حتی قلنج بازیگران هم نشکست
چند ماه قبل بود که فیلم «نقشهی خانوادگی» از آقای «سیمون سیلان جونز» را مرور کردیم. در آن اثر با روایتی مریض روبهرو بودیم که از همهی حربههای کمدیهای میانهی هالیوود استفاده کرده بود بلکه مخاطب را به خنده وا دارد، اما آقای جونز در اولین گام خود در هالیوود میانه چیزی جز اثری وا رفته را به یادگار نگذاشت. حال در دومین همکاری جونز و مارک والبرگ قرار است وارد یکی از آن روایتهایی شویم که بهنوعی فیلم تجاری یک بنیاد غیرانتفاعی محسوب میشود. اینبار نوبت به یکی از بنیادهای حمایت از حیوانات بیپناه و رهاشده رسیده است. آقای جونز بهسراغ کاراکتری حقیقی با نام «مایکل لیندنورد» رفته است که سالها در مسابقات ماجراجویی شرکت کرده است. او ابتدا با چند شات به سال ۲۰۱۵ میرود و مایکل را همچون شکستخوردهای که دیگر توان ادامه ندارد تصویر میکند. پس از این شکست به سال ۲۰۱۸ میرویم و مایکل در کنار همسر و دختر کوچکاش مشغول روزمرگی است. آقای جونز حتی اجازه نمیدهد مایکل قلنجاش شکسته شود و او را وارد کارزار جدید میکند.
آقای جونز در اثر جدید خود صرفاً روایتی بیرمق را همچون انواع و اقسام رپورتاژآگهیهای حمایتی تصویر کرده است. آن چیزی که این اثر ندارد جان سینمایی است. آقای جونز در کل روایت حتی بهاندازهی یک نما هم قصد ندارد کاراکترهای درگیر در این ماجرا را عمق ببخشد و صرفاً از سکانسهای هیجانی با همان روند سینوسی معمول بهره میبرد. این فیلم شاید فقط مدیون سگی باشد که در کنار این گروه بهجای آرتور نقشآفرینی کرده است. در کمال تعجب باید گفت که آقای جونز فقط در قسمتهایی که این سگ را در قاب خود دارد ما را با یک اثر سینمایی مواجه میکند. مارک والبرگ هم بازیگر بدی نیست، اما گویی در چند داستان اخیری که نقشآفرینی کرده گویی حتی زحمتی به خرج نمیدهد و صرفاً با ادای دیالوگهای نوشتهشده در فیلمنامه سکانسها را از سر میگذراند. گویی آقای جونز هم بازیگردان خوبی نیست.
از سوی دیگر نباید همهی تقصیرها را متوجه کارگردان و تنبلی بازیگران کرد. این نوع روایتها، همانند فیلم «نایاد»، پتانسیل بسیار پایینی برای تبدیل شدن به یک روایت ماندگار سینمایی دارند. تفاوت این آثار با درامهایی که در باب برخی شخصیتهای معمولی ارائه میشوند در این است که کارگردانها در محدودهی بسیار کمی از روایتهای سینمایی جای بازی دارند. بهطور مثال آقای جونز قرار است افتادن مهر آرتور، سگ ولگرد، را به دل مایکل تصویر کند، اما مایکل تا قبل از مواجهه با آرتور و ترند شدن وضعیتاش در جامعهی آمریکایی چه کار خاصی انجام داده است؟ بخشی از ناتوانی کارگردان در شخصیتپردازی مایکل و خانواده را در این بیچیزی زندگی شخصیت حقیقی باید جستوجو کرد. شاید ناتوانی آقای جونز در پرداخت سینمایی یک روایت هم دستبهدست مورد قبل داده و باعث شکل گرفتن این تصویر شده است. اما حداقل از قاببندیهای سگ موجود در فیلم باید گفت که آقای جونز کارگردان با استعدادی است. باید دید این کارگردان بریتانیایی در ادامهی مسیر بهچشم آمدن توسط استودیوهای بزرگ هالیوودی چه خواهد کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.