اولین فیلم از سری فیلمهای «پسران بد» در سال ۱۹۹۵ ساخته و اکران شد و با استقبال خوبی مواجه شد. آن زمان در فیلمهای کمی دو سیاهپوست، آن هم از نوع پلیس، نقش اول فیلمها بودند و بههمیندلیل استقبال خوب هم در آن زمان عجیب و قابل ستایش بود. قسمت دوم در سال ۲۰۰۳ روی پرده نشست و آن هم رضایت نسبی را ایجاد نمود. و حالا بعد از گذشت ۲۵ سال از اولین فیلم، این دو کارآگاه متعهد و زرنگ دوباره به آغوش طرفداران خود بازگشتند. اما آیا بعد از گذشت این سالها و پیرشدن این دو نقش اصلی، باز هم فیلم خوبی را شاهد خواهیم بود؟ جواب سوال ساده است: بلی.
«ویل اسمیت» در نقش مایک و «مارتین لورنس» در نقش مارکوس هنوز هم همان خندهها و جذابیتهای گذشته را دارند. اگرچه دیگر پر از شور و حرارت نیستند، اما نمیتوان منکر ماهیت نقشها و جذابیتهای رفتاری آنها شد. دو کارآگاه که حالا یکی از آنها نوهدار شده است و میخواهد خود را بازنشسته کند و دیگری که هنوز باور نکرده است سناش زیاد شده و شاید نتواند از پس کارها برآید. مایک برای اینکه مارکوس را از بازنشستگی منصرف کند از او میخواهد با هم مسابقهی دو بدهند و هر کدام که برنده شد باید به قول خود عمل کند؛ یکی میخواهد بازنشسته شود و دیگری میگوید نباید این کار را بکند. مسابقه شروع میشود و مایک مثل همیشه از مارکوس جلو میزند، اما به ناگاه موتورسواری سیاهپوش با کلاهکاسکت بر سر، با گلولههای تفنگ به استقبال مایک رفته و او را نقش بر زمین میکند.
ادامهی داستان شاید به نظر کلیشهای بیاید، اما این طور نیست. یعنی آنقدر کلیشهای نیست که بتوان ندیدهاش گرفت. داستان دارای پیچیدگیها و رازهاییست که دیدن ادامه فیلم را ارزشمند میکند. طبق همهی فیلمهای اینچنینی، فیلم پر است از صحنههای اکشن و جنگهای تنبهتن. اسمیت و لورنس هم طبق فیلمهای گذشتهشان این بار هم نقشهای خود را به خوبی بازی میکنند، اما آوردن چند جوان تازه نفس در فیلم در زمان مناسب توانست فیلم را از تکراری بودن نجات دهد. فیلم این بار شخصیتر از همیشه است و مایک را درگیر اتفاقات گذشتهی خود میکند و این بر جذابیت داستان میافزاید.
سکانسهای طنز فیلم به خوبی روایت داستان را پوشش میدهند. دوربین فیلمبرداری در زمانهای مناسب در مکانهای مناسب و جذاب جای گرفته است. فیلم،موسیقیِ معروف خود را به همراه دارد و مابقی موسیقیهای مورد استفادهاش هم برای چنین فیلمی جذاب هستند. داستان خوب و منسجم فیلم، جلوههای ویژهاش را قابل باور کرده است و همهی این موارد فیلمی جذاب را مقابل دید تماشاچی قرار میدهد. اما واقعیت این است که برای متفاوت بودن و داشتن جلوهی بیشتر برای این فیلم و بسیاری فیلمهای دیگر، کارگردان باید کاری خارقالعادهتر با دوربین و موسیقی و داستان خود انجام دهد. باید در هجوم این همه منابع انسانی و تکنولوژی از چیزی سخن بگوید که روایتگر حرفی جدیدتر و شاید واقعیتر باشد. پایان فیلم هم نوید ادامه داشتن فیلم را دارد و با ورود یک عضو جدید و جوان به گروه شاید بتوان باز هم منتظر نسخههای بهتری از این فیلم بود.