همهی آنها رنجی از گذشته را بر دوش میکشیدند
هر آنچه در گذشته تجربه کردهایم هر از گاهی خود را همچون آوار سنگینی روی ما خراب خواهد کرد. بستگی به سنگینی این آوار، تروماها خود را نمایان میکنند. اما آن شخصی که در زمان حال هستیم واکنشهای متفاوتی به این گذشته دارد. حال اگر این گذشته را خاطرهی یک تجاوز در نظر بگیریم و ترومای حاصل از آن را فرار از هر آن چیزی که در حال رخ دادن است فرض کنیم همهچیز در نهایت تبدیل به خودتخریبی ویرانگر میشود. قربانی تجاوز ممکن است هیچگاه از آن خاطره چیزی نگوید و این بار را سنگین و سنگینتر کند تا در نهایت در نقطهای همهچیز به اوج خود برسد. آقای «ریچارد گاد» اتوبیوگرافی خود را از رنج تجاوزی پنهان در زندگیاش تبدیل به مینیسریالی ۷ قسمتی کرده که در حدود ۳۰۰ دقیقه مخاطب را درگیر این رنج میکند. کارگردانی این روایت بر عهدهی دو فیلمساز زن است؛ خانمها «ورونیکا توفیلسکا» و «ژوزفین بورنبوش».
داستان بهیکباره مخاطب را به درون زندگی «دونی» میبرد که در یک میکده در لندن مشغول به کار است. او خود روای داستان است و تا آخرین قسمت نیز بار روایت بر دوش اوست. آقای گاد از همین طریق روایت را به دو بخش تقسیم کرده است؛ مخاطب یکبار در حال تماشای پسوپیشهای زمانی در زندگی دونی است که بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۷ در جریان است و یکبار نیز روی تصاویر روایت و تفسیر و حسرتهای خود واقعی او را در مقام راوی داستان میشنود. این کار باعث میشود داستان فیلم در همان محدودهای باقی بماند که ریچارد گاد انتظار دارد. او در بزنگاههایی مشخص هم از حسرتها و تصمیمهای اشتباه خود میگوید و هم از کنار گذاشتن بزدلیها و فرار و در نهایت مواجه شدن با رخدادها.
به داستان بازگردیم و شروعاش با ضربآهنگی بالا. ابتدا دونی را در مرکز پلیس شاهد هستیم که با نشان دادن یک پیامک روی گوشی همراه خود سعی دارد از آزار زنی بگوید که تعقیبکنندهی اوست. این افتتاحیه مخاطب را یقهگیری میکند و هر آنچه پس از آن میبینیم رخدادهای شش ماه قبلی است که ما را در قسمت چهارم به این نقطه باز خواهد گرداند. پس از این افتتاحیه به شروعی میرویم که دونی برای ما در نظر گرفته است؛ دونی در میکده مشغول به کار است که سر و کلهی «مارثا» پیدا میشود و مقابل بار مینشیند. از همان ابتدا مخاطب درگیر نگاه خیرهی دونی به مارثا میشود و از طریق راهنماییهای این کاراکتر تعریفی کلی از این رخداد را در ذهن مخاطب ایجاد میکند. مارثا از همان ابتدا با تناقضگوییهای بسیار دونی را به گفتههای خود جلب میکند و همین باعث سر زدنهای مکرر او به این میخانه میشود. در اینجا با زنی روبهرو هستیم که با سابقهای بلندمدت در تعقیبکردن افراد و مزاحمتهای بسیار پروندهی وکالتاش باطل شده، زندگیاش پس از چهار سال و نیم حبس رو به ویرانی دارد و به نوعی دونی تبدیل به دستآویز او برای رهایی شده است. تقابل دونی، فرار کردنهای او از دست مارثا، عقبنشینیهایاش در شرایطی که میتواند این زن چهل و دو ساله را برای همیشه از زندگیاش پاک کند و در نهایت جملات دو پهلوی او که باعث قوت گرفتن فانتزی ذهنی مارثا میشود مخاطب را عملاً درگیر تناقضی آشکار در زندگی و شخصیت این فرد میکند. شیوهی روایت به گونهای است که مخاطب ابتدا در برابر زمان حال دونی قرار میگیرد و از دل این زمان حال به شش ماه قبل و در نهایت رخدادهای پنج سال قبل میرود. در این بین کاراکترهایی چون «تری»، «کیلی» و «لیزی» نیز در داستان قرار میگیرند و دنیای پیرامون رونی شلوغوشلوغتر میشود؛ تری زنی ترنس است که از طریق یک اپلیکیشن دوستیابی با دونی آشنا شده است. کیلی دوستدختر سابق دونی است که بهسبب بیمیلی دونی به رابطهی جنسی و فرارش از آن، او را ترک کرده است. لیزی نیز مادر کیلی است که همچنان دونی را در خانهاش نگه داشته و یک اتاق را برای اقامت در اختیار او قرار داده است. دونی نیز خود آرزو دارد یک استندآپ کمدین معروف شود و اصلاً به همین قصد از ادینبورگ اسکاتلند به لندن نقل مکان کرده است.
