کارگردانهای بزرگ سینما چون برگمان بعد از مرگ خود نیز بسیاری از علاقهمندان به سینما را جذب میکنند و همگان گویی دوست دارند رازهای پنهان زندگی آنها را کشف کنند. جزیرهی فارو یکی از همین مکانهاست. برگمان در این جزیره چند کار تأثیرگذار خود از جمله پرسونا را تولید کرده است. «میا هنسن-لووه» در جدیدترین اثر خود یک زوج فیلمساز را به این جزیره میبرد.
«کریس» و «تونی» بهعنوان یک زوج فیلمساز آمریکایی به جزیرهی فارو میروند تا پروژههای جدید خود را تکمیل کنند. آنها در این جزیره، علاوه بر شرکت در تور جزیرهگردی برای بازدید از محل کار و لوکیشن آثار او سعی دارند بهنوعی خلوت گزیده و فیلمنامههایشان را تکمیل کنند. هر دو کاراکتر از همان افتتاحیهی فیلم دو خصوصیت متفاوت را به ما نشان میدهند؛ تونی شخصیتی کاملاً رها و مطمئن از کار خود و کریس شخصیتی متزلزل که سعی دارد خود را با اعتمادبهنفس نشان دهد.
فیلم در پردهی اول خود بهگونهای پیش میرود که گویی کارگردان هم نمیداند با داستان خود چگونه برخورد کند و دائم سعی دارد خصوصیات بهزعم خود منفی زندگی خصوصی برگمان را بهرخ بکشد و نگاه بالابهپایین کاراکترها به این فیلمساز را نشان دهد که این امر بیشتر باعث به حاشیه رفتن روایت میشود. گویی کارگردان بهنوعی سعی دارد در خلال روایت خود سرکی به برخی آثار برگمان بزند و آن شیدایی موجود در کاراکترها را به سوی کریس روانه کند. اما نه این روایت توانایی هضم چنین اصطکاکی را دارد و نه خود کارگردان قادر است افسار روایت را بهدست گیرد. در نتیجه در پردهی دوم شاهد این هستیم که کریس با نقل فیلمنامهی ناقص خود برای تونی روایت را وارد دنیایی دیگر میکند. او داستان دختری را تعریف میکند که جنونوار عاشق مردی است که هر بار بهنحوی او را پس میزند. خانم لووه در آثار قبلی خود نیز وارد این مرز شیدایی شده است و اتفاقاً باید گفت روایتهای قابل احترامی را بهتصویر کشیده است. اما در این روایت برگمان تبدیل به یک اتیکت شده است چون فیلمساز میخواهد از این نام برای عنوان و روایتاش بهرهکشی کند. باید گفت چنین نگاهی را فقطوفقط در آثاری میبینیم که یک کارگردان خام و ناپخته سعی دارد ماسک روشنفکری بزند.
فیلم «جزیرهی برگمان» قصد دارد کاراکترهایی را بهتصویر بکشد که تحت تأثیر سینمای برگمان هستند. اما تنها چیزی که فیلم نشان میدهد چند کاراکتر سرگردان و آمریکایی است که هیچ نشانی از تأثیرپذیری از سینمای برگمان ندارند؛ تونی که آثار اسلشر و دلهره میسازد و کریس که در دنیای ملودرامهای آبکی غرق شده است. این کاراکترها در صد فرسنگی تأثیرپذیری از برگمان هم نیستند چه برسد به اینکه قصد داشته باشند به محل سکونت او سر بزنند و از این مکان آرامش بگیرند. این فیلم حتی پردهی سومی هم ندارد و با همان تعلیقات و ابهاماتی که بیشتر تیپ روشنفکرانه دارند پایان مییابد. خانم لووه بهتر است به همان دنیای درامهای مستقل خود بازگردد و چنین تلفیقهایی را بر عهدهی فیلمسازان مؤلف بگذارد.