چه نیازی به المانهای دلهره بود؟
واژهی Rapture در میان باورمندان آخرالزمانی مسیحیت به موقعیتی اطلاق میشود که در نقطهای پایان دنیا مردگان معتقد به مسیحیت دچار معاد جسمانی میشوند و همراه با زندگان به آسمانها و نزد مسیح خواهند رفت. روایت آقای «ایوان لوییس کاتز» سعی دارد مخاطب را از طریق جملات توضیحیاش در میان سکانسهای مختلف درگیر این فضا کند. این فیلمساز از سال ۲۰۱۳ و با اثر «هیجانهای مبتذل» مخاطب را در برابر یک کمدی سیاه قابل اعتنا قرار داد. پس از این اثر آقای کاتز در آنتولوژی «الفبای مرگ» هم اپیزودی را روایت کرد و در نهایت با فیلم «جنایتهای خرد» نشان داد که ژانر را میشناسد. حال او سعی دارد با تلفیق دنیای اکشن و دلهره مخاطب را در برابر نفسهای انتقام یک زن قرار دهد.
این فیلم هیج دیالوگی ندارد. همهی آن چیزی که میبینیم مردمانی مربوط به فرقهای میان جنگل هستند که تارهای صوتی خود را سوزاندهاند تا مرتکب گناه سخن گفتن نشوند. روایت هم با توضیحاتی در باب رستاخیز مورد انتظار این فرقه آغاز میشود و در ادامه با زنی جوان و دوستپسرش مواجه میشویم که گویی قرار است از این فرقه فرار کنند. اما آنها اسیر میشوند و زن را روی یک صندلی چوبی میبندند و با خراشی خون از او جاری میکنند. موجوداتی سوخته از میان جنگل بهسوی او حملهور میشوند. اما در اینجا پلاتآرمور مضحک کارگردان روشن میشود و این زن همان کاراکتر سوگلیای خواهد شد که از هر مهلکهای جان سال به در خواهد برد.
منطق روایی آقای کاتز در این اثر با آن مسیر روایی پیش روی کاراکتر اصلی همخوانی ندارد. هر آن چیزی که در این اثر شاهد هستیم گویی صحنهچینیهای کودکانه برای ایجاد موقعیتهای اکشن و فرار از مخمصههای کاراکتر اصلی است. داستان آقای کاتز پیشداستان مستحکمی ندارد که بتوان از طریق آن فضای فیلم را پذیرفت. این کارگردان گویی احساس کرده با همان نوشتههای قرمز ابتدای فیلم مخاطب مجاب به پذیرش آخرالزمان خواهد شد. اینکه آن زامبیهای سیاهپوش را مردگان باورمند خطاب کنیم و زندگان صامت را منتظران رستاخیز نکتهای است که کارگردان سعی دارد به درون ذهن مخاطب تزریق کند. اما این اتفاق رخ نمیدهد و صرفاً با کاراکتری مواجه هستیم که پس از درگیری ابتدایی دچار پلاتآرمور کارگردان میشود و تا کشتن آخرین نفر پیش میرود. پس از پایان فیلم باید پرسید که چه نیازی به این همه زحمت برای قرار دادن روایت درون یک موقعیت آخرالزمانی بوده است. آقای کاتز همین اکشن را میتوانست بدون حضور زامبیهای سوختهاش پیش ببرد.
دنیایی که این کارگردان در روایت جدید خود مقابل چشم مخاطب قرار میدهد حتی برای آسانگیرترین مخاطب نیز بیمنطق است. تلاش آقای کاتز برای تلفیق اکشن و دلهره در این اثر تبدیل به فیلمی شده که قدرت دافعهی آن بسیار بالاتر از جذب مخاطب علاقهمند به هر دو ژانر است. در هر حال نباید تلاش کارگردان را در ارائهی فضایی که دیالوگی در آن شکل نمیگیرد و مخاطب دائم در حال تماشای اکتهاست از نظر دور داشت. اما همین اکتهای منطقی است که داستان آقای کاتز را تحت تأثیر قرار دادهاند. بهطور مثال او بهراحتی میتوانست از ظاهر دجالگونهی نوزاد بهدنیا آمده و مادری که شیوهی مریم داشت همچون هستهای مرکزی در اثر خود استفاده کند. اما این اتفاق رخ نمیدهد و مخاطب صرفاً درگیر یک اکشن انتقامی در آش شلهقلمکاری میشود که المانهای دلهرههای ماورایی و مذهبی را تا جایی که میتوانسته به مواد اولیه اضافه کرده است. در هر حال باید پذیرفت که این کارگردان همچنان نوپاست و باید منتظر آثار بعدی او باشیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.