«جیم» در وان حمام دراز کشیده است و یکی از خاطرات بودن در کنار «ایزاک» را در ذهن مرور میکند. کمی بعد با نگه داشتن نفساش به زیر آب میرود و اما این بار ناخودآگاه خود را در درون اقیانوس درحالی که پایاش بسته شده به لنگر قایقیست و مدام پایین و پایینتر میرود میبیند. او چشماناش را با تلاش بسیار باز میکند و سر خود را از زیر آبِ درون وان بیرون میآورد. جیم نمیداند آنچه دیده است چه بوده است.
فیلم عاشقانه و علمی-تخیلی «میان موجها» با اتفاقاتی گیرا و معمایی از همان ابتدا ما را جذب خود میکند. زنی میانسال و عکاس با مردی فیزیکدان که بر روی نظریهی زمانهای موازی کار میکند با هم دیدار کرده و عاشق هم میشوند. آنها پنج سال عاشقانه با هم زندگی میکنند اما به ناگاه ایزاک ناپدید میشود و جیم را در حسرت لحظات زیبا و عاشقانهای که برای او دمی بیش نگذشتهاند، میگذارد. ناپدید شدن ناگهانی ایزاک از نظر جیم اتفاقی عجیب است و او هرگز تصور نمیکند که ایزاک مرده باشد اما مدت ناپدیدی ایزاک آنقدر زیاد شده است که اطرافیان جیم مرگ او را محتمل میدانند و اینجاست که جیم شروع به دیدن ایزاک میکند. او را در تصوراتاش و در خیابانهای اطرافاش میبیند و حتی با او حرف میزند. ایزاک از او میخواهد او را در جزیرهای در پرتغال ببیند تا در جهانی موازی و جهانی دیگر بتوانند دوباره با هم باشند. داستانی با طرحی جذاب و روایتی جذابتر که هرگز نمیتواند قابلپیشبینی باشد.
فیلم «میان موجها» داستانی ادغام شده از عشق، واقعیت، توهم، خیال و تخیل است. ما تا ثانیههای پایانی نمیدانیم دقیقاً با چه چیزی روبهرو هستیم. جیم به دنبال عشقی میدود که بهنظر رویاست. او گذشتهاش را به یاد میآورد و آیندهاش را در برابر خود میبیند. ایزاک در تمام زندگی او جریان دارد بدون اینکه خودش باشد. چگونه میتوان نادیده گرفت عشقی اینچنین بزرگ را؟ او به دنبال دیدن دوباره عشقاش به همهچیز چنگ میزند. جیم چگونه میتواند همهچیز را فراموش کند؟ او باید برای رسیدن به عشق خود حتی اگر شده پا به دنیایی دیگر و زمانی دیگر بگذارد.
فیلم «میان موجها» ادغامی از داستان فیلم «تعلیق» و سریال «دارک» است. اگر در فیلم تعلیق خواب، انسانها را به دنیایی خیالی میبرد در سریال دارک آدمها در بیداری به زمان و مکانی دیگر میرفتند و دنیایی دیگر را میدیدند. اما در هر دوی آنها افراد به دنیایی دیگر با منهایی دیگر میرفتند که امید داشتند از من حالای آنها بهتر باشد. جیم هم برای رسیدن به آن عشق ناب و بدون ایراد حاضر است هرکاری بکند. اما آیا او آنچه میبیند خیال است و ساختهی ذهناش یا اتفاقیست که در واقعیت باید رخ دهد؟ روند داستان در مسیر روایت خود به خوبی تمام جنبههای مسیر زندگی جیم و آینده و گذشتهی او را به تصویر میکشد و ما را هم با آنها به همراه میبرد.
از سوی دیگر نه تنها داستان که قاببندی و تصاویر آن نیز رویایی و زیبا هستند. «ویرجینیا آبراموویچ» کارگردان این فیلم از قابهایی بهره برده است که هرچه بهتر توانسته است خیال و واقعیت را در هم آمیزد و ما را هم در داستان خود غرق کند. تصاویر اورهد از جنگل و دریا و چشماندازهای خیرهکنندهی هوایی در کنار لانگشاتهایی از طبیعت پیرامونی، کلوزاپها و مدیومشاتهایی از چهرهی جیم همگی توانستهاند در ایجاد این فضا کمککننده باشند. فیلترهای آبی رنگ و خاکستریای که گاه بر روی لنز دوربین دیده میشود را هم نباید از یاد برد. این فیلترها اگرچه در ظاهر تنها برای زیباتر کردن تصاویر دیده میشوند اما در بطن داستان بر انتقال احساسات آن سکانس و آن اتفاق روی داده در لحظه بسیار اثرگذارند. بازی بازیگر نقش جیم «فیونا گراهام» با آن چهرهی استخوانی و حالات چهرهاش هم یکی دیگر از زیباییهای این فیلم هستند.