دورانی درگیر بلوغ خود میشود که گویی هنوز برای کودکی کردن زمان نیاز دارد. به باز شدن مسیر جدیدی در روایت از طریق سر زدن بیلی به خانهی مادر توجه کنید. روی دیگر زندگی در این منطقه همانی است که مادر بیلی به همراه دو خواهر و برادر کوچکتر بیلی تجربه میکنند؛ زنی با مردی سوءاستفادهگر و تحمل خشونت خانگی. زمانی که این بخش از زندگی مردمان این منطقه تصویر میشود، مخاطب و بیلی باگ را همچون فرشتهای مملو از تتو در آغوش میگیرند و گویی انتظار دارند باگ بیشتر روی بیلی نظارت داشته باشد.
حال مرز میان این واقعیتها کجاست؟ چه خبر از رویاهایی که در آثار خانم آرنولد مشاهده میکردیم؟ بیلی در یکی از این روزها در حال رفع حاجت میان دشت بیرون شهر است. بهناگاه با وزش نسیمی از جای خود میپرد؛ این نسیم نه یک نسیم وزشی بلکه گویی حاصل از فرود آمدن پرندهای غولپیکر است. خانم آرنولد این حس را از همان ابتدا در مخاطب ایجاد میکند و همین باعث ترس بیلی میشود. پس از این اتفاق بهیکباره سر و کلهی مردی دامنپوش که هیچشباهتی به درگکویینها ندارد پیدا میشود. بیلی از ترس با تلفن همراه خود شروع به فیلم گرفتن از این مرد میکند. او خود را «برد» مینامد و همین نام ایهامدار باعث تعجب دوبارهی مخاطب و بیلی میشود. برد تبدیل به خردهروایتی دیگر در مسیر اصلی زندگی بیلی میشود؛ او بهدنبال پدر و مادری است که هیچگاه ندیده. او درست همان رئالیسم جادویی قابل پذیرش در زندگی کاراکترهای این روایت است که گویی ظاهر شده تا بلکه بیلی را از این یک هفته به سلامت عبور دهد و او را آمادهی ورود به دنیای جدید پس از بلوغ کند. برد رویای واقعیت است. او هست، اما نیست. او فقط بخشی از رویاهای ذهنی بیلی است. او هدیهی ذهن است و بس و خانم آرنولد ظهور برد را تبدیل به خط میان واقعیتهای عریان زندگی بیلی کرده است.
زمانی یک فیلمساز در سینمای معاصر بهدنبال بازیگری از میان ستارههاست و قصد دارد سختترین کاراکتر خود را به او بسپارد، شاید «فرانتس روگوفسکی» یکی از سه گزینهی اول اوست. بدون شک او منعطفترین بازیگر حال حاضر سینمای جهان است. روگوفسکی برای خانم آرنولد در این روایت حکم فرشتهی نجات را دارد. خانم آرنولد این کاراکتر را شخصیتپردازی کرده و شاید حتی برای او استوربردی هم طراحی کرده باشد. اما نحوهی اجرای آن کاریست سخت که شاید هیچکس جز روگوفسکی از عهدهی آن بر نخواهد آمد. روگوفسکی از همان ابتدای حضورش درون قاب مخاطب را دچار اطمینان میکند که با یک پرنده در کالبد انسانی مواجه است. نحوهی رقص دستها مقابل چهره، پرشهای کوچک و منعطفی که گویی برای او زمین جاذبهاش را از دست داده و در نهایت ایستادنهای کنار بام و حرکتهای سر او را تبدیل به پرندهی محافظ رویاهای بیلی میکند. در کنار روگوفسکی نباید از بازی تعالیپیداکردهی «بری کیوگن» در این اثر چشم پوشید که بال دیگر روایت را در قامت پدری جوان که در حال نوجوانی کردن است به حرکت در میآورد. روایت جدید خانم آرنولد کوتاه و مختصر و در عین حال همچون سفری ماجراجویانه از مرز میان واقعیت و رویا عبور میکند تا کاراکتر بیلی را به سوی دیگر حقیقت برساند. در پایان باید گفت در کنار آن دو بازیگر حرفهای نباید از بازی همهی کاراکترهای نوجوان و کودک و کاراکترهای بزرگسال فرعی در این روایت چشم پوشید که مانند همیشه نشان از این دارد که تسلط خانم آرنولد همیشه نه روی روایت، بلکه روی شخصیتپردازی و انتخاب بازیگر و در نهایت بازیگردانی نیز هست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.