دلهرهای تمیز و قابل احترام
زمانی که ردلی اسکات در سال ۱۹۷۹ فیلم «بیگانه» را روی پرده برد اتفاق مهمی را در ژانر دلهرهی آن دوران رقم زد. این نوع طراحیهای منحصربهفرد در یک اثر کمکم با پیشرفت سختافزارهای جلوههای ویژه رنگوبوی دیگری به این بخش از ژانر دلهره داد و حتی یکی از نکاتی بود که باعث شد فیلمی مانند بیگانه تا قرن بیستویکم نیز دارای دنبالههایی شود. در فیلم «مکانی ساکت» که یکی از جدیدترین نمونههای استفاده از طراحی بیگانگان در یک اثر سینمایی است نیز بهوضوح کار زیبای آقای کرازینسکی را شاهد هستیم. حال نوبت به آقای «بنجامین بروئر» رسیده تا شانس خود را در میان این سبک از دلهرهها امتحان کند.
روایت در آیندهای دور یا نزدیک میگذرد. شروع فیلم با دوربین روی دستی است که مردی را در حال دویدن دنبال میکند. این دنبال کردن تا جایی ادامه دارد که مخاطب بهسبب تکانهای دوربین که حاصل دویدن اپراتور پشت سر کاراکتر اصلی است دچار کمی سرسام میشود. این همان چیزیست که کارگردان میخواهد و قصد دارد این دویدن را تبدیل به موتیف اصلی روایت خود کند. مرد از کنار شهری که در حال فروپاشیست میگذرد. شاید بیش از اینکه بهفکر یک کودتا یا جنگ داخلی باشیم، بهسرعت و در ذهنامان دنیای در حال فروپاشی را تصور میکنیم. این مرد که «پل» نام دارد با نگاهی به آفتاب در حال غروب خود را به یک سرپناه میرساند و حال او و دو نوزادش را درون یک قاب مشاهده میکنیم؛ توماس و جوزف.
پس از افتتاحیه به ۱۵ سال بعد سر میزنیم؛ دورانی که پل در یک کلبهی کنار جنگل بههمراه جوزف و توماس در حال گذران زندگی است. در اینجا نیز همان موتیف دویدن تبدیل به پرسش معروفی میشود که مخاطب در ذهن خود میپرسد؛ چه اتفاقی افتاده؟ کارگردان در پردهی اول سعی دارد از همین طریق پاسخ دادن به این پرسش مرکزی فیلم را به تعویق بیندازد. زیبایی کار آقای بوئر در آنجاست که از زاویهدید نوجوانهایی به این موضوع میپردازد که خودشان در دوران فروپاشی زمین بهدنیا آمدهاند و دنیای پیرامون را همینقدر آشفته زیست کردهاند. او هیچگاه از زاویهدید پل، نیکلاس کیج، یا هر بزرگسال دیگری به چرایی این ماجرا نمیپردازد. آقای بوئر در شخصیتپردازی این دو برادر به سراغ همان کلیشهی معروف برادر باهوش و برادر سربههوا رفته است. باید گفت که این پرداخت در بازیگردانی منطبق با فضای داستانی است. آقای بوئر ماجراجویی را از اثر خود حذف کرده و سعی دارد همهچیز را بین مزرعهی رز و کلبهی پل در رفتوآمد نشان دهد و همین مسئله باعث پویایی و تمیزی روایت او شده است.
اما موجودات بیگانهای که کارگردان در پردهی اول از طریق دیالوگ بین توماس و شارلوت سعی کرد آن را مبهمتر کند؛ شاید همین طراحی منحصربهفرد است که باعث میشود فیلم آقای بروئر در ژانر دلهره دچار ظرافت شود. موجوداتی که یا باید بپذیریم طبق تعریف شارلوت از طریق نیش یک حشره و دگردیسی در انسان بهوجود آمدهاند یا طبق تعریف توماس از طریق بحران محیطزیستی در زمین ظاهر شدهاند. این موجودات همانطور که انتظار داریم برگ برندهی آقای برئر در این اثر هستند؛ ترکیبی از گرگینهها، انسان و حشرات. در نیمهی دوم پردهی دوم عملاً با تقابل کاراکترها با این موجودات روبهرو هستیم. در این میان پای تعلیقها و سکونها و در نتیجه جامپاسکرها به روایت باز میشود. در این اثر شاید چهار یا پنج مورد جامپاسکر وجود داشته باشد و در همهی آنها قصد کارگردان شوکه کردن مخاطب نیست. مخاطب دقیقاً میداند زمانی که کاراکترهای داستان بهسمت یک پنجره یا در ورودی تغییر مسیر میدهند و سکوت و تاریکی همهجا را فرا گرفته باید منتظر ظاهر شدن ناگهانی یکی از این موجودات باشد. اما با علم به تمام این موارد باز هم جامپاسکرهای آقای بروئر مخاطب را دچار هیجان میکنند و باعث میشوند جریان روایت برای او جذابتر شود. مگر مخاطب ژانر دلهره از یک اثر در سینمای تجاری چه انتظاری دارد؟
شاید اگر آقای بروئر در پردهی سوم دچار آن خلاصهگوییها برای بستن اثر خود در ۹۰ دقیقه نمیشد، اکنون با یکی از دلهرههای کامل در سال جدید روبهرو بودیم. با وجود این نقص آزاردهندهی روایی باز هم اثر آقای بنجامین بروئر برای مخاطب سینما قابل احترام است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.