آنچه در این روایت میبینیم صرفاً فیلمی با پس و پیشهای زمانی نیست، بلکه روایتی از همهی تروماهاست؛ از دونی تا تری و مارثا و بهنوعی این تروماها تبدیل به حلقهی وصل این کاراکترها به یکدیگر میشوند. دونی دچار گذشتهای است که در آن برای پیمودن مراحل ترقی، به گفتهی خود عزت نفساش را فدای تجاوز و آزار جنسی پنهان یک نویسندهی مرد کرده است و حال آن درد همچون باری گران روی دوش او آوار شده است. دونی در حال فرار از خود است و در این فرار ناگهان با مارثا روبهرو میشود؛ مارثایی که مأمن دوران کودکی خود را که یک عروسک بچهگوزن بوده در دونی دیده و گویی همان دوران برای او تداعی شده است. از سوی دیگر با کاراکتر تری مواجه هستیم که تراپیست است، اما در دورهای از زندگی خود به سر میبرد که توان شریک شدن در درد فردی چون دونی را ندارد. او با بخشی از زندگی دونی مواجه است که خود دونی میخواهد تعریف کند.
در این سریال با شکل گرفتن و ترمیم و زخمهای بازی که قرار است در نهایت بسته شوند مواجه هستیم. آقای گاد در این مرور خاطراتی را از سختی مواجهه با بار سنگین گذشتهای که هویت جنسی، شخصی و در نهایت اخلاقی یک فرد را میگیرد روایت میکند. در این سریال با دردهایی مواجه هستیم که یک قربانی تجاوز در سالهای بعد از سر میگذراند و شاید بهترین مسیر برای آن بازگو کردن این درد است و نه پنهان کردن آن. هدف سریال و این بازگویی خاطرات نیز شاید چیزی جز این نبوده که شاید حداقل یک نفر از قربانیان تجاوز با تماشای آن تلفن به دست بگیرد و از این رنج با دیگران بگوید تا بلکه این بار را یک بار برای همیشه روی زمین بگذارد.
این اثر ضربآهنگ و تأثیرگذاری خود را مدیون اتاق تدوین و برشهایی است که نبض داستان را در دست گرفتهاند. با مشاهدهی آن گویی با روایتی مواجه هستیم که ایجازگوییاش نقطهقوت محسوب میشود و بهنوعی مخاطب را درگیر پس و پیشهای بیمورد نمیکند. از سویی دیگر همین برشها زمانی که پلانها را به آرامی در برابر ما قرار میدهند سکونی زجرآور را به مخاطب انتقال میدهند. در حین همین سکونهاست که مخاطب بار دیگر آمادهی برشهای متوالی و بالا رفتن ضربآهنگ میشود تا از آن عذاب خود را بیرون بکشد. شاید برخی از مخاطبان بدبین در باب این روایت و همکاری آقای گاد با نتفلیکس چنین برداشت کنند که باز هم داستانی دیگر در باب مورد علاقههای این پلتفرم را شاهد خواهیم بود. اما این روایت آنقدری ساختارمند است و آن قدر اصالت ذهنی خالقاش را نمایش میدهد که هر مخاطبی با هر گرایش فکری خود را وادار به تماشای آن کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.