طی مرورهای مختلف در باب ضررهای بینهایت جنبش نوپای ووکیسم توضیح دادیم. در مرور تاریخ سینمای زن عنوان کردیم که پس از فروپاشی جماهیر شوروی و از بین رفتن کعبهی آمال بسیاری از طرفداران چپ شاهد پراکندگی آنها در محیطهای آکادمیک و حتی روی آوردن به تفکری میانهرو بودیم. اما آنها که به دشمنی خصمانه با سرمایهداری اعتیاد پیدا کرده بودند دست به کار دیگری زدند. از اواخر دههی ۱۹۹۰ و با شکلگیری موج سوم فمینیسم وارد این اعتراضات زنانه و مطالبهی حق شدند، در ادامه اقلیتهای جنسی و جنبشهای مربوط آنها را هدایت کردند. هستههای مرکزی این جنبشها را بهدست گرفتند و در ابتدای دههی ۲۰۱۰ و همهگیر شدن شبکههای اجتماعی عملاً مسیر باریک اتصال زنان به موج دوم و متفکرانی چون کریستوآ و دوبوآر را بستند. آنها زنانی را میخواستند که مطالعهای نداشته باشند و بهصورت انفجاری از طریق هشتگها خط سیر جامعه را دچار لرزش کنند و خودشان نیز از طریق تیترهای ابررسانههایی که در اختیار گرفته بودند جریانهای بهوجود آمده را هدایت میکردند. اما باز هم چندان تأثیری در زیست جامعه نداشتند. اما از میانههای دههی ۲۰۱۰ دو اتفاق بسیار مهم رخ داد. ابتدا سیل آوارگان جنگ سوریه به سوی اروپا گسیل شد و فقط آلمان پذیرای ۱ میلیون پناهندهی سوری و دیگر اقوام شده بود. همین موجها اقلیتهای مذهبی در اروپا را دچار نوعی افسارگسیختگی و سلفیگری کرد. از سوی دیگر جنبشهای پیدرپی سیاهپوستان و موج فعالیتهای ضد نژادپرستی نیز رنگ و بویی دیگر گرفت و عملاً آنهایی که این جریانات را هدایت میکردند نام بیداری یا ووک را به خود گرفتند. دنیا پس از سال ۲۰۱۶ دیگر مانند قبل نشد. گویی موجی به راه افتاده بود که با هر چیزی مخالف است و در عین حال هیچ آلترناتیوی برای اعتراض خود ندارد. پیادهنظام آن بختبرگشتههایی شده بودند که یا در اقلیتهای مذهبی قرار داشتند، یا در اقلیتهای جنسی یا سیاهپوستانی بودند که از نژادپرستی سیستماتیک به ستوه آمده بودند. ووکها عاشق آنارشیسم هستند و از طریق همین هرج و مرجها در حال گرفتن انتقام از سرمایهداریای هستند که کعبهی آمال آنها را در چند دهه قبل ویران کرده بود. طی چند سال گذشته تأثیرات آنها روی هنر و سینما را بهوضوح شاهد بودهایم. سینمای فرانسه و بلژیک نیز زخمی این ترکشهاست و عملاً جز معدود آثاری در هر سال از سوی سینمایگران زن و مرد مستقل در این کشورها، با انبوهی از آثار سانتیمانتال و زرد و شعاری روبهرو هستیم. حال آقای «جواد غالب» سعی دارد در اثر خود به این ترکشهای فرهنگی و اجتماعی بپردازد.
روایت او از یک کلاس درس آغاز میشود و عملاً گزارهی خود را از طریق هدایت کلاس توسط «امل» بهعنوان دبیر ارائه میدهد. کلاس امل ترکیبی از دانشآموزان یک منطقهی عربنشین است که در حال ایجاد تنش هستند. مخاطب در دو یا سه نمای افتتاحیه با بدن کبود دختری مواجه بوده که حال خودش یکی از اعضای کلاس است و ما درست از همین ابتدا موضوع مناقشه را مشاهده میکنیم. نام این دختر «مونیا»ست و از سوی این اجتماع کوچک و تندرو که تحت تأثیر یک معلم آموزههای دینی با نام «نبیل» هستند هرزهی لزبین خطاب میشود. امل سعی دارد از طریق مونتسکیو، ولتر و جریان روشنگری این جماعت متحجر و سنگشده را وادار به تفکر کند که در دنیای آزاد قرار نیست احکام سلفیگری اجرا شود، اما او در سادهترین حالت به راستگرایی افراطی محکوم میشود. آقای غالب در اثر خود همهی این مناقشهها را بهخوبی تصویر میکند و گویی همهی بغض خود را در گلوی امل میترکاند از جماعتی که نام مسلمان را یدک میکشند اما تفکرات سلفیاشان داعش را در اروپا خلق میکند. آقای غالب در این اثر گویی از همهچیز خسته است و این را بهوضوح میتوان در کاراکتر امل مشاهده کرد. بازی زیبای خانم «لوبنا آزابال» در این اثر زنی روشنگر را ارائه میدهد که همهی تلاش خود را برای تغییر این اجتماع متحجر میکند، اما گویی آب در هاون میکوبد و هیچکس نیز قرار نیست او را در این مسیر یاری کند؛ نه دولت بلژیک و نه پلیس. آقای غالب تنها راهحل خود برای برونرفت جامعهی بهشدت آلودهی فرانسویزبان از این اجتماعات کوچک و متحجر را روشنگری نوجوانها و جوانهایی از درون خودشان میداند و این را در اثر خود نشان میدهد. اما او باز هم نشان میدهد که شاید همین راهحل نیز تیغی دو لبه باشد. اثر او یکی از آثار مهم سال ۲۰۲۴ محسوب میشود که زیر بار تبلیغات ووکیسم در حال ارائهی تصویری روشن از جامعهی فرانسویزبان است؛ هر چند با کمی عصبانیت واضح!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.