تیتراژ کل فیلم بود
برای برخی فیلمها تیتراژ ابتدایی همان افتتاحیهی فیلم است و کارگردان با ترکیب این دو بخش مخاطب را وارد سیر اصلی روایت خود میکند. راوی در طی این تیتراژ-افتتاحیه گذری بر زندگی ایدهآل آمریکایی دارد و از آنسو طنز تلخی را که درون جامعهی سرمایهداری پنهان است بیان میکند. حداقل با این افتتاحیه کمی به روایت آقای «دیگو هالیویس» دلگرم میشویم. اما ذرهذره که پیش میرویم ردپاهای سینمای «شیامالان» و فیلم آخر او را در این اثر شاهد هستیم.
هالیویس سعی دارد مقولهی نژادپرستی را تبدیل به مرکز اصلی روایت خود کند. او در تیتراژ با مرور تکجملات مقامات ایالات متحده طی چند سال اخیر در باب مهاجران آمریکای لاتین سعی دارد روایت خود را در خشنترین حالت ممکن تصویر کند. او در این مسیر وارد مسیر فیلم «پیری» میشود. اما تفاوت فیلم او با پیری در این است که دیگر جزیرهای در کار نیست. چشمآبیها مرکزی را ترتیب دادهاند که گویا در آن از افراد سالخورده مراقبت میکنند. کارگردان ۵ نفر را از میان خیل فرزندان مهاجران انتخاب میکند. تفاوت این اثر با فیلم شیامالان در این است که کارگردان آنقدر قابهای خود را شلوغ میکند که تمرکزی روی روایت ندارد. شیامالان بهخوبی روی روایت خود فکر کرده بود و رازآلودگی اثر را در ساحلی که از همهسو بنبست است بهتصویر میکشید. اما هالیویس روی مقولهی نژادپرستی تمرکز دارد و همین مسئله باعث ناهمخوانی رازآلودگی و متن روایت میشود. جز در تیتراژ و پردهی اول از نژادپرستی خبری نیست. کل پردهی دوم اسیر موشوگربهبازیهای عدهای نوجوان میشود که هیچ کمکی به روند روایت نمیکند. مشکل اینجاست که گویا هالیویس هم دچار همان منع نمایش قابهای خشن در روایت کاملاً خشن خود شده است. در اینجا دیگر کارگردان حق هیچگونه مداخلهای ندارد. همهچیز بر اساس گیشه برنامهریزی شده است و یک روایت کاملاً اسلشر تبدیل به یک کمدی-رازآلود تینیجری میشود.
این فیلم با توجه به تیتراژ-افتتاحیهی قدرتمند خود میتوانست تبدیل به یک کمدی سیاه شود؛ از آن دست کمدیهایی که هم روی تاریک نژادپرستی را نشان میدهد و هم با شخصیتپردازی خوب و کمدیهای موقعیت مخاطب سینمای سرگرمی را سرگرم میکند. اما این روایت وارد هیچکدام از این مسیرها نمیشود. مخاطب نه میتواند کمدی خوبی را در این اثر مشاهده کند و نه اسلشری شکل میگیرد. ذات این اثر خشن است. کارگردان دائم سعی میکند با موشوگربهبازی از ورود به این خشونت دوری کند. نتیجهی این تصمیم اشتباه همان است که در پردهی دوم میبینیم. بهطور حتم میتوان شیامالان و روایت آخرش را الهامبخش هالیویس دانست. از آنسو نحوهی ورود او به روایت را باید تحسین کرد. اما شیوهی پرداخت این روایت و دوری عامدانهی کارگردان از ورود به دنیای خشن پنهان در این روایت باعث تبدیل شدن آن به یک اثر خنثی و منفعل شده است. فیلم «کشتار آمریکایی» تناقضی زیبا در عنوان خود دارد و باید حسرت خورد که کارگردان آن نمیتواند این تناقض را در جایجای روایت بهتصویر کشد. سینما بارها نشان داده ایدههای زیبایی از این دست در ژانرهای مختلف با این پرداختهای ضعیف از بین نمیروند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.