پوستر فیلم برلین الکساندرپلاتز (نام میدان مشهوری در برلین)

له‌شدن زیر چرخ‌های استعمار

برلین الکساندرپلاتز (نام میدان مشهوری در برلین)
Berlin Alexanderplatz
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده سارا

سکانس ابتدایی فیلم با دست‌وپا‌زدن‌های زن و مردی که در دریا در حال غرق شدن‌ هستند، آغاز می‌شود. «فرانسیس» می‌تواند خود را به ساحل برساند، اما «آیدا» در دریا غرق می‌شود. فرانسیس بدون هیچ‌چیز به درون شهری بزرگ کشیده می‌شود. او بعد از سال‌ها پناهندگی در کشورهای مختلف، حالا می‌خواهد در برلین خود را اثبات کند. این فکر فرانسیس است. اما آیا او می‌تواند در این شهر شلوغ، بدون داشتن پاسپورت مسیر خود را بیابد؟
داستان فیلم «برلین الکساندرپلاتز» داستان میلیون‌ها پناهنده‌ی رها‌شده در درون شهرهای بزرگ است که برای یافتن زندگی بهتر از کشور‌های استعمارشده‌ی خود آواره شده‌اند. فرانسیس یکی از این میلیون‌ها نفر است. او سیاه‌پوستی زیبا، با چشمانی نافذ، قدی بلند، هیکلی تنومند و البته هوشی فراوان است که می‌خواهد خوب باشد و خوب زندگی کند و درعین حال غرورش را نیز به‌همراه داشته باشد. اما مگر آواره‌ها هم می‌توانند غرور داشته باشند؟ مگر می‌شود بدون غذا و سرپناه و بدون امید غرور داشت؟ او باید بپذیرد که نمی‌تواند غرور داشته باشد. فرانسیس به‌خاطر غرورش در همان ابتدا از کار بیکار می‌شود. پس مجبور است به‌خاطر ساده‌ترین نیازهای‌اش با «رینهولد» همراه شود. اما رینهولد کیست؟ فرانسیس نمی‌تواند بفهمد رینهولد کیست، اما از همان ابتدا ما می‌توانیم حس کنیم این شخص چگونه آدمی‌ست. فرانسیس در دام رینهولد و در دام تمام حرف‌هایی که در گذشته به او یاد داده بودند، گرفتار می‌شود و هر بار هم که زخمی‌شده و آسیب می‌بیند، باز هم انگار نمی‌تواند واقعیت را ببیند. ندیدن واقعیت به قیمت جان بسیاری از آدم‌ها تمام می‌شود و فرانسیس در مرگ تک‌تک این افراد خود را مقصر می‌داند.
فیلم «برلین الکساندرپلاتز» به‌خوبی می‌تواند در روندی آهسته این دو شخصیت را در داستان خود نشان دهد. فیلم در سه ساعت زمان‌اش اما هرگز باعث خستگی نشده و اتفاقات پشت‌سرهم، در چرخه‌‌ای معیوب و تکراری، رخ می‌دهد و فرانسیس هر لحظه در مرداب افکار خود بیشتر گرفتار می‌شود. تمام شخصیت‌های ورود کرده به داستان هویت دارند؛ حتی پناهنده‌هایی‌ که شاید خودشان هویت خودشان را گم کرده باشند.
این فیلم در داستانی تلخ، روح سیاه و تاریک آدم‌ها را نشان می‌دهد که هر چه هم آدم‌های روشن تلاش کنند، نمی‌توانند این روح‌های تاریک را روشنایی بخشند. روح‌ها اما چرا از دست رفته‌اند؟ داستان در زیرلایه‌های خود چرایی این تاریکی‌ها را هم نشان می‌دهد و می‌توان در تمام فیلم برای این روح‌های ازدست‌رفته سوگواری کرد. خشمِ فیلم، خشم بیننده را هم در پی خواهد داشت. خشم از این همه تاریکی و از این همه ناعدالتی.
تصاویر و قاب‌ها هم‌ از همان ابتدا توجه را جلب می‌کنند. سکانس ابتدایی کاملاً وارونه است. زن و مرد در قابی وارونه تلاش می‌کنند در دریایی که با نورهای قرمز نشان داده می‌شود، خود را نجات دهند. این دریای قرمز که شاید نشان از خون آدم‌های بسیاری‌ست که در آن جان‌شان را از دست داده‌اند، در تصاویر بعدی و در ذهن فرانسیس بارها تکرار می‌شود. حتی زیر دوش نیز فرانسیس احساس می‌کند، در حمام خون است و خون به جای آب از آن سرازیر می‌شود. این دریا و خاطره‌ی دردناکی که فرانسیس از آن دارد مدام در ذهن‌اش تکرار می‌شود و در اواسط داستان دلیل تکرار آن نیز نشان داده می‌شود. نشان دادن افکار آشفته‌ی فرانسیس همراه با سنت‌های دیرینه‌اش هم می‌تواند او را بهتر به ما بشناساند. این زیبایی در تصاویر در هنگام نشان دادن موازی اتفاقات در زمان‌های مختلف نیز بیشتر دیده می‌شود و شباهت گاه‌به‌گاه این اتفاقات در روایتی موازی می‌تواند باعث درک بیشتر آنها شود. همه‌ی این‌ها نشان از نگاه خوب دوربین و تدوین زیبای فیلم دارند.
یکی از نکات مثبت دیگر این فیلم را می‌توان بازی بازیگران آن دانست. «ولکت بونگه»، در نقش فرانسیس، با آن چهره‌ی سیاه و حرکات تأثیرگذار صورت‌اش می‌تواند به خوبی حس درد، خشم و شادی را نشان دهد. «آلبِرچت شوخ» نیز، در نقش رینهولد، به‌خوبی می‌تواند باعث ایجاد نفرت در بیننده شود.
کارگردان فیلم «برهان قربانی» و عوامل همراه‌اش این داستان را براساس کتابی به همین نام از «آلفرد دبلین» ساخته‌اند. این کتاب که جزو رمان‌های مطرح است، بارها مورد توجه دنیای سینما نیز قرار گرفته است. در سال ۱۹۳۱ فیلمی از آن اقتباس شده و در دهه ۱۹۸۰ سریالی نیز باتوجه به آن ساخته شده است. اما این فیلم اقتباسی امروزی و درخور است برای این کتاب که احتمالاً بینندگان فیلم را برای خواندن کتاب اصلی نیز مشتاق خواهد کرد.