پوستر فیلم از صمیم قلب برای مادربزرگ

زمانی که کارگردان دوست دارد عنوان فیلم‌اش خاص باشد

از صمیم قلب برای مادربزرگ
Bebia, à mon seul désir
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

اصطلاح «از صمیم قلب» یکی از آن عبارات مشهور در تاریخ هنر است که در قرن پانزدهم روی سری شش‌لتی تپستری با نام «دوشیزه و اسب تک‌شاخ» نقش بسته است. در تفاسیری که پژوهشگران این حوزه روی این تپستری انجام داده‌اند، نوعی عشق نجیب از نوع قرون وسطایی وجود دارد. اما این اصطلاح قرار است چه رابطه‌ای را با اجزای این فیلم گرجستانی داشته باشد؟
این فیلم داستان دختر جوانی است که در صنعت مد مشغول به کار است. خبر می‌رسد که مادربزرگ‌اش مرده است و برای مراسم تدفین باید به خانه بازگردد. کارگردان از همان ابتدا فلش‌بک‌هایی را از زندگی این دختر در دوران کودکی به ما می‌دهد. تقریباً با هر سکانسی از زمان حال یک سکانس از دوران کودکی کاراکتر اصلی فیلم را شاهد هستیم. باز هم ساکت می‌نشینیم بلکه کارگردان فیلم و عنوان‌اش را دچار ارتباط معنایی کند. از تصاویری که کارگردان به ما می‌دهد متوجه می‌شویم که مادربزرگ کاراکتری بی‌رحم بوده که حتی برای لحظه‌ای دل‌سوزی و ترحمی به اعضای خانواده نداشته است. گویا کارگردان التماس می‌کند که با همین چند شات دیگر باورمان شود که ترسی نهانی از مادربزرگ در دختر وجود دارد و اصلاً هم نباید این ترس و ارتباط نماها به یکدیگر را وارد حوزه‌ی روانکاوی کنیم.
این فیلم نه یک اثر فمینیستی است و نه حتی یک رئالیسم شاعرانه در باب رابطه‌ی مملو از ترس، نفرت و عشق بین نوه و مادربزرگ. از هر سو بخواهیم به فیلم بنگریم باید گفت که این اثر عقیم است. این اثر نمی‌تواند خود را روی یک مسیر پیش ببرد. به‌طور مثال آن رسم قدیمی روستا را مرور می‌کنیم؛ چون پیرزن در بیمارستان فوت کرده و حال در خانه قرار است به خاک سپرده شود، در نتیجه بین مکانی که روح از بدن خارج شده و محل خاکسپاری فاصله است. پس این کوچک‌ترین نوه باید از بیمارستان تا خانه را با نخ به یکدیگر متصل کند.این سفر می‌توانست یک سفر کشف‌و‌شهودی برای این دختر شود اما بیشتر شبیه تیک‌و‌تاک‌های عاشقانه‌ی او و پسر همراه شد. شاید انتخاب پالت رنگ سیاه‌و‌سفید برای این فیلم یکی از بدترین انتخاب‌ها بوده است چون کارگردان فقط برای گرفتن چند شات کلوزآپ و مدیوم‌شات همه‌ی فیلم را فدا کرده است.
این اثر درون‌مایه‌ای بسیار قوی دارد که روایت ضعیف فیلم‌ساز فیلم‌اولی همین نقطه‌قوت را نیز هدر داد. کارگردان در طول پیاده‌روی دختر از بیمارستان تا خانه حتی نمی‌دانسته قرار است چه راش‌هایی بگیرد. این سفر پیاده که می‌توانست قله‌ی روایت باشد تبدیل به ضعیف‌ترین بخش آن شده است. کارگردان گویا از این همه پتانسیل بصری کمی دست‌پاچه شده است وگرنه می‌توانست آن ارتباط معنایی را در شبی که دختر قرار بود با پیکر مادربزرگ به صبح برساند، می‌یافت. اما این اتفاق نمی‌افتد و به‌ناگاه مادر تبدیل به سوژه‌ی کارگردان می‌شود. به‌همین سبب است که از ابتدا تا انتهای فیلم زبان کارگردان را نمی‌فهمیم و حتی خودش نیز تلاش نمی‌کند ما را در این راه یاری برساند. او حتی توان ساخت یک اثر استعاری را نداشته است و قادر نبوده تصاویر را تبدیل به واسطه‌هایی بین مخاطب و درون‌مایه‌ی اثر کند. باید آرزو کرد که بسیاری از فیلم‌سازان به این نتیجه برسند که حرکت دوربین و نمایی که کارگردان می‌بندد در تفسیر ذهنی مخاطب از آن صحنه تأثیر بسیاری دارد. همه‌چیز را نباید از دل تئوری به صحنه‌ی فیلم انتقال داد بلکه فیلم‌سازی یک کار شهودی است و فیلم‌سازان بزرگ با آثارشان این مهم را بسیار نشان داده‌اند.