پوستر فیلم بابا-یاگا: وحشتِ جنگل تاریک

فراموشی‌های کشنده

بابا-یاگا: وحشتِ جنگل تاریک
Baba Yaga: Terror of the Dark Forest
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۱.۵
نویسنده سارا

فیلم با این روایت آغاز می‌شود: «بابا-یاگا» جادوگر افسانه‌ای‌ست که در جنگل زندگی می‌کند. او از روح بچه‌ها تغذیه می‌کند و سپس کاری می‌کند که خانواده‌ها آنها را فراموش کرده و هرگز به‌یاد نداشته باشند فرزندی در کار بوده است.
«ایگور» پسر نوجوانی‌ست که با مادرِ ناتنی و پدر و خواهر کوچک‌اش «واریا» زندگی می‌کند. ایگور شب‌ها کابوس می‌بیند که کسی او را صدا می‌زند. اما همه چیز از زمانی که پدر، یک پرستار بچه را برای مراقبت از واریا استخدام می‌کند بدتر می‌شود. کابوس‌ها بیشتر شده و حالا انگار واقعی شده‌اند. ایگور تصاویری عجیب می‌بیند…
تصاویر و میزانسن از همان ابتدا بیننده را به خود جذب می‌کنند. خانه‌ای که خانواده ایگور در آن زندگی می‌کند دارای رنگ‌های سفید و خاکستری‌ست؛ دیوارها خاکستری، درها سفید و اتاق کودکان و بیشتر وسایل آن سفید هستند. رنگ‌هایی غیر شاد و مرده. حتی گلدان گل روی میز اتاق نیز خالی از گلی رنگی، تنها پوشیده از شاخه‌هایی با رنگ سبز کم‌رنگ است و عملاً بیننده سردی فضا را با همین میزانسن متوجه خواهد شد. محیط بیرون هم از روحی مرده سخن می‌گوید؛ ساختمان‌هایی بلند و با فاصله‌ی زیاد از هم و در یک طرح و یک شکل. آنها در ردیف‌هایی تعیین شده قرار گرفته‌اند به‌طوری‌که این خیابان با خیایان کناری آن فرقی نمی‌کند. لانگ‌شات‌های گرفته شده از بالا و از محیط پیرامونی کاملاً نشان‌دهنده‌ی این یکسان بودن فضاست. جایی که به‌راحتی می‌شود گم یا حتی فراموش شد. و رنگ قرمز. کامواهای قرمز رنگی که نشانه‌ی وجود جادوگر هستند تصاویری زیبا و خلاق را خلق کرده‌اند. طریقه‌ی اتصال این کامواها در محیط و پخش‌شدن‌شان در فضا و آمیختگی این رنگ قرمز با سفیدی اتاق‌ها باعث ایجاد شات‌هایی زیبا شده که فراموش کردن این شات‌ها را غیرممکن کرده است و بیننده را به تحسین وامی‌دارد. حتی این رنگ قرمز در جنگل نیز زیباست. جنگلی که رنگ سبز آن به تیرگی زده است و همین امر وجود رنگ قرمز را در آن دیدنی می‌کند. موسیقی نیز به خوبی با این محیط و نورهای استفاده شده در آن ارتباط گرفته است. استفاده از میزانسنِ بی‌روح و سرد، موسیقی‌ای تنش‌آور و رخدادِ اتفاقات مرموز باعث ایجاد سکانس‌هایی به‌غایت ترسناک شده که به‌خوبی می‌تواند بیننده را تحت تأثیر قرار دهد.
اما چیزی که در این فیلم بیشترین ضربه را به آن زده است داستان و شخصیت‌های پرداخت‌نشده‌ی آن است. بیننده نمی‌تواند با شخصیت‌ها همراه شود، چرا که دلیلی برای همراهی نیست. ارتباط مادر و واریا در فیلم عمیق نشان داده نمی‌شود. و چون این ارتباط به‌خوبی ساخته نشده است، بعد از گم شدن او نیز نبودش احساس نمی‌شود. درست است که با گم شدن بچه‌ها قرار نیست کسی آنها را به‌یاد بیاورد، اما زمانی‌که هستند باید به‌گونه‌ای این بودن‌شان نشان داده شود تا در زمان نبودن‌شان تفاوت داشته باشد. حتی ارتباط دختر آن مرد جنگلی با پدرش نیز به‌خوبی نشان داده نمی‌شود یا حتی دلیل نوع رفتار مادر «دانیا» با او نیز به‌درستی بیان نمی‌شود. شاید اگر به وجود معلمِ موسیقی در خانه‌ی دانیا و پرستار‌ِ بچه در خانه‌ی ایگور بیشتر پرداخته می‌شد، اتفاقات بعدی برای بیننده قابل درک‌تر بود. پایان فیلم نیز در حد خوبی بود. آنچنان پیچیدگی‌ای در پایان و حتی در مسیر رسیدن به پایان نمی‌توان دید. و در نهایت می‌توان گفت ما با فیلمی روبه‌رو هستیم که بیننده‌ی خواهان فیلم دلهره‌آور را راضی خواهد کرد، اما هیجان زیادی را هم به او منتقل نخواهد کرد. و با پایان فیلم، هیجان نیز تمام می‌شود.