«بلیک» بههمراه مادرش پا به عمارت و قلعهی بزرگ دوران کودکی مادر میگذارد. پدربزرگ بهشدت بیمار و مرگاش نزدیک است. «ماریان کلارک» بهعنوان مسئول آژانس پرستاریِ پدرِ «مارگارت»، آنها را دعوت کرده است. چون پرستار خانه از نگهداری بیمار رو به موت خسته شده بوده و آنجا را ترک کرده است. با ورود این دو نفر به عمارت، ماریان خانه را ترک میکند. و بلیک و مادر در خانه تنها میشوند. اما آیا واقعاً آنها تنها هستند؟ بلیک تصاویر عجیبی میبیند و صداهای عجیبی میشنود. چه اتفاقی قرار است در این عمارت بیدروپیکر رخ دهد؟
لانگشات ابتدایی فیلم و نشان دادن یک جاده در میان درختهایی عریان و بیبرگ که با فاصلهی زیاد از هم قرار گرفتهاند، به همراه موسیقیای پرتنش، از همان ابتدا بیننده را درگیر خود میکند. این موسیقی تا انتها همراه فیلم است. سپس بلیک پدربزرگ روبهموت خود را پشت پنجرهی اتاقاش، ایستاده و سالم میبیند. این سکانس نشانهایست برای بیننده که خبر از روحِ بیدار و زندهی پدربزرگی که قرار است بیمار و ناتوان باشد میدهد. اما چه کسی میتواند باور کند که او زندهتر از همیشه است؟
فیلم را میتوان به دونیمه تقسیم کرد. نیمهی اول برای نشان دادن خانه، بلیک و مادر است و حتی نشان دادن شرایطِ پدربزرگ و چیزی که در خانه است، اما دیده نمیشود. در این نیمه بیشتر بار تعلیق داستانی بر عهدهی موسیقیست. موسیقیای که آهسته و آرام با بیننده همراه است، اما تشنج را نیز به بیننده انتقال میدهد. باز وبسته شدن ناگهانی درها، شنیده شدن صدای دونفر از اتاق پدربزرگ، گم شدن ویولون بلیک، یافتن نوارهای صوتی که در آنها پدربزرگ دربارهی یک موجود عجیب حرف میزند و حتی دیدن اشخاصی در بیرون عمارت، همه و همه در ترسناک کردن نیمهی اول به فیلم کمک کرده است و بینندهی عاشق فیلمهای اسپوکی – فیلمهایی با وجود ارواح – را خواهد ترساند. فضای عمارت موجود و اتفاقاتی که در نیمهی اول رخ میدهد ما را کمی به یاد فیلم «دیگران» میاندازد. مخصوصاً اتمسفر موجود در فضا و سردی پیرامونی و تاریکی محیط و مرموز بودن عمارت.
نیمهی دوم اما ترسها عینیت پیدا میکنند. صندلی دربرابر چشمان بیلک تکان میخورد. مادر بلیک نیز در حال دیدن اتفاقات عجیب است. پدربزرگ هم حتی در عمارت راه میرود و هر چه داستان به انتهای خود میرسد، داستان ترسناکتر و عجیبتر هم میشود. میزانسن درست فیلم نیز این ترس را مانند موسیقیِ فیلم افزونتر میکند. عمارتی بزرگ، راهروهای طولانی و دراز، اتاقهایی تاریک و مه گرفته، وسایلی پر از گردوخاک و تار عنکبوتبسته، و در واقع همه چیز، این ترس را با خود به همراه دارد.
فیلم «تسخیرشدگی انگلیسی» داستان ساده و اما قابل قبولی دارد. و همین سادگی آن فیلم را قابل درک میکند. تصاویر و اتفاقات فیلم سرنخهایی را به بیننده برای یافتن اصل موضوع میدهد. داستان ایراداتی نیز دارد. یکی از ایرادات داستانی شرح ندادن وجود آن قطارِ کوچکِ اسباببازی، یا دلیل شکستهشدن ویولون بلیک است. حتی دلیل وجود شخصیتِ جیکوب نیز از اساس توضیحی ندارد و ما از گذشتهی او چندان چیزی نمیدانیم. دلیل اقدام گذشتهی پدربزرگ نیز چندان روشن نیست و بهتر بود به آن نیز بیشتر پرداخته میشد. اما با تمام اینها، میتوان با چشمپوشی از این ایرادات و تکیه بر ترسی که به بیننده انتقال میدهد به تماشای فیلم نشست و از دیدناش لذت برد و به واقع از آن نیز ترسید.