معمولاً آثار زیادی هستند که در باب یک بیماری یا یک حادثه ساخته میشوند و هر کدام بهنوعی سعی دارند به وجهی از آن اتفاق یا رویداد بپردازند. گاه از دل این آثار یک اثر خوب و قابل تأمل بیرون میآید و گاه تکراری کسالتبار از درون قاب مقابل چشم مخاطب قرار میگیرد. یکی از پرتکرارترین این موضوعات در سینمای آمریکا، مسئلهی جنگ ویتنام است. مشروعیت این جنگ در نظر بسیاری از مردم آمریکا همچنان در هالهای از ابهام است. سربازانی که به جنگ فراخوانده می شدند و آرزوی این را داشتند که هنگام بازگشت مردم شهرشان خیابانها را گلباران کنند. اما چه شد که سربازان ناامید و خستهی از ویتنام برگشته را قاتلان بیرحم خواندند؟ جوانان خوشحالی که با نگاه به گذشته و جنگ جهانی دوم برای برقراری صلح و احیاناً پایان دادن به جنگ وارد ویتنام شده بودند، با عدهای مردم عادی مواجه شدند که تنها هدفشان حفاظت از تمامیت ارضیاشان بود. این سربازان هنگام بازگشت با پدیدهای با نام ترومای استرس بعد از سانحه یا همان زخمهای جنگ روبهرو میشدند. گویا هنوز لکههای خون پاشیدهشده روی صورتهایشان هیچگاه قرار نبود آنها را رها کند. آنها تبدیل به موجوداتی طردشده از خانواده و اجتماع شدند. انسانهای شاد و خندانی که روزی برای کمک به کشورشان عازم جنگ شده بودند، هنگام بازگشت هیچ نشانی از آن آدمهای سابق نداشتند. نهایت کار ایشان به خیابانگردی، انزوا، الکل و مواد مخدر میکشید، بهطوریکه آمار بیخانمانهای جنگ بیش از کشتهشدگان آن شد.
فیلم «زخمهای جنگ» قرار است با محوریت قرار دادن شخصیت مایکل، به همین آسیبهای روی فرد پس از جنگ بپردازد. مایکل بههمراه دو تن از دوستان کودکی خود به ویتنام میرود تا دوست صمیمیاش احساس تنهایی نکند. اما جنگ و محیط آن تفاوت دارند. هر دو دوستاش مقابل چشمان او غرق در خون میشوند و مایکل با چهرهای خونبار بازمیگردد. کارگردان این اثر سعی کرده با روایتی که توسط مایکل صورت میگیرد، در رساندن صحنهها به درونمایهی خود کمی تمپوی اثر را بالا ببرد. همین عجله باعث شده تا مخاطب نتواند با مایکل و دیگر شخصیتهای فیلم ارتباط برقرار کند. مخاطب نه میتواند میزان صمیمیت مایکل و دو رفیق صمیمیاش را درک کند، نه مادر مایکل و نه همسرش را. کاراکتر مایکل بدون شک میتوانست تبدیل به یکی از ماندگارترین کاراکترهای نئونوآرهای جنگی شود؛ کاراکتری شبیه تراویس راننده تاکسی یا شاید کاراکتری مستقل که در میان نورهای نئونی در حال جستوجوی مایکل گذشته باشد. این حسرت از آن جهت است که تصویر و موسیقی آنقدر خوب هستند که انتظار مخاطب را بالا ببرند. باید قبول کنیم بازیگری که در حال بازی کردن کاراکتر مایکل است، نمیتواند از عهدهی بار سنگینی که روح کاراکتر را در حال خوردن است برآید. خط باریک یک اثر ماندگار با اثری متوسط در همین قیاسها مشخص میشود؛ تراویس و فضای وهمآلود ذهنی او باقی میمانند و مایکل جز فراموش شدن در زیر غبار تصاویر آیندهای ندارد.