در سکانس ابتدایی فیلم «برنت» بههمراه همسر و دو دخترش در حال رفتن به محلی جدید هستند. برنت یک شغل جدید در یک جای جدید کسب کرده است که حقوق بالایی دارد. اما در همین حین آنها تصادف کرده و همسر و دو دخترش کشته میشوند. در سکانس بعدی «رام» و «ایمی» با هم آشنا میشوند. آنها در حال امتحان دادن هستند و بهطور تصادفی به هم برخورد میکنند و همین برخورد باعث آشنایی آن دو میشود. در ادامه رام و ایمی را میبینم که در یک پروژهی بسیار مهم در حال کارکردن هستند. آنها میخواهند ماشینی اختراع کنند که بتواند به سرعت اجسام را از جایی به جای دیگری انتقال دهد. اما در عوض یک ماشین زمان اختراع میکنند.
اختراع ماشین زمان از سالهای بسیار دور آرزوی انسان بوده است و این آرزو و هیجان در فیلمهای بسیاری به حقیقت تبدیل شده است. «بازگشت به آینده» فیلمی که در سال ۱۹۸۵ ساخته شد یکی از آن فیلمهای هیجانانگیز است که داستان خوباش باعث شده بسیاری از مخاطبان این ژانر این فیلم را جزو فیلمهای برتر خود بدانند. پسرکی کوچک به گذشته بازمیگردد و اتفاقی باعث برهمخوردن رابطهی پدر و مادرش میشود. حال او باید این رابطه را دوباره درست کند چرا که اگر این رابطه اصلاح نشود شاید او هم دیگر وجود نداشته باشد. اما آیا فیلم پیشرویِ ما را میتوان جزو آن دسته از فیلمهایی دانست که از آنها نامی برجای خواهد ماند؟
پاسخ واضح است؛ نه. این فیلم چنان داستان احمقانهای دارد که حتی بینندگانی که مذهبی نباشند را هم دچار خستگی و یا حتی حالت تهوع میکند. داستانی که نه منطقی در خود دارد و نه برای تخیل خود دلیل قانعکنندهای میآورد. یکسری انسانِ مسلمان افراطگرا در ابتدا میخواهند با ساخت ماشینی که اجسام را انتقال میدهد بهراحتی بمبها و سلاحهایی را به آمریکا وارد کنند. اما با ساخته شدن ماشینِ زمان میخواهند به زمان پیامبریِ عیسی مسیح رفته تا او را بکشند و مانع از ایجاد دین مسیحیت شوند. داستانی که شاید بیش از آنکه حتی بینندهی متعصب را ناراحت کند، او را میخنداند. درهرصورت حتی بیننده اگر این ایدهی کشتن مسیح را باور کند، باز روایت اثر پر از اشکال است. آنها چگونه میدانند دقیقاً به کدام زمان باید سفر کنند تا مسیح را ببینند؟ حال تصور کنیم رفتند و مسیح را هم کشتند، چرا زمان بازگشتشان همه چیز به مانند اول بود؟ از سویی دیگر این همه رفتنها و آمدنهای اشخاص با ماشین زمان چگونه میتوانست رخ دهد درصورتی که هر بار آنها اتفاقی جدید را در گذشته ایجاد میکردند؟ اما هنگام بازگشت دوباره همه چیز سرجای خودش بود. درصورتی که خود رام گفته بود هر تغییری در گذشته میتواند باعث تغییرات در آینده شود. خب حتی اگر این قسمت را هم بپذیریم که این رفتنها و آمدنها تا مدتی میتواند تغییری در آینده ایجاد نکند هم سوال این است چرا مثلاً برنت در همان ابتدا به زمان گذشته برنگشت تا خانوادهاش را نجات دهد؟ و اول به سراغ کشتنِ مسیح رفت؟ داستان رفتوآمدهای مداوم رام و ایمی و دوستاناش به گذشته و به زمان مسیح هم آنچنان آشفته و نابسامان است که بیننده احتمالاً در درکِ اتفاقات دچار شک و ابهام میشود. در نهایت هم فیلم چنان بیننده را با اتفاقات احمقانه و تکراری خود خسته میکند که بیننده از اینکه زمانی را برای دیدن این فیلم گذاشته است، افسوس خواهد خورد.