دلیل ساخت؟
«لیگ افسانهها» بازی آنلاین محبوبی است که از سال ۲۰۰۹ جای خود را میان ردهی سنی نوجوان و جوان باز کرد. این بازی فضایی ایزومتریک شبیه بازیهای محبوبی چون دوتا و بازیهای مشابه آن دارد. بازیکنان با انتخاب کاراکترهای مختلفی سعی در از بین بردن دشمنان دارند تا از این طریق مرحلهبهمرحله تواناییهای خود را افزایش دهند. از سال ۲۰۱۴ و با تغییر خط روایی بازی اضافاتی همچون بازیهای اسپینآف و کمیکبوک نیز به این دنیا اضافه شد. در سال ۲۰۱۹ اما کاراکترهای جدیدتر نیز وارد داستان شدند که همین تغییرات اخیر فکر ساخت سریالی انیمیشنی را در ذهن سازندگان انداخت؛ دو فصل ۹ قسمتی با تمرکز روی کاراکترهای وی، جینکس یا همان پاودر و در نهایت کیتلین.
در فصل اول سریال شاهد این هستیم که همان فضای استیمپانکی در برابر مخاطب قرار میگیرد. در دنیای استیمپانک عملاً وارد جهانی میشویم که با نمایی از عصر ویکتوریایی و برخی از اختراعات پس از انقلاب صنعتی گویی بشر مسیر دیگری را برای رشد انتخاب کرده است و همین آرمانشهرها و پادآرمانشهرهایی کاملاً فانتزی را تصویر میکند. در این سریال نیز چنین دنیایی را شاهد هستیم؛ دنیایی که «پیلتوور» آرمانشهر آن است و «زان» پادآرمانشهرش. روایت نیز از جایی آغاز میشود که وی، پاودر، کلگر و مایلو برای دزدی از لینز به پیلتوور رفتهاند و بر حسب اتفاق آزمایشگاه جیس جوان را سرقت میکنند. در همین سرقت کاراکترهای اصلی روایت کمکم شخصیتپردازی میشوند تا داستان وارد فضای وسیع خود شود. اما این اتفاق رخ نمیدهد.
آنچه در فصل اول سریال شاهد هستیم گویی گیمپلی یا بخش سینماتیک بازی است و هیچ داستانی برای مخاطب روایت نمیشود. سازندگان سریال گویی از همان ابتدا پلات خود را برای علاقمندان دهسالهی این بازی طراحی کردهاند تا کاراکترهایی که مدتها با آنها بازی میکردهاند و فضای پیرامون آنها را از شیوهی ایزومتریک خارج کنند و در نهایت به آنها اجازه دهند طی ۹ قسمت و بدون استفاده از جویاستیک یا همان دستهی بازی تقابلهای مختلف کاراکترها و نحوهی بهدست آوردن لوازم و قدرتهایاشان را مشاهده کنند. بله، این سریال برای علاقمندان بازی لیگ افسانهها چیزی ورای یک شاهکار است و عملاً آنها را درگیر میکند. اما برای مخاطب سینما چه؟ آیا در دنیای انیمیشنها میتوان برای این اثر جایگاهی متصور شد؟ بهلحاظ داستانی خیر. این اثر در فصل اول خود نه خطوط روایی محکمی دارد و نه حتی شخصیتپردازی قابل اعتنایی در آن شکل میگیرد. همهچیز در شخصیتها و درگیریهایاشان بر اساس پیشینهای است که طی ۱۰ سال در این بازی آنلاین طراحی شده بود. به همین سبب است که گذر یکبارهی زمان از کودکی به نوجوانی پاودر و تغییر اساس این دنیا در ابتدای قسمت چهارم نهتنها قابل باور نیست، بلکه حتی مضحک نیز به نظر میرسد.
اما در باب پالت رنگی، طراحی صحنههای اکشن و در نهایت فرم بصری اثر نیز باید گفت با آن پیشینهی گیمپلی یک دههای اتفاق خارقالعادهای در این طراحیها صورت نگرفته است. سازندگان عملاً وارد دنیایی شدهاند که سالهاست موجود است و تنها کار آنها خلق فضایی داستانی بوده که از عهدهی آن نیز برنیامدهاند. از قسمت پنجم به بعد حتی در معرض سکانسهایی قرار میگیریم که گویی یک یوتوبر در حال بازی کردن است و ما نیز این گیمپلی را مشاهده میکنیم؛ اما نه از زاویهی ایزومتریک، بلکه در نماهایی سینماییتر. اگر هدف از ساخت این سریال دو قسمتی همین بوده که باید گفت دموهای بازی طی این ۱۴ سال قدرتمندتر و گیراتر از این بهنظر میرسند. فصل اول این سریال برای مخاطب سینمایی که هیچ علاقهای به این نوع بازیهای آنلاین ندارد حرفی برای گفتن ندارد؛ نه قرار است آرمانشهر و پادآرمانشهری مشاهده کند، نه قرار است عاشقانههایی برای او خلق شوند و در نهایت نه قرار است داستانی منسجم مقابل او قرار بگیرد. این سریال در فصل اول خود گویی ادای دینی برای علاقمندان بازی معروفی است که سالهاست با این دنیا در حال حشر و نشر هستند. البته در پایان نیز باید گفت موسیقی گروه ایمجین دراگون در برخی از سکانسها و تیتراژ اثر حال و هوایی دیگر به مخاطب ارائه میدهد تا زمانی که وارد بیروایتی شود و همین چند دقیقه را نیز به باد فراموشی بسپارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.